من- کودک- من

 

نگارش یافته توسط Rad   

عنوان: من- کودک- من
موضوع: خودشناسی به کمک احیا، رشد و بالندگی کودک درون
نویسنده: جان براد شاو
مترجم: دکتر داود محب علی
ناشر: انتشارات علمی- 1373


جان براد شاو می گوید:
« در خصوص نقش کودک درون، سه نکته حایز اهمیت وجود دارد: سرعت تغییر افراد در هنگام مواجهه با این امر، عمق این تغییر و بالاخره توان و میزان خلاقیت ناشی از التیام جراحات گذشته کودک دورن»
ما ابتدا جهان را از دریچه چشمان یک بچه کوچک نگاه می کنیم. بعدها این کودک درون، بدون توجه به اینکه چقدر از نظر ظاهری رشد کرده و قدرتمند شده ایم، در طول زندگی با ما خواهد بود. اگر کودک آسیب پذیر ما آزرده، رها، شرمگین و یا فراموش شود، باز هم دود، اندوه و خشم او همواره با ما خواهد بود.
«به عقیده برادشاو همین کودک آزرده و فراموش شده درون، منشاء اصلی بدبختی های بشر است».
احیاء کودک درون عبارتست از بازگشت به گذشته ها، مرور مراحل رشد و پایان دادن به کارهای ناتمام.
با توجه به اهمیت نقش کودک در شکل گیری شخصیت، دکتر برادشاو در کتاب حاضر «من- کودک- من»، تمام توجه خود را به پرداختن به دوران کودکی و تجزیه و تحلیل رویدادهای آن زمان معطوف دانسته تا از این طریق ما را در شناخت واقعیت وجودمان یاری کند.
تردیدی نیست که چنانچه خوانندگان کتاب با دقت مطالب این کتاب را مطالعه کرده و تمرین های آن را انجام دهند می توانند لااقل بخش هایی از وجود خود را از زیر گردو غبار و رنگهایی که جامعه بر آن افشانده است رهانیده و خودشان را بهتر بشناسند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کودک درون چیست؟ شما با کودک درون خود آشنا هستید؟ آشنایی با کودک درون چه تبعاتی دارد؟ آیا شما فرد معروفی رو میشناسید که با کودک درون خودش آشنا باشه؟ (از بحث و جدل خارج از موضوع جدا خودداری کنید)


جان براد شاو می گوید:
« در خصوص نقش کودک درون، سه نکته حایز اهمیت وجود دارد: سرعت تغییر افراد در هنگام مواجهه با این امر، عمق این تغییر و بالاخره توان و میزان خلاقیت ناشی از التیام جراحات گذشته کودک دورن»
ما ابتدا جهان را از دریچه چشمان یک بچه کوچک نگاه می کنیم. بعدها این کودک درون، بدون توجه به اینکه چقدر از نظر ظاهری رشد کرده و قدرتمند شده ایم، در طول زندگی با ما خواهد بود. اگر کودک آسیب پذیر ما آزرده، رها، شرمگین و یا فراموش شود، باز هم دود، اندوه و خشم او همواره با ما خواهد بود.
«به عقیده برادشاو همین کودک آزرده و فراموش شده درون، منشاء اصلی بدبختی های بشر است».
احیاء کودک درون عبارتست از بازگشت به گذشته ها، مرور مراحل رشد و پایان دادن به کارهای ناتمام.


