من -کودک- من

من- کودک- من

 

نگارش یافته توسط Rad   

عنوان: من- کودک- من
موضوع: خودشناسی به کمک احیا، رشد و بالندگی کودک درون
نویسنده: جان براد شاو
مترجم: دکتر داود محب علی
ناشر: انتشارات علمی- 1373


جان براد شاو می گوید:
« در خصوص نقش کودک درون، سه نکته حایز اهمیت وجود دارد: سرعت تغییر افراد در هنگام مواجهه با این امر، عمق این تغییر و بالاخره توان و میزان خلاقیت ناشی از التیام جراحات گذشته کودک دورن»
ما ابتدا جهان را از دریچه چشمان یک بچه کوچک نگاه می کنیم. بعدها این کودک درون، بدون توجه به اینکه چقدر از نظر ظاهری رشد کرده و قدرتمند شده ایم، در طول زندگی با ما خواهد بود. اگر کودک آسیب پذیر ما آزرده، رها، شرمگین و یا فراموش شود، باز هم دود، اندوه و خشم او همواره با ما خواهد بود.
«به عقیده برادشاو همین کودک آزرده و فراموش شده درون، منشاء اصلی بدبختی های بشر است».
احیاء کودک درون عبارتست از بازگشت به گذشته ها، مرور مراحل رشد و پایان دادن به کارهای ناتمام.
با توجه به اهمیت نقش کودک در شکل گیری شخصیت، دکتر برادشاو در کتاب حاضر «من- کودک- من»، تمام توجه خود را به پرداختن به دوران کودکی و تجزیه و تحلیل رویدادهای آن زمان معطوف دانسته تا از این طریق ما را در شناخت واقعیت وجودمان یاری کند.
تردیدی نیست که چنانچه خوانندگان کتاب با دقت مطالب این کتاب را مطالعه کرده و تمرین های آن را انجام دهند می توانند لااقل بخش هایی از وجود خود را از زیر گردو غبار و رنگهایی که جامعه بر آن افشانده است رهانیده و خودشان را بهتر بشناسند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کودک درون چیست؟ شما با کودک درون خود آشنا هستید؟ آشنایی با کودک درون چه تبعاتی دارد؟ آیا شما فرد معروفی رو میشناسید که با کودک درون خودش آشنا باشه؟ (از بحث و جدل خارج از موضوع جدا خودداری کنید)

جان براد شاو می گوید:
« در خصوص نقش کودک درون، سه نکته حایز اهمیت وجود دارد: سرعت تغییر افراد در هنگام مواجهه با این امر، عمق این تغییر و بالاخره توان و میزان خلاقیت ناشی از التیام جراحات گذشته کودک دورن»
ما ابتدا جهان را از دریچه چشمان یک بچه کوچک نگاه می کنیم. بعدها این کودک درون، بدون توجه به اینکه چقدر از نظر ظاهری رشد کرده و قدرتمند شده ایم، در طول زندگی با ما خواهد بود. اگر کودک آسیب پذیر ما آزرده، رها، شرمگین و یا فراموش شود، باز هم دود، اندوه و خشم او همواره با ما خواهد بود.
«به عقیده برادشاو همین کودک آزرده و فراموش شده درون، منشاء اصلی بدبختی های بشر است».
احیاء کودک درون عبارتست از بازگشت به گذشته ها، مرور مراحل رشد و پایان دادن به کارهای ناتمام.

