خدا

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی می دانستم

که دنبال شناسایی خطاهایی است که من انجام داده ام

و بدین طریق خداوند می داند وقتی که من مردم ، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...!


وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک می کند...


نمی دانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم...

از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد ،

وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود

ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم...


اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت ، او بلد بود...

از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوه ها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند

و به من پیوسته می گفت :

« تو فقط پا بزن »


من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »

او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !


وقتی می گفتم : « می ترسم » ، او به عقب بر می گشت و دستم را می گرفت و می فشرد و من آرام می شدم ...


من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم ، فکر می کردم او زندگی ام را متلاشی می کند ،

اما او اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد

خدا می دانست چگونه از راه های باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد

و برای عبور از معبرهای ترسناک ، پرواز کند...

 

و من دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم....

علی اکبر احمدلو ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٤