عشق از نگاه اشو


عشق شوق وافر درونی است برای یکی بودن با کل. اگر درختی را از خاک بیرون بیاوریم و آن را از ریشه بکنیم؛ درخت، شوق عظیمی برای بازگشت به خاک و ریشه ی خود دارد و اگر باز نگردد می میرد. هنگامی که لحظه یکی شدن با کل فرا می رسد، ناگهان ترس عظیمی وجود انسان را فرا می گیرد. زیرا انسان باید خودش را رها کند. در عین حال که احساس یکی شدن با کل بسیار زیباست، درهای جدیدی به سوی انسان گشوده می شود. در آنجا شعر متولد می شود و فضای عاشقانه ای حکم فرماست. عشق فی نفسه بسیار زیباست. عشق هدفی ندارد، مقصودی ندارد ولی تأثیری شگرف دارد، لذت بخش است، سرمستی خاص خود را دارد، عشق دیوانگی خاص خود را دارد، عشق قابل توجیه نیست. اگر از تو بپرسند که چرا عاشق شده ای تنها می توانی بگویی نمی دانم، عشق رقص زندگی است.

او معتقد است وقتی انسان عاشق می شود، احتیاجی نیست آن را اعلام کند.  عشق از عمق و ژرفای وجود پیداست. راه رفتن عاشق همچون رقص پروانه است. کسی که نمی تواند عاشق باشد باهوش هم نیست، باوقار هم نمی تواند باشد، زیبایی را هم نمی تواند بفهمد، عشق باعث دگرگونی است. عشق ملاقات زندگی است. انسان با عشق زندگی می کند.

اشو برای عشق ورزی چهار گام بر می شمرد:

مرحله ی اول : حضور در لحظه است که در این مرحله، عشق تنها در حال، معنا پیدا می کند. عشق ورزیدن در گذشته ممکن نیست. زندگی در گذشته یا آینده نفیِ عشق است. اگر در گذشته یا آینده زیاد فکر کنیم، تنها انرژی خود را از کف داده ایم؛ لذا گذشته و آینده برای فکر کردن است و حال برای عشق ورزیدن.

مرحله ی دوم : برای رسیدن به عشق این است که سموم وجود خود را به شهد تبدیل کنیم. سم های نفس، نفرت، حسادت، خشم و احساس مالکیت است. این ها نفس را آلوده می کنند. در این جا راه کار این است که انسان کاری انجام ندهد. تنها کاری که انسان باید انجام دهد، صبر است. به هنگام خشم، انسان نباید هیچ کاری انجام دهد؛ فقط باید از کنار آن بگذرد. انسان به هنگام نفرت یا خشمگین شدن فقط باید نظاره گر آنها باشد نه این که آنها را سرکوب کند. تمام حالات انسان می آیند و می روند. انسان فقط باید نظاره گر آمد و رفت آنها باشد.

مرحله ی سوم : تقسیم کردن و بخشیدن است. انسان عاشق باید چیزهای منفی را برای خودش نگه دارد، اما خوشی ها و زیبایی ها را با دیگران تقسیم کند. ولی اکثر مردم عکس این عمل می کنند. آنها هنگام شادی خسیسند و هنگام غم دست و دل باز. نَفس بخشیدن بسیار با ارزش است و نفسِ جمع کردن و ذخیره سازی، قلب را مسموم می کند. اگر انسان تقسیم کرد، باید از کسی که گرفته است تشکر کند نه اینکه توقع تشکر از گیرنده داشته باشد.

مرحله ی چهارم : رسیدن به عشق هیچ بودن است. به محض این که انسان فکر کند کسی است، از عاشق بودن ایستاده است. عشق در نیستی خانه دارد. هم زیستی عشق و خودیت، عشق و غرور، عشق و الوهیت ندارد. بنابراین باید هیچ شد. یعنی نیروانه و تنها در هیچ بودن است که انسان به کل می رسد.

اگر قصه ی عشق را از دیدگاه اشو پی گیریم، به جاهای جالب تر و باریک تر می رسیم. او بر این باور است که عشق باید زمینی باشد. درست مانند درختی که به دنبال خاک است. درخت محتاج ریشه در خاک است. عشق هم نیازمند ریشه در جسم است. اگر درخت، ریشه ی عمیق در خاک نداشته باشد هرگز حرکتی به سوی آسمان در پیش نمی گیرد. هر چه درخت بیشتر اوج می گیرد ریشه اش بیشتر در زمین فرو می رود. این دو مانند دو سوی معادله اند. ارتفاع و ریشه باید متناسب باشند. عشق به پشتیبانی جسم نیازمند است. عشق در تضاد با هوس ها نیست. بلکه از آنجا شروع می شود. بلندی ها نقاط پست را هم در بر می گیرد. انسان آگاه انسانی است که از جسم شروع کند و از جسم پلی بزند.

/ 0 نظر / 22 بازدید