به خودت بگو: منو بشناس

گاهی ما فکر می‌کنیم برای اینکه بتوانیم آدمی باارزش، موفق و مورد تایید دیگران باشیم باید شرایط خاصی داشته باشیم. مثلا پول زیاد یا خانه بزرگی داشته باشیم یا دارای تحصیلات عالیه و موقعیت اجتماعی خیلی خوبی باشیم. در واقع ما برای باارزش‌بودن‌مان شرط و شروط می‌گذاریم و بنابراین تصور می‌کنیم باید بهتر از اینکه هستیم، شویم و جرأت نمی‌کنیم خودمان باشیم اما برای رسیدن به تمام این آرزوها شرط اول این است که خود واقعی‌مان را بشناسیم و تصویر ذهنی غیرواقعی‌مان را اصلاح کنیم. این تصویر تغییر نمی‌کند، مگر با تمرین و تلاش و رسیدن به خودآگاهی و خودشناسی.
▪ قدم اول: آگاهی از خود در خود‌شناسی، هدف این است که فرد، خود واقعی‌اش را بشناسد و اولین قدم برای شناخت خود این است که درباره خودش فکر نکند. بله، درست است. تعجب نکنید. شاید بگویید همیشه در مباحث روان‌شناسی از قدرت تفکر و تاثیر آن در زندگی گفته‌ایم. درست اما این‌بار راه‌حل قضیه این است که برای چند لحظه هم که شده، فکر نکنید. هر فردی یک کلیشه و تصویر ذهنی از خودش دارد که بر اثر تفکر، قضاوت‌ها و پیش‌داوری‌های فردی ایجاد شده است. انسان خودش را دوست دارد و یک تصویر دوست‌داشتنی از خودش دارد. گاهی این دوست‌داشتن و علاقه به خود موجب می‌شود تصویری بهتر از آنچه واقعا هست از خودش داشته باشد. حتی گاهی پیش می‌آید که رفتارهای نادرست خودش را هم توجیه می‌کند. برای شناخت بیشتر خود و رسیدن به خودآگاهی کافی است بدون اینکه داوری و قضاوت کنید فقط خودتان را مشاهده کنید. برای خودشناسی و خودآگاهی و رسیدن به ادراک واقع‌بینانه، مشاهده محض بدون داوری و تفسیر لازم است. در پایان هر روز زمانی را به این کار اختصاص دهید و مشاهده کنید و ببینید از صبح تا شب چه کرده‌اید. فراموش نکنید روش و ابزار مشاهده و ادراک، دیدن، شنیدن، بوییدن و لمس‌کردن است، نه فکرکردن. شاید باور نکنید اما اگر فقط یک هفته به خودتان نگاه کنید و رفتار و گفتارتان را ببینید و بشنوید، بدون اینکه فکر کرده، قضاوت یا پیشداوری کنید چیزهایی درباره خودتان کشف می‌کنید که تا به حال از آن آگاه نبوده‌اید.
▪ قدم دوم: بیان خود، بیان انگیزه‌ها دومین قدم برای رسیدن به خودآگاهی، بیان خود و بیان انگیزه‌های شخصی برای خودتان است. ببینید واقعا از زندگی چه می‌خواهید؟ می‌خواهید به چه برسید و هدفتان چیست؟ از خودتان بپرسید: من از زندگی چه می‌خواهم؟. به دنبال جواب بگردید و با صدای بلند به این پرسش پاسخ دهید. متاسفانه ما گاهی از ترس اینکه شکست بخوریم، با واقعیت روبه‌رو نمی‌شویم. شاید این کار به‌نظر ساده و آسان باشد اما در عمل وقتی می‌خواهید اهداف و انگیزه‌های واقعی‌تان را بیان کنید، متوجه می‌شوید این کار خیلی هم آسان نیست ولی باید آن‌قدر تمرین کنید و آن‌قدر از اهداف و انگیزه‌هایتان بگویید تا خواسته‌ها و اهداف واقعی‌تان را بشناسید و قادر باشید به راحتی و به‌وضوح، آن را بیان کنید. تمرین شنیده‌اید که هر فرد در درونش سه تا خود دارد؛ یک خود والد، یک خود بالغ و یک کودک درون. انسان اگر بتواند خودش را از کودک و والدش رها کند و به خود بالغش توجه کند، موفق می‌شود خود واقعی‌اش را بشناسد. نیاز به توجه دیگران و مورد تاییدبودن از دید دیگران دستورات خود بالغ است. دفاع‌کردن و توجیه خود را هم کودک درون انجام می‌دهد. برای اینکه خودتان را بشناسید و بدانید در این لحظه چه فکر می‌کنید و چه می‌خواهید و چه می‌گویید، می‌توانید از یک تمرین ساده شروع کنید. برای انجام این تمرین ابتدا در یک محیط آرام، ساکت و بی سروصدا قرار بگیرید.
به اتاقی ساکت و آرام بروید، چراغ‌ها را خاموش کنید، صدای تلویزیون و رادیو را کم کرده و به دور از هر سروصدایی باشید. در حالت راحتی بنشینید. چشم‌هایتان را آرام ببندید و خودتان را دقیقا همان‌طور که هستید با همان لباس‌هایی که به تن دارید و با تمام جزئیات تجسم کنید. بعد شروع کنید از خودتان انتقاد کرده و با باید و نباید با خودتان صحبت کنید. در مرحله بعد، صحنه را تغییر دهید و به‌عنوان کسی که خودش از خودش انتقاد کرده است، پاسخ دهید و از خودتان دفاع کنید.
طی تمرین، خودتان را مشاهده کرده و به حالات‌تان توجه کنید. وقتی مورد انتقاد قرار‌می‌گرفتید، چه حسی داشتید؟ خوشحال یا خشمگین بودید؟ آیا به خودتان مسلط بودید؟ شرمسار بودید یا احساس گناه می‌کردید؟ بعد از تمرین، اگر متوجه شدید در زمان انتقاد ناراحت و عصبی می‌شوید و ضربان قلبتان کمی بیشتر می‌شود و عرق می‌کنید و انگشتان‌تان می‌لرزد، این یعنی تحمل انتقاد را ندارید و سعی می‌کنید تصویری از خودتان بسازید که خود واقعی‌تان نیست. کلام آخر کلام آخر اینکه درباره خودتان داوری و قضاوت نکنید؛ باید و نباید نگویید. سعی کنید خودتان را همان‌طور که واقعا هستید، مشاهده کنید و بپذیرید. در این لحظه همین هستید که هستید. بعد تصمیم بگیرید و بخواهید تغییر کنید. آنچه باید در شما تغییر کند را شناسایی کرده و برای این تغییر، یک روش و رویه انتخاب و مطابق آن عمل کنید.
برای خواندن مقاله وارد شوید.