به خودت بگو: منو بشناس

گاهی ما فکر می‌کنیم برای اینکه بتوانیم آدمی باارزش، موفق و مورد تایید دیگران باشیم باید شرایط خاصی داشته باشیم. مثلا پول زیاد یا خانه بزرگی داشته باشیم یا دارای تحصیلات عالیه و موقعیت اجتماعی خیلی خوبی باشیم. در واقع ما برای باارزش‌بودن‌مان شرط و شروط می‌گذاریم و بنابراین تصور می‌کنیم باید بهتر از اینکه هستیم، شویم و جرأت نمی‌کنیم خودمان باشیم اما برای رسیدن به تمام این آرزوها شرط اول این است که خود واقعی‌مان را بشناسیم و تصویر ذهنی غیرواقعی‌مان را اصلاح کنیم. این تصویر تغییر نمی‌کند، مگر با تمرین و تلاش و رسیدن به خودآگاهی و خودشناسی.
▪ قدم اول: آگاهی از خود در خود‌شناسی، هدف این است که فرد، خود واقعی‌اش را بشناسد و اولین قدم برای شناخت خود این است که درباره خودش فکر نکند. بله، درست است. تعجب نکنید. شاید بگویید همیشه در مباحث روان‌شناسی از قدرت تفکر و تاثیر آن در زندگی گفته‌ایم. درست اما این‌بار راه‌حل قضیه این است که برای چند لحظه هم که شده، فکر نکنید. هر فردی یک کلیشه و تصویر ذهنی از خودش دارد که بر اثر تفکر، قضاوت‌ها و پیش‌داوری‌های فردی ایجاد شده است. انسان خودش را دوست دارد و یک تصویر دوست‌داشتنی از خودش دارد. گاهی این دوست‌داشتن و علاقه به خود موجب می‌شود تصویری بهتر از آنچه واقعا هست از خودش داشته باشد. حتی گاهی پیش می‌آید که رفتارهای نادرست خودش را هم توجیه می‌کند. برای شناخت بیشتر خود و رسیدن به خودآگاهی کافی است بدون اینکه داوری و قضاوت کنید فقط خودتان را مشاهده کنید. برای خودشناسی و خودآگاهی و رسیدن به ادراک واقع‌بینانه، مشاهده محض بدون داوری و تفسیر لازم است. در پایان هر روز زمانی را به این کار اختصاص دهید و مشاهده کنید و ببینید از صبح تا شب چه کرده‌اید. فراموش نکنید روش و ابزار مشاهده و ادراک، دیدن، شنیدن، بوییدن و لمس‌کردن است، نه فکرکردن. شاید باور نکنید اما اگر فقط یک هفته به خودتان نگاه کنید و رفتار و گفتارتان را ببینید و بشنوید، بدون اینکه فکر کرده، قضاوت یا پیشداوری کنید چیزهایی درباره خودتان کشف می‌کنید که تا به حال از آن آگاه نبوده‌اید.
▪ قدم دوم: بیان خود، بیان انگیزه‌ها دومین قدم برای رسیدن به خودآگاهی، بیان خود و بیان انگیزه‌های شخصی برای خودتان است. ببینید واقعا از زندگی چه می‌خواهید؟ می‌خواهید به چه برسید و هدفتان چیست؟ از خودتان بپرسید: من از زندگی چه می‌خواهم؟. به دنبال جواب بگردید و با صدای بلند به این پرسش پاسخ دهید. متاسفانه ما گاهی از ترس اینکه شکست بخوریم، با واقعیت روبه‌رو نمی‌شویم. شاید این کار به‌نظر ساده و آسان باشد اما در عمل وقتی می‌خواهید اهداف و انگیزه‌های واقعی‌تان را بیان کنید، متوجه می‌شوید این کار خیلی هم آسان نیست ولی باید آن‌قدر تمرین کنید و آن‌قدر از اهداف و انگیزه‌هایتان بگویید تا خواسته‌ها و اهداف واقعی‌تان را بشناسید و قادر باشید به راحتی و به‌وضوح، آن را بیان کنید. تمرین شنیده‌اید که هر فرد در درونش سه تا خود دارد؛ یک خود والد، یک خود بالغ و یک کودک درون. انسان اگر بتواند خودش را از کودک و والدش رها کند و به خود بالغش توجه کند، موفق می‌شود خود واقعی‌اش را بشناسد. نیاز به توجه دیگران و مورد تاییدبودن از دید دیگران دستورات خود بالغ است. دفاع‌کردن و توجیه خود را هم کودک درون انجام می‌دهد. برای اینکه خودتان را بشناسید و بدانید در این لحظه چه فکر می‌کنید و چه می‌خواهید و چه می‌گویید، می‌توانید از یک تمرین ساده شروع کنید. برای انجام این تمرین ابتدا در یک محیط آرام، ساکت و بی سروصدا قرار بگیرید.
به اتاقی ساکت و آرام بروید، چراغ‌ها را خاموش کنید، صدای تلویزیون و رادیو را کم کرده و به دور از هر سروصدایی باشید. در حالت راحتی بنشینید. چشم‌هایتان را آرام ببندید و خودتان را دقیقا همان‌طور که هستید با همان لباس‌هایی که به تن دارید و با تمام جزئیات تجسم کنید. بعد شروع کنید از خودتان انتقاد کرده و با باید و نباید با خودتان صحبت کنید. در مرحله بعد، صحنه را تغییر دهید و به‌عنوان کسی که خودش از خودش انتقاد کرده است، پاسخ دهید و از خودتان دفاع کنید.
طی تمرین، خودتان را مشاهده کرده و به حالات‌تان توجه کنید. وقتی مورد انتقاد قرار‌می‌گرفتید، چه حسی داشتید؟ خوشحال یا خشمگین بودید؟ آیا به خودتان مسلط بودید؟ شرمسار بودید یا احساس گناه می‌کردید؟ بعد از تمرین، اگر متوجه شدید در زمان انتقاد ناراحت و عصبی می‌شوید و ضربان قلبتان کمی بیشتر می‌شود و عرق می‌کنید و انگشتان‌تان می‌لرزد، این یعنی تحمل انتقاد را ندارید و سعی می‌کنید تصویری از خودتان بسازید که خود واقعی‌تان نیست. کلام آخر کلام آخر اینکه درباره خودتان داوری و قضاوت نکنید؛ باید و نباید نگویید. سعی کنید خودتان را همان‌طور که واقعا هستید، مشاهده کنید و بپذیرید. در این لحظه همین هستید که هستید. بعد تصمیم بگیرید و بخواهید تغییر کنید. آنچه باید در شما تغییر کند را شناسایی کرده و برای این تغییر، یک روش و رویه انتخاب و مطابق آن عمل کنید.
برای خواندن مقاله وارد شوید.


تقدیم به خودم، با عشق

برای دوست داشتن دیگران باید اول خودمان را دوست داشته باشیم - دکتر رضا کیا سالار
تقدیم به خودم، با عشق
________________________________________
همه‌مان بارها چنین جملاتی را شنیده‌ایم که «برای تجربه کردن عشق واقعی، باید اول از خودمان شروع کنیم؛ باید اول خودمان را دوست داشته باشیم.» اما در جهانی که بسیاری از عرفا عشق را علت وجودی آن می‌دانند، ما می‌پذیریم و می‌آموزیم که به خانواده، به آشنایان، به خانه‌مان، به شهر و کشورمان، به حیوانات، به طبیعت و به همه چیز عشق بورزیم غیر از خودمان و بالکل یادمان می‌رود که ما هم از جمله اجزای همین عالمیم و سزاوار عشق...
سوءتفاهم نشود؛ عشق به خود با خودخواهی و خودپسندی فرق دارد. عشق به خود یعنی خشنودی از آنچه هستیم، نه اینکه همه چیز را برای خود بخواهیم، آن هم به هزینه دیگران. عشق به خود برای برقراری ارتباط با دیگران ضروری و زمینه‌ساز اعتماد به نفس است. برای داشتن روانی سالم و برای تبدیل شدن به انسانی کامل، باید از عشق به خود شروع کنیم. اینکه بخواهیم خود را کاملا بشناسیم اصلا کار آسانی نیست اما از آن سخت‌تر، یاد گرفتن این مهارت است که چه‌طور خود را دوست داشته باشیم، مخصوصا اگر کودکی سختی را پشت سر گذاشته باشیم اما برای شروع، بد نیست این نکات را به کار ببندید:

