نوشته های سرکار خانم مهدیه خردمند درباره یار مهربان

دنیای من در میان یکی از این کتاب‌ها قایم شده است؛ برای این که بتوانم پیدایش کنم روحم را به کتاب‌ها فروختم. حالا تمام ساعت‌های زندگی‌ام را میان آن‌ها می‌گذرانم تا شاید دنیای من هم از لای برگه‌های سفید یکی از این کتاب‌ها بیرون بیاید.

من فنا ناپذیرم. من ثروتمندم. قرن‌ها زندگی کردم و با آدم‌های مشهور و معمولی دمخور بودم. شهر‌ها و کشور‌های زیادی را دیدم و میان مردمانشان زندگی کردم. تولد تمدن‌ها را دیدم و مرگشان را از نزدیک حس کردم. زندگی‌های مختلفی را تجربه کردم و در میان خانواده‌های زیادی زندگی کردم. من حتی به آینده سفر کردم، در سیارات مختلف زندگی کردم، به سرزمین‌های مختلفی رفتم که هنوز شوالیه‌ها، شمشیر به دست به جنگ اژدها می‌رفتند و پهلوانانش جوانمردانه با هم کشتی می‌گرفتند. من در میان جنگل‌ها قدم زدم و از دست دیو‌ها و غول‌ها فرار کردم، من … . من همه‌ی این‌ها را پشت سر گذاشته‌ام و قرار است با دنیا‌های جدید‌تری آشنا شوم، گذشته را مرور کنم، در حال قدم بزنم و … فقط کافیست یکی را انتخاب کنم و بعد …

نگاه کن این گل‌ها را همین امروز چیدم. حالا هر موقع که برف بیاد می‌تونیم بهار را از لا به لای برگ‌های این کتاب بخوانیم.

مامان میگه جادوییه میتونه هم آینده رو برات پیش گویی کنه و هم گذشته رو لحظه به لحظه بهت نشون بده.

مامان میگه مثل یه پرنده می مونه اگه بدونی چطوری سوارش بشی تو رو به همه جا میبره.

مامان میگه اگه بدونی چطوری باهاش دوست بشی تا آخر عمرت تنها نمیمونی چون میلیون ها دوست پیدا کردی

مادربزرگ وقتی که از پیش ما رفت کتاب‌ها رو درون کتابخانه گذاشت ولی کلمه‌های داخلشون رو با خودش برد. حالا من موندم و یک عالمه کتاب که حالا حالا‌ها باید توی کتابخانه منتظرم بمونن تا روزی که من هم بتونم مثل مادر بزرگ به تک تک کلماتشون جان تازه ببخشم.


«آدم‌های خوشبخت کتاب می‌خوانند و قهوه می‌نوشند» و گربه‌های خوشبخت هم لیوان قهوه را برعکس می‌کنند و روی کتاب‌ها لم می‌دهند و از چرت بعدازظهرشان لذت می‌برند…

از بابا بزرگ خواستم کوتاه‌‌ترین داستان دنیا را برایم بخواند. بابا بزرگ هم برایم خواند: زندگی. کوتاه‌ترین داستان دنیا است، ولی بلندترین داستانی که می‌‌‌توان تجربه‌اش کرد.


مجبور شدم از زندگیم به عنوان بوک‌مارک استفاده کنم تا یادم باشد کدام صفحه را نصفه نیمه خوانده‌ام. مادرم کتاب‌هایم را به کتاب فروش داد و جایشان کاغذهایی چرک و کثیف گرفت. حالا زندگی من لای یکی از این کتاب‌ها جامانده و تنها کاری که از دست من بر می‌آید زل زدن به آن‌ها از پشت شیشه‌ی کتاب‌فروشی است.

بمب کوچکی بود اما توانست تمام این دنیا ها را از قفسه های چوبیشان به بیرون پرتاب کند. آن ها را به روی زمین بیاندازد و خاک را لا به لای صفحاتشان فرو کند. شیرازه ی دنیا ها را از هم بدرد و خیلی هایشان را پاره پاره کند. حالا یکی از این دنیا ها در دستان من است، دنیایی که هنوز بمب کوچکی نتوانسته شیرازه اش را از هم بدرد.


/ 0 نظر / 44 بازدید