تقدیم به خودم، با عشق

برای دوست داشتن دیگران باید اول خودمان را دوست داشته باشیم - دکتر رضا کیا سالار
تقدیم به خودم، با عشق
________________________________________
همه‌مان بارها چنین جملاتی را شنیده‌ایم که «برای تجربه کردن عشق واقعی، باید اول از خودمان شروع کنیم؛ باید اول خودمان را دوست داشته باشیم.» اما در جهانی که بسیاری از عرفا عشق را علت وجودی آن می‌دانند، ما می‌پذیریم و می‌آموزیم که به خانواده، به آشنایان، به خانه‌مان، به شهر و کشورمان، به حیوانات، به طبیعت و به همه چیز عشق بورزیم غیر از خودمان و بالکل یادمان می‌رود که ما هم از جمله اجزای همین عالمیم و سزاوار عشق...
سوءتفاهم نشود؛ عشق به خود با خودخواهی و خودپسندی فرق دارد. عشق به خود یعنی خشنودی از آنچه هستیم، نه اینکه همه چیز را برای خود بخواهیم، آن هم به هزینه دیگران. عشق به خود برای برقراری ارتباط با دیگران ضروری و زمینه‌ساز اعتماد به نفس است. برای داشتن روانی سالم و برای تبدیل شدن به انسانی کامل، باید از عشق به خود شروع کنیم. اینکه بخواهیم خود را کاملا بشناسیم اصلا کار آسانی نیست اما از آن سخت‌تر، یاد گرفتن این مهارت است که چه‌طور خود را دوست داشته باشیم، مخصوصا اگر کودکی سختی را پشت سر گذاشته باشیم اما برای شروع، بد نیست این نکات را به کار ببندید:

دیگران دوستم دارند چون...
شما چه خصوصیات مثبتی دارید که باعث می‌شود دیگران از شما خوش‌شان بیاید؟ جواب دادن به این سوال شاید برای خودتان سخت باشد، پس بد نیست آن را از اطرافیان‌تان بپرسید. از دوست، همسر، برادر، همکار، پزشک معالج و خلاصه هر کسی که شما را از نزدیک می‌شناسد. از آنها بخواهید به چند خصوصیت دوست‌داشتنی در مورد شما اشاره کنند. سپس، این موارد را به دقت یادداشت و فهرستی از آنها تهیه کنید. این اولین قدم است برای اینکه یاد بگیرید چه‌طور خودتان را دوست داشته باشید. اگر به هر دلیلی نمی‌خواهید چنین حرف‌هایی را مستقیم و چهره به چهره بشنوید، می‌توانید از اطرافیان‌تان خواهش کنید تا مواردی را که به ذهن‌شان می‌رسد برایتان روی کاغذ بیاورند یا حتی مثلا روی پیغام‌گیر تلفن‌تان بگذارند.
خلاصه، فهرست که آماده شد، بارها و بارها آن را بخوانید یا بشنوید حتی اگر فکر می‌کنید یک یا چند تا از این موارد نمی‌تواند در شما وجود داشته باشد، به آن دوست یا هم‌خانواده اعتماد کنید و حرفش را بپذیرید. در شرایط بحرانی، وقتی که افکار آزاردهنده مغزتان را اشغال می‌کند، وقتش است که سراغ آن فهرست بروید تا بدانید چه آدم دوست‌داشتنی‌ای هستید.
خودم را دوست دارم چون...
حالا وقت آن است که از خودتان بپرسید: «چه چیزهایی در من هست که خودم از آنها خوشم می‌آید و به آن افتخار می‌کنم؟» به این ترتیب، به زودی فهرستی خواهید داشت از آنچه در وجود خود می‌پسندید. با خودتان صادق باشید. از طرف دیگر، سعی نکنید بی‌خود شکسته‌نفسی کنید. کاری هم به افکار منفی که در لحظه تهیه فهرست در مغزتان ظاهر می‌شود و می‌خواهد توی ذوق‌تان بزند نداشته باشید. سعی کنید آنها را کنار بزنید حتی اگر نمی‌توانید خصوصیات مثبت خود را سراغ بگیرید، سعی کنید خصوصیات مثبت دوستان و اطرافیان‌تان را به خاطر بیاورید. بعد، ببینید آیا مواردی از این فهرست در شما هم هست یا نه.