دیگران دوستم دارند چون...
شما چه خصوصیات مثبتی دارید که باعث می‌شود دیگران از شما خوش‌شان بیاید؟ جواب دادن به این سوال شاید برای خودتان سخت باشد، پس بد نیست آن را از اطرافیان‌تان بپرسید. از دوست، همسر، برادر، همکار، پزشک معالج و خلاصه هر کسی که شما را از نزدیک می‌شناسد. از آنها بخواهید به چند خصوصیت دوست‌داشتنی در مورد شما اشاره کنند. سپس، این موارد را به دقت یادداشت و فهرستی از آنها تهیه کنید. این اولین قدم است برای اینکه یاد بگیرید چه‌طور خودتان را دوست داشته باشید. اگر به هر دلیلی نمی‌خواهید چنین حرف‌هایی را مستقیم و چهره به چهره بشنوید، می‌توانید از اطرافیان‌تان خواهش کنید تا مواردی را که به ذهن‌شان می‌رسد برایتان روی کاغذ بیاورند یا حتی مثلا روی پیغام‌گیر تلفن‌تان بگذارند.
خلاصه، فهرست که آماده شد، بارها و بارها آن را بخوانید یا بشنوید حتی اگر فکر می‌کنید یک یا چند تا از این موارد نمی‌تواند در شما وجود داشته باشد، به آن دوست یا هم‌خانواده اعتماد کنید و حرفش را بپذیرید. در شرایط بحرانی، وقتی که افکار آزاردهنده مغزتان را اشغال می‌کند، وقتش است که سراغ آن فهرست بروید تا بدانید چه آدم دوست‌داشتنی‌ای هستید.
خودم را دوست دارم چون...
حالا وقت آن است که از خودتان بپرسید: «چه چیزهایی در من هست که خودم از آنها خوشم می‌آید و به آن افتخار می‌کنم؟» به این ترتیب، به زودی فهرستی خواهید داشت از آنچه در وجود خود می‌پسندید. با خودتان صادق باشید. از طرف دیگر، سعی نکنید بی‌خود شکسته‌نفسی کنید. کاری هم به افکار منفی که در لحظه تهیه فهرست در مغزتان ظاهر می‌شود و می‌خواهد توی ذوق‌تان بزند نداشته باشید. سعی کنید آنها را کنار بزنید حتی اگر نمی‌توانید خصوصیات مثبت خود را سراغ بگیرید، سعی کنید خصوصیات مثبت دوستان و اطرافیان‌تان را به خاطر بیاورید. بعد، ببینید آیا مواردی از این فهرست در شما هم هست یا نه.

دفترچه متمایز
حالا که فهرست آماده شد، آنها را در یک دفترچه به‌خصوص یا روی چند کارت یادداشت کنید. این دفترچه باید تا جایی که می‌شود، زیبا و متمایز باشد. چیزی باشد که با اشتیاق به سراغ آن بروید و از دیدنش کیف کنید. حالا هر وقت که افکار منفی به سراغ‌تان آمد و شروع کردید به انتقاد از خودتان، دفترچه زیبای خود را بیرون بیاورید. هر وقت کسی چیزی به شما می‌گوید که افکار منفی را در سرتان به جنب و جوش وادار می‌کند، دفترچه به دادتان خواهد رسید. جدای از این موارد، بد نیست وقت و بی‌وقت، دفترچه خود را بخوانید و فهرست را در ذهن‌تان به جریان بیندازید. شاید اولش احمقانه به نظر برسد اما تداوم این کار اثر فوق‌العاده‌ای دارد. حتما زیاد شنیده‌اید که یک جمله منفی یا تحقیرآمیز که به دفعات خطاب به کودک گفته می‌شود، به مرور زمان در ذهن او نقش می‌بندد و تاثیرش را بالاخره می‌گذارد. پس، حالا وقت آن است که عکس آن رفتار کنید و خطاب به کودک درون خود جملاتی ستایش‌آمیز و در عین حال، واقعی را بگویید تا اثر جادویی‌اش را احساس کنید.

بهانه‌ای برای ستایش روزانه
ما با این ذهنیت بزرگ می‌شویم که ستایش کردن از خود، کاری خودخواهانه و نادرست است اما اشتباه نکنید. اینکه خود را بابت یکی از خصوصیات مثبت خود بستایید، به معنی خودپسندی و غرور نیست. با این کار، شما به ارزش وجودی خود واقف می‌شوید و آن را تکریم می‌کنید. وقتی ما خودمان را دوست داشته باشیم، شادتریم و می‌توانیم این شادی را به دیگران منتقل کنیم. پس هر روز به یکی از خصوصیات مثبت‌تان یا به کار خوبی که امروز کرده‌اید، فکر کنید. کاری که باعث شده شما یا دیگران حس خوبی پیدا کنید. اصلا هم مهم نیست که این کار چه‌قدر کوچک یا چه‌اندازه بزرگ است. بابت این کار خوبی که کرده‌اید، خودتان را تشویق و ستایش کنید. درست همان طور که اگر یک دوست، کاری مشابه را انجام داده بود او را ستایش می‌کردید.