دفترچه متمایز
حالا که فهرست آماده شد، آنها را در یک دفترچه به‌خصوص یا روی چند کارت یادداشت کنید. این دفترچه باید تا جایی که می‌شود، زیبا و متمایز باشد. چیزی باشد که با اشتیاق به سراغ آن بروید و از دیدنش کیف کنید. حالا هر وقت که افکار منفی به سراغ‌تان آمد و شروع کردید به انتقاد از خودتان، دفترچه زیبای خود را بیرون بیاورید. هر وقت کسی چیزی به شما می‌گوید که افکار منفی را در سرتان به جنب و جوش وادار می‌کند، دفترچه به دادتان خواهد رسید. جدای از این موارد، بد نیست وقت و بی‌وقت، دفترچه خود را بخوانید و فهرست را در ذهن‌تان به جریان بیندازید. شاید اولش احمقانه به نظر برسد اما تداوم این کار اثر فوق‌العاده‌ای دارد. حتما زیاد شنیده‌اید که یک جمله منفی یا تحقیرآمیز که به دفعات خطاب به کودک گفته می‌شود، به مرور زمان در ذهن او نقش می‌بندد و تاثیرش را بالاخره می‌گذارد. پس، حالا وقت آن است که عکس آن رفتار کنید و خطاب به کودک درون خود جملاتی ستایش‌آمیز و در عین حال، واقعی را بگویید تا اثر جادویی‌اش را احساس کنید.

بهانه‌ای برای ستایش روزانه
ما با این ذهنیت بزرگ می‌شویم که ستایش کردن از خود، کاری خودخواهانه و نادرست است اما اشتباه نکنید. اینکه خود را بابت یکی از خصوصیات مثبت خود بستایید، به معنی خودپسندی و غرور نیست. با این کار، شما به ارزش وجودی خود واقف می‌شوید و آن را تکریم می‌کنید. وقتی ما خودمان را دوست داشته باشیم، شادتریم و می‌توانیم این شادی را به دیگران منتقل کنیم. پس هر روز به یکی از خصوصیات مثبت‌تان یا به کار خوبی که امروز کرده‌اید، فکر کنید. کاری که باعث شده شما یا دیگران حس خوبی پیدا کنید. اصلا هم مهم نیست که این کار چه‌قدر کوچک یا چه‌اندازه بزرگ است. بابت این کار خوبی که کرده‌اید، خودتان را تشویق و ستایش کنید. درست همان طور که اگر یک دوست، کاری مشابه را انجام داده بود او را ستایش می‌کردید.

شما به جای دوست‌تان
چشمان خود را ببندید و شخصی را که خیلی دوست دارید و مورد اعتمادتان است در نظر مجسم کنید. شخصی را که مطمئن هستید او نیز شما را دوست دارد. به تمام آن خصوصیاتی که در وجود این دوست تحسین می‌کنید، فکر کنید. ببینید که این کار چه‌طور شما را سرشار از روحیه و نشاط می‌کند. حالا برعکس رفتار کنید. خودتان را به عنوان همان دوست در نظر مجسم کنید و با همان عشق و علاقه به خودتان نگاه کنید. به عشقی که آنها به شما دارند، اعتماد کنید. همان‌طور که یک دوست از روی مهر و رافت به شما نگاه می‌کند، به خودتان نگاه کنید حتی اگر شده این حالت فقط چند ثانیه به طول بینجامد. حالا اجازه بدهید آن عشق در وجودتان جریان پیدا کند، عشقی که شما به عنوان یک رفیق نسبت به خودتان دارید. بگذارید این گرما در شما جاری شود. این حس را به خاطر بسپارید و بعدها هم دوباره به همین شکل آن را در خود بیدار کنید.

جعبه کوچک خوبی‌های من
هر بار که کسی شما را مخاطب قرار می‌دهد و چیزی درباره شما می‌گوید که از شنیدن آن احساس رضایت می‌کنید، آن را بلافاصله یادداشت کنید یا به ذهن بسپارید و در موقعیتی مناسب آن را جایی بنویسید. بد نیست جعبه کوچکی داشته باشید و برای آن اسمی انتخاب کنید. مثلا: «جعبه کوچک خوبی‌های من.» می‌توانید این جعبه را با سلیقه خود تزیین کنید. وقتی به خانه رسیدید، آن یادداشت را در جعبه بگذارید. دایم از این یادداشت‌ها تهیه کنید و داخل جعبه بریزید و هروقت که نیاز به تجدید قوا داشتید، آنها را بخوانید.

به خودتان تسلی بدهید
اگر بابت کاری که کرده‌اید یا حرفی که زده‌اید، از خودتان شاکی هستید و دارید خودتان را ملامت می‌کنید، سعی کنید بفهمید این انتقاد واقعا از کجا ناشی می‌شود. منظور یک پاسخ سطحی نیست بلکه باید ببینید ریشه این انتقاد کجا است. آیا از چیزی می‌ترسید؟ آیا احساس ناامنی می‌کنید؟ آیا واقعا فکر می‌کنید کار اشتباهی مرتکب شده‌اید یا این‌که این صداهای انتقادآمیز دارد از گذشته دور و از کودکی شما بلند می‌شود؟ سعی کنید با کودک درون‌تان که دارد آن‌گونه رفتار می‌کند، ارتباط برقرار کنید و دقیقا گوش کنید و ببینید چه می‌گوید و چه می‌خواهد. آن کودک را در آغوش بگیرید و به او اطمینان خاطر بدهید که او کار بدی نکرده و شما همچنان او را دوست دارید.

عشق از درون شما سرچشمه می‌گیرد
اگر آن طور که باید در دوران کودکی مورد محبت قرار نگرفته‌اید یا خانواده‌ای نامهربان داشته‌اید، چه بسا همچنان در بزرگسالی نیز به دنبال پدر و مادری باشید که نسبت به شما مهر و عطوفت نشان بدهند؛ همان مهر و عطوفتی که در مقام یک کودک از آن محروم مانده‌اید اما این عشق و علاقه‌ای که در کودکی نصیب‌تان نشد، دیگر از طرف والدین متوجه شما نخواهد شد. شاید سخت باشد اما اگر به‌رغم نامهربانی‌ها، تاکنون دوام آورده‌اید و راه خود را در زندگی هموار ساخته‌اید، پس شما قادرید به خودتان به عنوان منبع عشق و عطوفت نگاه کنید و محبتی را که در گذشته از شما دریغ شده، از درون به خودتان برگردانید، با کودک درون خود ارتباط برقرار کنید؛ کودکی که مستحق برخورداری از تمام عشق و عطوفت شما است.

هفته نامه سلامت 5/2/1388

بیدار کردن کودک درون1تمرین اول _

آروم بنشینید و توی ذهنتون یه جای بسیار زیبا رو برای ملاقات خیالیتون با کودک درون انتخاب کنید ، یه جایی مثل کوه و دشت و گلزار و ...و یا حتی یه اتاق صمیمی و گرم و نرم و خلاصه هر جایی که دوستش دارین و می تونه برای کودک درونتون امن و راحت باشه.

2 _ چشمهاتون رو ببندین و مجسم کنین به اون خلوتگاه رفتین و توی خیالتون فکر کنید که کودک درونتون هم اونجاست . چند دقیقه با اون باشید.

3 _ با دستی که بهش تسلط ندارین تصویر کودک درونتون رو بکشید. بی شتاب و با فرصت کافی این کار رو بکنید.از قبل فکر نکنید و نقشه نکشین که تصویر رو اون جوری که فکر می کنین باید باشه بکشید! نه! لطفا" هر چی دستتون دلش خواست بگذارید همون طوری بکشه! فقط صبور باشین حتی اگه خیلی خیلی کند این اتفاق افتاد.این کودک درونتونه که از طریق تصاویر با شما سخن می گه

4_ توی یه ورق دیگه ، با دستی که بهش مسلط هستید ( یعنی دست راست برای راست دستها که احساس والد درون رو می گه و با نیمکره ی چپ مغز در ارتباطه) هر واکنش یا نظری رو که درباره ی این تصویر دارین بنویسید. این نوشته ها رو در زمانهای مختلف با دقت بخونید. معمولا" به تدریج در همین نوشته ها ریشه ی اصلی مشکلات فعلیتون رو پیدا می کنید!

5 _ این تصویر رو یه جای امن بگذارید .( داخل دفتر شفای درون هم باشه خیلی خوبه) در مواقع بیکاری این تصویر رو نگاه کنید و باز هم به احساس واقعیتون به اون فکر کنید و با دست راست در موردش بنویسید. این تصویر رو نگه دارید.با ذکر تاریخ نتیجه گیری از این تمرین : فرایند کشیدن تصویر کودک درون رابطه ای رو که با اون دارید براتون معلوم می کنه. چه طوری؟ خوب به لحظاتی که نقاشی رو می کشیدین فکر کنید. آیا از شیوه ی نقاشی کردن کودک درونتون ( توسط دست غیر مسلط) انتقاد کردین؟ آیا ته دلتون کودک درونتون رو سرزنش کردین که هیچ گونه استعداد یا مهارتی نداره؟ یا آسوده به جا موندین و در اوج لذت اجازه دادین کودک درونتون خودش باشه و به شیوه ی خودش نقاشی کنه؟ به شکل نهایی تصویری که کشیدین خوب نگاه کنین.درباره اش چه احساسی دارین؟ به نظر می رسه که کودک این تصویر داره چه چیزی رو به شما می گه؟

تمرین دوم : گفتگو با کودک درون .

1 _ به تصویر کودک درونتون نگاه کنی و با استفاده از هر دو تا دستون گفتگویی بنویسید. همون طور که قبلا " بهتون گفته ام دستی که بهش مسلطین، بالغه و کودک درونتون با دستی که بهش مسلط نیستین ، می نویسه. این گفتگو رو این جوری شروع کنید که به کودک درونتون بگید که می خواهید اون رو بشناسید تا بهتر ازش مراقبت کنین. اسمش رو بپرسید و سن و سالش و چیزهایی رو که دوست داره و چیزهایی رو که دوست نداره و آنچه را که از شما توقع داره.

2 _ از کودک درونتون بخواهید که تصویر آنچه را که در این زمان بیش از هر چیز دیگری از شما می خواد، بکشه.