شما به جای دوست‌تان
چشمان خود را ببندید و شخصی را که خیلی دوست دارید و مورد اعتمادتان است در نظر مجسم کنید. شخصی را که مطمئن هستید او نیز شما را دوست دارد. به تمام آن خصوصیاتی که در وجود این دوست تحسین می‌کنید، فکر کنید. ببینید که این کار چه‌طور شما را سرشار از روحیه و نشاط می‌کند. حالا برعکس رفتار کنید. خودتان را به عنوان همان دوست در نظر مجسم کنید و با همان عشق و علاقه به خودتان نگاه کنید. به عشقی که آنها به شما دارند، اعتماد کنید. همان‌طور که یک دوست از روی مهر و رافت به شما نگاه می‌کند، به خودتان نگاه کنید حتی اگر شده این حالت فقط چند ثانیه به طول بینجامد. حالا اجازه بدهید آن عشق در وجودتان جریان پیدا کند، عشقی که شما به عنوان یک رفیق نسبت به خودتان دارید. بگذارید این گرما در شما جاری شود. این حس را به خاطر بسپارید و بعدها هم دوباره به همین شکل آن را در خود بیدار کنید.

جعبه کوچک خوبی‌های من
هر بار که کسی شما را مخاطب قرار می‌دهد و چیزی درباره شما می‌گوید که از شنیدن آن احساس رضایت می‌کنید، آن را بلافاصله یادداشت کنید یا به ذهن بسپارید و در موقعیتی مناسب آن را جایی بنویسید. بد نیست جعبه کوچکی داشته باشید و برای آن اسمی انتخاب کنید. مثلا: «جعبه کوچک خوبی‌های من.» می‌توانید این جعبه را با سلیقه خود تزیین کنید. وقتی به خانه رسیدید، آن یادداشت را در جعبه بگذارید. دایم از این یادداشت‌ها تهیه کنید و داخل جعبه بریزید و هروقت که نیاز به تجدید قوا داشتید، آنها را بخوانید.

به خودتان تسلی بدهید
اگر بابت کاری که کرده‌اید یا حرفی که زده‌اید، از خودتان شاکی هستید و دارید خودتان را ملامت می‌کنید، سعی کنید بفهمید این انتقاد واقعا از کجا ناشی می‌شود. منظور یک پاسخ سطحی نیست بلکه باید ببینید ریشه این انتقاد کجا است. آیا از چیزی می‌ترسید؟ آیا احساس ناامنی می‌کنید؟ آیا واقعا فکر می‌کنید کار اشتباهی مرتکب شده‌اید یا این‌که این صداهای انتقادآمیز دارد از گذشته دور و از کودکی شما بلند می‌شود؟ سعی کنید با کودک درون‌تان که دارد آن‌گونه رفتار می‌کند، ارتباط برقرار کنید و دقیقا گوش کنید و ببینید چه می‌گوید و چه می‌خواهد. آن کودک را در آغوش بگیرید و به او اطمینان خاطر بدهید که او کار بدی نکرده و شما همچنان او را دوست دارید.

عشق از درون شما سرچشمه می‌گیرد
اگر آن طور که باید در دوران کودکی مورد محبت قرار نگرفته‌اید یا خانواده‌ای نامهربان داشته‌اید، چه بسا همچنان در بزرگسالی نیز به دنبال پدر و مادری باشید که نسبت به شما مهر و عطوفت نشان بدهند؛ همان مهر و عطوفتی که در مقام یک کودک از آن محروم مانده‌اید اما این عشق و علاقه‌ای که در کودکی نصیب‌تان نشد، دیگر از طرف والدین متوجه شما نخواهد شد. شاید سخت باشد اما اگر به‌رغم نامهربانی‌ها، تاکنون دوام آورده‌اید و راه خود را در زندگی هموار ساخته‌اید، پس شما قادرید به خودتان به عنوان منبع عشق و عطوفت نگاه کنید و محبتی را که در گذشته از شما دریغ شده، از درون به خودتان برگردانید، با کودک درون خود ارتباط برقرار کنید؛ کودکی که مستحق برخورداری از تمام عشق و عطوفت شما است.

هفته نامه سلامت 5/2/1388

بیدار کردن کودک درون1تمرین اول _

آروم بنشینید و توی ذهنتون یه جای بسیار زیبا رو برای ملاقات خیالیتون با کودک درون انتخاب کنید ، یه جایی مثل کوه و دشت و گلزار و ...و یا حتی یه اتاق صمیمی و گرم و نرم و خلاصه هر جایی که دوستش دارین و می تونه برای کودک درونتون امن و راحت باشه.

2 _ چشمهاتون رو ببندین و مجسم کنین به اون خلوتگاه رفتین و توی خیالتون فکر کنید که کودک درونتون هم اونجاست . چند دقیقه با اون باشید.

3 _ با دستی که بهش تسلط ندارین تصویر کودک درونتون رو بکشید. بی شتاب و با فرصت کافی این کار رو بکنید.از قبل فکر نکنید و نقشه نکشین که تصویر رو اون جوری که فکر می کنین باید باشه بکشید! نه! لطفا" هر چی دستتون دلش خواست بگذارید همون طوری بکشه! فقط صبور باشین حتی اگه خیلی خیلی کند این اتفاق افتاد.این کودک درونتونه که از طریق تصاویر با شما سخن می گه

4_ توی یه ورق دیگه ، با دستی که بهش مسلط هستید ( یعنی دست راست برای راست دستها که احساس والد درون رو می گه و با نیمکره ی چپ مغز در ارتباطه) هر واکنش یا نظری رو که درباره ی این تصویر دارین بنویسید. این نوشته ها رو در زمانهای مختلف با دقت بخونید. معمولا" به تدریج در همین نوشته ها ریشه ی اصلی مشکلات فعلیتون رو پیدا می کنید!

5 _ این تصویر رو یه جای امن بگذارید .( داخل دفتر شفای درون هم باشه خیلی خوبه) در مواقع بیکاری این تصویر رو نگاه کنید و باز هم به احساس واقعیتون به اون فکر کنید و با دست راست در موردش بنویسید. این تصویر رو نگه دارید.با ذکر تاریخ نتیجه گیری از این تمرین : فرایند کشیدن تصویر کودک درون رابطه ای رو که با اون دارید براتون معلوم می کنه. چه طوری؟ خوب به لحظاتی که نقاشی رو می کشیدین فکر کنید. آیا از شیوه ی نقاشی کردن کودک درونتون ( توسط دست غیر مسلط) انتقاد کردین؟ آیا ته دلتون کودک درونتون رو سرزنش کردین که هیچ گونه استعداد یا مهارتی نداره؟ یا آسوده به جا موندین و در اوج لذت اجازه دادین کودک درونتون خودش باشه و به شیوه ی خودش نقاشی کنه؟ به شکل نهایی تصویری که کشیدین خوب نگاه کنین.درباره اش چه احساسی دارین؟ به نظر می رسه که کودک این تصویر داره چه چیزی رو به شما می گه؟

تمرین دوم : گفتگو با کودک درون .

1 _ به تصویر کودک درونتون نگاه کنی و با استفاده از هر دو تا دستون گفتگویی بنویسید. همون طور که قبلا " بهتون گفته ام دستی که بهش مسلطین، بالغه و کودک درونتون با دستی که بهش مسلط نیستین ، می نویسه. این گفتگو رو این جوری شروع کنید که به کودک درونتون بگید که می خواهید اون رو بشناسید تا بهتر ازش مراقبت کنین. اسمش رو بپرسید و سن و سالش و چیزهایی رو که دوست داره و چیزهایی رو که دوست نداره و آنچه را که از شما توقع داره.

2 _ از کودک درونتون بخواهید که تصویر آنچه را که در این زمان بیش از هر چیز دیگری از شما می خواد، بکشه.

3 _ در پایان ازش بپرسید که آیا مطلب دیگه ای هست که بخواد بهتون بگه.بعد ازش تشکر کنید و بهش بگید که می خواهید که از این به بعد بیشتر از این گفتگوها با او داشته باشید تا اون رو بشناسید.

4 _ هر دوی این تصاویر رو جایی بگذارید که اغلب اوقات بتونید آنها را ببینید تا یادآور کودک درونتون باشه. تمرین سوم : کشیدن احساسها هر وقت در زندگی روزمره تون دچارعواطف و هیجانات شدید شدید، بگذارید کودک درونتون با دستی که بهش مسلط نیستین، احساسش رو بر روی کاغذ بیاره. اون رو رها و آزاد بگذارید. شاید نقشها خطوطی درهم و برهم باشه یا خرچنگ قورباغه نوشتن یا تصویری انتزاعی و شکلهایی نا مفهوم. از قبل برای این که این نقوش و تصاویر چه طور باشند نقشه نکشید در عوض توجهتون رو به لحظه لحظه ی این فرایند متمرکز کنید و ببینید در طول این تمرین، چه احساسها و افکاری به سراغتون می آد. مخصوصا " به رنگهایی که به کار می برید توجه کنید. چون رنگها به نحو حیرت انگیزی احساسها رو بیان می کنند. بگذاری کودک درونتون هر رنگی رو که دلش می خواد انتخاب کنه حتی اگه غیر متعارف بود. مثلا" اگه دوست داشت خورشید رو تیره بکشه مانعش نشید. این تمرین علاوه بر شناخت کودک درون در خالی کردن انرژی منفی احساسیتون هم اثر فوق العاده ای داره. تمرین چهارم : هشیاری. با دستی که به اون مسلطین احساس و نظرتون رو راجع به این تمرینات بنویسید . آیا همه ی تمرینات رو انجام دادید؟از تمرینها چه چیزهایی درباره ی خودتون کشف کردید؟ این تجربه ( کشیدن احساسها به صورت متناوب) کمکتون می کنه تا آگاهی و هشیاری خودتون رو به شیوه ای پرورش بدید که در زندگیتون با گشایشها و امکانات افزونتری مواجه بشید. چون با شناخت بیشتر احساسهای نهفته ی کودک درون و شناخت خودتون شما کم کم به آرامش بیشری می رسید و خصوصا" علت احساسات آنی یا اون دسته از احساساتتون که نمی تونید کنترلشون کنید رو درک می کنید و اونها رو بهتر در اختیار می گیرید. ( مثل اندوه، عصبانیت، عشق ، افسردگی ، وابستگی به دیگران و ...)