3 _ در پایان ازش بپرسید که آیا مطلب دیگه ای هست که بخواد بهتون بگه.بعد ازش تشکر کنید و بهش بگید که می خواهید که از این به بعد بیشتر از این گفتگوها با او داشته باشید تا اون رو بشناسید.

4 _ هر دوی این تصاویر رو جایی بگذارید که اغلب اوقات بتونید آنها را ببینید تا یادآور کودک درونتون باشه. تمرین سوم : کشیدن احساسها هر وقت در زندگی روزمره تون دچارعواطف و هیجانات شدید شدید، بگذارید کودک درونتون با دستی که بهش مسلط نیستین، احساسش رو بر روی کاغذ بیاره. اون رو رها و آزاد بگذارید. شاید نقشها خطوطی درهم و برهم باشه یا خرچنگ قورباغه نوشتن یا تصویری انتزاعی و شکلهایی نا مفهوم. از قبل برای این که این نقوش و تصاویر چه طور باشند نقشه نکشید در عوض توجهتون رو به لحظه لحظه ی این فرایند متمرکز کنید و ببینید در طول این تمرین، چه احساسها و افکاری به سراغتون می آد. مخصوصا " به رنگهایی که به کار می برید توجه کنید. چون رنگها به نحو حیرت انگیزی احساسها رو بیان می کنند. بگذاری کودک درونتون هر رنگی رو که دلش می خواد انتخاب کنه حتی اگه غیر متعارف بود. مثلا" اگه دوست داشت خورشید رو تیره بکشه مانعش نشید. این تمرین علاوه بر شناخت کودک درون در خالی کردن انرژی منفی احساسیتون هم اثر فوق العاده ای داره. تمرین چهارم : هشیاری. با دستی که به اون مسلطین احساس و نظرتون رو راجع به این تمرینات بنویسید . آیا همه ی تمرینات رو انجام دادید؟از تمرینها چه چیزهایی درباره ی خودتون کشف کردید؟ این تجربه ( کشیدن احساسها به صورت متناوب) کمکتون می کنه تا آگاهی و هشیاری خودتون رو به شیوه ای پرورش بدید که در زندگیتون با گشایشها و امکانات افزونتری مواجه بشید. چون با شناخت بیشتر احساسهای نهفته ی کودک درون و شناخت خودتون شما کم کم به آرامش بیشری می رسید و خصوصا" علت احساسات آنی یا اون دسته از احساساتتون که نمی تونید کنترلشون کنید رو درک می کنید و اونها رو بهتر در اختیار می گیرید. ( مثل اندوه، عصبانیت، عشق ، افسردگی ، وابستگی به دیگران و ...)

منبع: www.tabassom1990.blogdoon.com

جان براد شاو می گوید:

معرفی کتاب
« در خصوص نقش کودک درون، سه نکته حایز اهمیت وجود دارد: سرعت تغییر افراد در هنگام مواجهه با این امر، عمق این تغییر و بالاخره توان و میزان خلاقیت ناشی از التیام جراحات گذشته کودک دورن»
ما ابتدا جهان را از دریچه چشمان یک بچه کوچک نگاه می کنیم. بعدها این کودک درون، بدون توجه به اینکه چقدر از نظر ظاهری رشد کرده و قدرتمند شده ایم، در طول زندگی با ما خواهد بود. اگر کودک آسیب پذیر ما آزرده، رها، شرمگین و یا فراموش شود، باز هم دود، اندوه و خشم او همواره با ما خواهد بود.
«به عقیده برادشاو همین کودک آزرده و فراموش شده درون، منشاء اصلی بدبختی های بشر است».
احیاء کودک درون عبارتست از بازگشت به گذشته ها، مرور مراحل رشد و پایان دادن به کارهای ناتمام.
با توجه به اهمیت نقش کودک در شکل گیری شخصیت، دکتر برادشاو در کتاب حاضر «من- کودک- من»، تمام توجه خود را به پرداختن به دوران کودکی و تجزیه و تحلیل رویدادهای آن زمان معطوف دانسته تا از این طریق ما را در شناخت واقعیت وجودمان یاری کند.
تردیدی نیست که چنانچه خوانندگان کتاب با دقت مطالب این کتاب را مطالعه کرده و تمرین های آن را انجام دهند می توانند لااقل بخش هایی از وجود خود را از زیر گردو غبار و رنگهایی که جامعه بر آن افشانده است رهانیده و خودشان را بهتر بشناسند.