منبع: www.tabassom1990.blogdoon.com


جان براد شاو می گوید:

معرفی کتاب
« در خصوص نقش کودک درون، سه نکته حایز اهمیت وجود دارد: سرعت تغییر افراد در هنگام مواجهه با این امر، عمق این تغییر و بالاخره توان و میزان خلاقیت ناشی از التیام جراحات گذشته کودک دورن»
ما ابتدا جهان را از دریچه چشمان یک بچه کوچک نگاه می کنیم. بعدها این کودک درون، بدون توجه به اینکه چقدر از نظر ظاهری رشد کرده و قدرتمند شده ایم، در طول زندگی با ما خواهد بود. اگر کودک آسیب پذیر ما آزرده، رها، شرمگین و یا فراموش شود، باز هم دود، اندوه و خشم او همواره با ما خواهد بود.
«به عقیده برادشاو همین کودک آزرده و فراموش شده درون، منشاء اصلی بدبختی های بشر است».
احیاء کودک درون عبارتست از بازگشت به گذشته ها، مرور مراحل رشد و پایان دادن به کارهای ناتمام.
با توجه به اهمیت نقش کودک در شکل گیری شخصیت، دکتر برادشاو در کتاب حاضر «من- کودک- من»، تمام توجه خود را به پرداختن به دوران کودکی و تجزیه و تحلیل رویدادهای آن زمان معطوف دانسته تا از این طریق ما را در شناخت واقعیت وجودمان یاری کند.
تردیدی نیست که چنانچه خوانندگان کتاب با دقت مطالب این کتاب را مطالعه کرده و تمرین های آن را انجام دهند می توانند لااقل بخش هایی از وجود خود را از زیر گردو غبار و رنگهایی که جامعه بر آن افشانده است رهانیده و خودشان را بهتر بشناسند.