کودک درون خود را پرورش بده
از نو کودک شو تا خلاق باشی! همه ‎ی کودکان خلاق ‎اند. برای خلاق بودن باید اول از ذهن، تعصبات و پیشداوری‎ها آزاد شوید. آدم خلاق کسی است که چیزهای تازه را امتحان می‎کند. او هرگز نمی‌تواند مثل یک ربوت یا آدم‌واره رفتار کند. چرا که ربوت‎ها هرگز خلاق نیستند و فقط کارهای تکراری از آنها سر می‎زند.
بنابراین دوباره کودک شو تا خلاق شوی! ـ همه‎ بچه‎ ها خلاق‎اند. همه‎ بچه‎ ها، هر کجا که به دنیا آمده باشند، خلاق‎ند ـ این ما هستیم که راه خلاقیت آنها را سد می‎کنیم. ما خلاقیت آنها را خرد, نابود و زیر پا له می‎کنیم و بعد شروع می‎کنیم که راه صحیح انجام کارها را به آنها آموزش ‎دهیم.
فراموش نکنید که افراد خلاق همیشه سعی دارند راه‎های عوضی را امتحان کنند. اگر همیشه راه درست را بروید، هرگز خلاق نخواهید بود، زیرا «راه صحیح» چیزی نیست جز راه کشف شده توسط دیگران! البته با کمک راه صحیح نیز می‌توان چیزی ساخت و یا یک تولید کننده, تهیه‌کننده و یا تکنسین شد، اما راه صحیح هرگز از شما یک آفریننده یا پدید‌آورنده نخواهد ساخت.
تفاوت بین یک تولید کننده و یک آفریننده در چیست؟ تولید کننده راه صحیح و معمولاً اقتصادی‎ترین راه انجام یک کار را می‎داند و می‌کوشد تا با کمترین تلاش به بیشترین نتایج دست یابد. او صرفاً یک تولید کننده است. اما یک آفریننده به این در و آن در می‎زند. درست نمی‎داند راه صحیح انجام یک کار کدام است، پس بارها و بارها به جست‎وجو و تحقیق خود در مسیرهای مختلف ادامه می‎دهد. چندین بار راه نادرست را طی می‎کند ـ و به هر جا که حرکت کند، چیزهایی می‎آموزد؛ او از این طریق غنی‎تر و پخته‎تر می‎شود. و کاری را انجام می‎دهد که پیش از آن هیچ‎کس موفق به انجامش نشده است در حالی‌که اگر راه صحیح از پیش‌تعیین شده را دنبال می‎کرد، قادر نبود به آفرینش و خلاقیت برسد.
معلم یک مدرسه‎ی مذهبی از شاگردانش می‎خواهد که تصویر خانواده‎ی مقدس را بکشند. وقتی نقاشی‎ها را جمع می‎کند، می‎بیند که بیشتر از بچه‎ها نقاشی‎هایی معمولی‌ای از خانواده‎ی مقدس کشیده‌اند ـ خانواده‎ی مقدس در طویله، خانواده‎ی مقدس سوار بر قاطر و چیزهایی از این قبیل. اما یکی از نقاشی‎ها هواپیمایی را با چهارسرنشین نشان می‎‎داد که سرهایشان را به شیشه‎های پنجره چسبانده بودند. معلم صاحب نقاشی را صدا می‎زند تا نقاشی‎اش را توضیح دهد. و به او می‎گوید: «می‎توانم بفهمم سه تا از این سرها که کشیده‌ای مال کیست ـ حضرت یوسف، حضرت مریم و حضرت مسیح. اما چهارمی سر چه کسی است؟ پسر بچه جواب می‎دهد: «آهان، او پونتیوس، خلبان هواپیماست!»
این زیباست. این خلاقیت است. معلوم می‌شود که این بچه چیزهایی را کشف کرده است. اما این کار فقط از کودکان ساخته است. ما جرأت چنین کارهایی را نداریم، چرا که می‎ترسیم نکند احمق جلوه کنیم.
ولی واقعیت این است که یک آفریننده باید بتواند که حتی احمق به نظر برسد. او باید این به اصطلاح آبرو و حیثیت خود را به مخاطره بیندازد. به همین دلیل هم همیشه شاعران، نقاش‌ها، رقصندگان و موسیقی‎دان‌هایی را می‎بینیم که آدم‎های چندان آبرومند و محترمی نیستند ولی بسیار خلاق و دوست‌داشتنی هستند. البته تا وقتی که هنوز آبرویی دست و پا نکرده‌اند و جایزه‎ی نوبل نگرفته‌اند چرا که در آن صورت و از آن لحظه به بعد خلاقیت دود می‎شود و به هوا می‎رود!
براستی چه اتفاقی می‎افتد؟ آیا تا به حال برنده‎ی جایزه‎ی نوبلی را دیدید که کار ارزشمند دیگری ارائه دهد؟ و یا آدم خوشنام و سرشناسی را دیده‎اید که قادر به انجام کار خلاقی باشد؟ او از خلاقیت وحشت دارد. چرا که اگر دست از پا خطا کند یا چنانچه اشتباهی رخ دهد، دیگر اعتبار و حیثیتی برایش نمی‌ماند. این از عهده‎ی او خارج است. این است که یک هنرمند پس از آنکه وجهه و اعتباری یافت، دیگر مرده و بی‎جان می‎شود.