کودک درون خود را پرورش بده
از نو کودک شو تا خلاق باشی! همه ‎ی کودکان خلاق ‎اند. برای خلاق بودن باید اول از ذهن، تعصبات و پیشداوری‎ها آزاد شوید. آدم خلاق کسی است که چیزهای تازه را امتحان می‎کند. او هرگز نمی‌تواند مثل یک ربوت یا آدم‌واره رفتار کند. چرا که ربوت‎ها هرگز خلاق نیستند و فقط کارهای تکراری از آنها سر می‎زند.
بنابراین دوباره کودک شو تا خلاق شوی! ـ همه‎ بچه‎ ها خلاق‎اند. همه‎ بچه‎ ها، هر کجا که به دنیا آمده باشند، خلاق‎ند ـ این ما هستیم که راه خلاقیت آنها را سد می‎کنیم. ما خلاقیت آنها را خرد, نابود و زیر پا له می‎کنیم و بعد شروع می‎کنیم که راه صحیح انجام کارها را به آنها آموزش ‎دهیم.
فراموش نکنید که افراد خلاق همیشه سعی دارند راه‎های عوضی را امتحان کنند. اگر همیشه راه درست را بروید، هرگز خلاق نخواهید بود، زیرا «راه صحیح» چیزی نیست جز راه کشف شده توسط دیگران! البته با کمک راه صحیح نیز می‌توان چیزی ساخت و یا یک تولید کننده, تهیه‌کننده و یا تکنسین شد، اما راه صحیح هرگز از شما یک آفریننده یا پدید‌آورنده نخواهد ساخت.
تفاوت بین یک تولید کننده و یک آفریننده در چیست؟ تولید کننده راه صحیح و معمولاً اقتصادی‎ترین راه انجام یک کار را می‎داند و می‌کوشد تا با کمترین تلاش به بیشترین نتایج دست یابد. او صرفاً یک تولید کننده است. اما یک آفریننده به این در و آن در می‎زند. درست نمی‎داند راه صحیح انجام یک کار کدام است، پس بارها و بارها به جست‎وجو و تحقیق خود در مسیرهای مختلف ادامه می‎دهد. چندین بار راه نادرست را طی می‎کند ـ و به هر جا که حرکت کند، چیزهایی می‎آموزد؛ او از این طریق غنی‎تر و پخته‎تر می‎شود. و کاری را انجام می‎دهد که پیش از آن هیچ‎کس موفق به انجامش نشده است در حالی‌که اگر راه صحیح از پیش‌تعیین شده را دنبال می‎کرد، قادر نبود به آفرینش و خلاقیت برسد.
معلم یک مدرسه‎ی مذهبی از شاگردانش می‎خواهد که تصویر خانواده‎ی مقدس را بکشند. وقتی نقاشی‎ها را جمع می‎کند، می‎بیند که بیشتر از بچه‎ها نقاشی‎هایی معمولی‌ای از خانواده‎ی مقدس کشیده‌اند ـ خانواده‎ی مقدس در طویله، خانواده‎ی مقدس سوار بر قاطر و چیزهایی از این قبیل. اما یکی از نقاشی‎ها هواپیمایی را با چهارسرنشین نشان می‎‎داد که سرهایشان را به شیشه‎های پنجره چسبانده بودند. معلم صاحب نقاشی را صدا می‎زند تا نقاشی‎اش را توضیح دهد. و به او می‎گوید: «می‎توانم بفهمم سه تا از این سرها که کشیده‌ای مال کیست ـ حضرت یوسف، حضرت مریم و حضرت مسیح. اما چهارمی سر چه کسی است؟ پسر بچه جواب می‎دهد: «آهان، او پونتیوس، خلبان هواپیماست!»
این زیباست. این خلاقیت است. معلوم می‌شود که این بچه چیزهایی را کشف کرده است. اما این کار فقط از کودکان ساخته است. ما جرأت چنین کارهایی را نداریم، چرا که می‎ترسیم نکند احمق جلوه کنیم.
ولی واقعیت این است که یک آفریننده باید بتواند که حتی احمق به نظر برسد. او باید این به اصطلاح آبرو و حیثیت خود را به مخاطره بیندازد. به همین دلیل هم همیشه شاعران، نقاش‌ها، رقصندگان و موسیقی‎دان‌هایی را می‎بینیم که آدم‎های چندان آبرومند و محترمی نیستند ولی بسیار خلاق و دوست‌داشتنی هستند. البته تا وقتی که هنوز آبرویی دست و پا نکرده‌اند و جایزه‎ی نوبل نگرفته‌اند چرا که در آن صورت و از آن لحظه به بعد خلاقیت دود می‎شود و به هوا می‎رود!
براستی چه اتفاقی می‎افتد؟ آیا تا به حال برنده‎ی جایزه‎ی نوبلی را دیدید که کار ارزشمند دیگری ارائه دهد؟ و یا آدم خوشنام و سرشناسی را دیده‎اید که قادر به انجام کار خلاقی باشد؟ او از خلاقیت وحشت دارد. چرا که اگر دست از پا خطا کند یا چنانچه اشتباهی رخ دهد، دیگر اعتبار و حیثیتی برایش نمی‌ماند. این از عهده‎ی او خارج است. این است که یک هنرمند پس از آنکه وجهه و اعتباری یافت، دیگر مرده و بی‎جان می‎شود.
صفت خلاق را تنها به افرادی می‌توان داد که آماده‎اند حیثیت و غرور و عزت خود را بارها و بارها در معرض تاراج قرار داده و با شهامت به استقبال کارهایی بروند که دیگران آن را وقت تلف کردن می‎دانند. مردم همیشه افراد آفرینشگر را دیوانه قلمداد می‎کنند. البته دنیا دیر یا زود به ارزش آنها پی خواهد برد. ولی اذهان عمومی همچنان بر این باورند که افراد آفرینشگر آدم‌های نامتعارف و عجیبی هستند.
تمام انسان‌ها با ظرفیت‎های لازم و کامل برای آفرینشگری و خلاقیت پا به دنیا می‌گذارند. بدون استثنا همه‎ی کودکان سعی دارند آفریننده باشند، اما ما دست و پایشان را می‎بندیم. ما فوراً دست به کار می‎شویم تا طرز صحیح انجام کارها را به آنها آموزش دهیم ـ و همین که آنها راه درست را آموختند، دیگر به ربوت تبدیل می‎شوند. بعد بارها و بارها همان کار صحیح را تکرار می‎کنند و هر قدر بیشتر این کار را انجام می‎دهند، بازده بهتری پیدا می‎کنند و هر قدر بر کارآیی آنها افزوده می‎شود، بیشتر برایشان کف می‎زنیم و به آنها جایزه می‎دهیم.
در سنین بین هفت تا چهارده‎سالگی تغییراتی در کودک رخ می‎دهد که چگونگی آن ذهن روان‎شناسان بسیاری را در سراسر جهان به خود مشغول داشته است.
هر انسان در مغز خود دو نیمکره و بنابراین دو ذهن دارد. نیمکره‎ی چپ ذهنی غیر‌خلاق است ـ این قسمت به لحاظ فنی بسیار تواناست، ولی تا آنجا که به خلاقیت مربوط می‎شود، به کلی ناتوان است؛ فقط وقتی می‎تواند کاری را انجام دهد که قبلاً آن را آموخته باشد ـ و خیلی هم مؤثر و بی‎عیب و نقص کار انجام می‎دهد. نیمکره‎ی چپ مکانیکی است. این نیمکره، نیمکره‎ی استدلال، منطق و ریاضی است ـ نیمکره‎ی محاسبه، مهارت، انضباط و نظم است.