صفت خلاق را تنها به افرادی می‌توان داد که آماده‎اند حیثیت و غرور و عزت خود را بارها و بارها در معرض تاراج قرار داده و با شهامت به استقبال کارهایی بروند که دیگران آن را وقت تلف کردن می‎دانند. مردم همیشه افراد آفرینشگر را دیوانه قلمداد می‎کنند. البته دنیا دیر یا زود به ارزش آنها پی خواهد برد. ولی اذهان عمومی همچنان بر این باورند که افراد آفرینشگر آدم‌های نامتعارف و عجیبی هستند.
تمام انسان‌ها با ظرفیت‎های لازم و کامل برای آفرینشگری و خلاقیت پا به دنیا می‌گذارند. بدون استثنا همه‎ی کودکان سعی دارند آفریننده باشند، اما ما دست و پایشان را می‎بندیم. ما فوراً دست به کار می‎شویم تا طرز صحیح انجام کارها را به آنها آموزش دهیم ـ و همین که آنها راه درست را آموختند، دیگر به ربوت تبدیل می‎شوند. بعد بارها و بارها همان کار صحیح را تکرار می‎کنند و هر قدر بیشتر این کار را انجام می‎دهند، بازده بهتری پیدا می‎کنند و هر قدر بر کارآیی آنها افزوده می‎شود، بیشتر برایشان کف می‎زنیم و به آنها جایزه می‎دهیم.
در سنین بین هفت تا چهارده‎سالگی تغییراتی در کودک رخ می‎دهد که چگونگی آن ذهن روان‎شناسان بسیاری را در سراسر جهان به خود مشغول داشته است.
هر انسان در مغز خود دو نیمکره و بنابراین دو ذهن دارد. نیمکره‎ی چپ ذهنی غیر‌خلاق است ـ این قسمت به لحاظ فنی بسیار تواناست، ولی تا آنجا که به خلاقیت مربوط می‎شود، به کلی ناتوان است؛ فقط وقتی می‎تواند کاری را انجام دهد که قبلاً آن را آموخته باشد ـ و خیلی هم مؤثر و بی‎عیب و نقص کار انجام می‎دهد. نیمکره‎ی چپ مکانیکی است. این نیمکره، نیمکره‎ی استدلال، منطق و ریاضی است ـ نیمکره‎ی محاسبه، مهارت، انضباط و نظم است.
نیمکره‎ی راست درست عکس نیمکره‎ی چپ عمل می‎کند. نیمکره‎ی راست، نیمکره‎ی اغتشاش است, نه نظم؛ نیمکره‎ی شعر و شاعری است، نه نثر؛ نیمکره‎ی عشق است، نه منطق. از احساس فوق‎العاده زیبایی برخوردار است. این نیمکره دارای استعداد بسیار عمیقی در رابطه با خلاقیت و نوآوری است ـ اما کارآمد نیست، چرا که آفرینشگر از آنجا که مدام مشغول آزمایش و خطاست نمی‎تواند با کفایت و کارآمد باشد.
آفرینشگر نمی‎تواند یک‌جا بند شود. او خانه‌به‌دوش است، کوله‎بارش را بر پشتش حمل می‎کند. برای ملاقاتی شبانه در شهری اتراق می‎کند، اما فردا صبح دوباره بار و بندیلش را جمع می‎کند و غیبش می‎زند.
او هیچ‌گاه صاحبخانه نیست چرا که نمی‎تواند در یک‌جا سکونت کند؛ سکونت برای او یعنی مرگ. او همیشه آماد‎ه‎ی خطر کردن است و خطر کردن برایش حکم وصال با معشوق را دارد.
در هنگام تولد نیمکره‎ی راست فعال و نیمکره‎ی چپ غیر فعال است. بعد ما آموزش به کودک را آغاز می‎کنیم ـ آن هم از روی ناآگاهی و به شکلی غیر‌علمی. در طول سالیان عمر این ترفند را می‌آموزیم که چه‌گونه انرژی را از نیمکره‎ی راست به نیمکره‎ی چپ جابه‎جا کنیم. چه‌طور تکمه‎ی بازدارنده‌ی نیمکره‎ی راست را فشار دهیم و استارت نیمکره‎ی چپ را روشن کنیم ـ سیستم آموزشی ما سرتا پا همین است. از کودکستان تا دانشگاه همه‎ی به اصطلاح آموزش و پرورش ما همین است ـ تلاش برای نابودی نیمکره‎ی راست و کمک به نیمکره‎ی چپ و زمانی بین هفت تا چهارده سالگی بالاخره موفق می‎شویم و به هدف می‎زنیم ـ آن موقع دیگر روح کودک کشته و نابود شده است و این است تغییری که در سنین نوجوانی _ از هفت تا چهارده‌سالگی _ رخ می‌دهد.
از این پس دیگر کودک خودرو و وحشی نیست ـ او به یک شهروند رام و سر‌به‌راه مبدل و مشغول آموختن شیوه‎های انضباطی، زبان، منطق و تمرین‌های یکنواخت شده است. در مدرسه رقابت با دیگران را آغاز کرده و به ی

/ 1 نظر / 151 بازدید

ممنون