نیمکره‎ی راست درست عکس نیمکره‎ی چپ عمل می‎کند. نیمکره‎ی راست، نیمکره‎ی اغتشاش است, نه نظم؛ نیمکره‎ی شعر و شاعری است، نه نثر؛ نیمکره‎ی عشق است، نه منطق. از احساس فوق‎العاده زیبایی برخوردار است. این نیمکره دارای استعداد بسیار عمیقی در رابطه با خلاقیت و نوآوری است ـ اما کارآمد نیست، چرا که آفرینشگر از آنجا که مدام مشغول آزمایش و خطاست نمی‎تواند با کفایت و کارآمد باشد.
آفرینشگر نمی‎تواند یک‌جا بند شود. او خانه‌به‌دوش است، کوله‎بارش را بر پشتش حمل می‎کند. برای ملاقاتی شبانه در شهری اتراق می‎کند، اما فردا صبح دوباره بار و بندیلش را جمع می‎کند و غیبش می‎زند.
او هیچ‌گاه صاحبخانه نیست چرا که نمی‎تواند در یک‌جا سکونت کند؛ سکونت برای او یعنی مرگ. او همیشه آماد‎ه‎ی خطر کردن است و خطر کردن برایش حکم وصال با معشوق را دارد.
در هنگام تولد نیمکره‎ی راست فعال و نیمکره‎ی چپ غیر فعال است. بعد ما آموزش به کودک را آغاز می‎کنیم ـ آن هم از روی ناآگاهی و به شکلی غیر‌علمی. در طول سالیان عمر این ترفند را می‌آموزیم که چه‌گونه انرژی را از نیمکره‎ی راست به نیمکره‎ی چپ جابه‎جا کنیم. چه‌طور تکمه‎ی بازدارنده‌ی نیمکره‎ی راست را فشار دهیم و استارت نیمکره‎ی چپ را روشن کنیم ـ سیستم آموزشی ما سرتا پا همین است. از کودکستان تا دانشگاه همه‎ی به اصطلاح آموزش و پرورش ما همین است ـ تلاش برای نابودی نیمکره‎ی راست و کمک به نیمکره‎ی چپ و زمانی بین هفت تا چهارده سالگی بالاخره موفق می‎شویم و به هدف می‎زنیم ـ آن موقع دیگر روح کودک کشته و نابود شده است و این است تغییری که در سنین نوجوانی _ از هفت تا چهارده‌سالگی _ رخ می‌دهد.
از این پس دیگر کودک خودرو و وحشی نیست ـ او به یک شهروند رام و سر‌به‌راه مبدل و مشغول آموختن شیوه‎های انضباطی، زبان، منطق و تمرین‌های یکنواخت شده است. در مدرسه رقابت با دیگران را آغاز کرده و به یک آدم خودخواه تبدیل می‌شود و همه‎ی آن چیزهای روان‎نژندی را که در اجتماع شایع است، فرا می‎گیرد. او به قدرت و پول علاقه‎مند شده و به این فکر می‎افتد که چه‌طور به مدارج بالای تحصیلی صعود کند تا اقتدار بیشتری به دست آورد. چه‌طور می‎شود پول بیشتری داشت، خانه‎ی بزرگی دست و پا کرد و … او مدام از چیزی به چیز دیگر روی می‎کند. بعد نیمکره‎ی راست او بیش از پیش از فعالیت باز می‎ماند ـ یا صرفاً وقتی فعال می‎شود که فرد در رؤیا ـ در دوره‎ی حرکت سریع چشم، در خواب ـ به سر می‎برد و یا گاهی که مخدر مصرف کرده است…
بزرگترین علت کشش به مواد مخدر در غرب, صرفاً این است که غرب به دلیل آموزش اجباری، در نابود ساختن کامل نیمکره‎ی راست توفیق کامل یافته است. غرب زیادی تحصیلکرده است ـ و در واقع در این راه به افراط رفته است. به گونه‌ای که اکنون به نظر می‎رسد دیگر چاره‌ای وجود ندارد؛ مگر آنکه در دانشگاه‎ها، کالج‎ها، و یا مدارس ترفندی به کار گرفته شده یا وسیله‌أی عرضه شود که بتواند با کمک به نیمکره‎ی راست، آن را از نو احیا کند. جلوگیری از اعتیاد به مواد مخدر به وسیله‎ی قانون به تنهایی غیر‌ممکن است و تنها راه ممکن برای جلوگیری از اعتیاد, بازگشت مجدد تعادل درونی انسان است.
تقاضا برای مواد مخدر از آن روست که فوراً دنده را عوض می‎کند ـ یعنی مسیر انرژی را از نیمکره‎ی چپ به نیمکره‎ی راست تغییر می‎دهد. همه‎ی هنر مواد مخدر همین است. قرن‎ها الکل چنین وظیفه‎‌ای را بر عهده داشته، اما اکنون مواد مخدر جای الکل را گرفته است؛ ال اس دی، ماری جوآنا، سایلوسایبین و … براحتی در دسترس هستند و پیش‌بینی می‌شود که در آینده حتی مواد مخدر قوی‎تری هم به بازار بیایند.
در این میان نمی‌توان مصرف کننده‎ی ماده‎ی مخدر را تبه‌کار دانست بلکه در واقع این سیاستمداران و کارشناس‌های آموزش و پرورش هستند که تبه‎کارند. آنها گناهکارند. چرا که ذهن آدم‎ها را به افراط کشانده‎اند ـ به افراطی که نوشداروی آن تنها عصیان است. و چه نیاز شدیدی! شعر و شاعری به کلی از زندگی مردم محو شده است، زیبایی رخت بر‌بسته و چهره‌ی عشق دیگر پیدا نیست. در عوض پول، قدرت و نفوذ به تنها خدایان روی زمین تبدیل شده‎اند.
بشریت چه‌طور می‎تواند بدون عشق و شعر و لذت و جشن و پایکوبی به حیات ادامه دهد؟ این زندگی دیری نخواهد پایید و انتظار از نسل‌های جدید نیز غیر‌منصفانه و بیهوده به نظر می‌رسد. این موضوع که مصرف‌کنندگان مواد مخدر تقریباً همیشه جزو اخراجی‎ها هستند, مسلماً اتفاقی نیست. آنها از صحنه‎ی دانشگاه‎ها، کالج‎ها و مدارس محو می‎شوند. و این بخشی از همان عصیان است.
همین که انسان لذت‎ مصرف مواد مخدر را چشید، ترک دادن او بسیار دشوار خواهد بود. مواد مخدر فقط هنگامی می‎تواند کنار گذاشته شود که راه‎های بهتری را بتوان برای آزاد ساختن قریحه‎ی شعر و شاعری یافت. مراقبه راه بهتری است و ضررش هم از هر نوع ماده‎ی شیمیایی کمتر است. در حقیقت مراقبه به هیچ وجه زیان‎آور نیست بلکه بسیار مفید است. علاوه بر این, مراقبه دقیقاً همان تأثیر را دارد، یعنی کلید ذهن تو را از نیمکره‎ی چپ به نیمکره‎ی راست جابه‎جا می‎کند و ظرفیت درونی خلاقیت را در تو آزاد می‎سازد.
با فاجعه‎ی عظیمی که قرار است در سراسر دنیا از طریق مواد مخدر اتفاق بیفتد، تنها از یک راه می‌توان مقابله کرد و آن مراقبه است. هیچ راه دیگری وجود ندارد. اگر مراقبه به طور روزافزون رواج یابد و بیش از پیش در زندگی مردم وارد شود دیگر جایی برای مواد مخدر باقی نمی‎ماند.
پس آموزش نیز باید به این سمت سوق داده شود. ای کاش به کودکان بیاموزند که در ذهنشان هر دو نیمکره وجود دارد و به آنها یاد بدهند چه‌طور و چه وقت از هر یک از توانایی‌های خود استفاده کنند. موقعیت‎هایی وجود دارند که در آن فقط به نیمکره‎ی چپ مغز احتیاج است. مثلاً به هنگام انجام محاسبات تجاری, ولی اوقاتی هم هستند که فقط به نیمکره‌ی راست نیاز داریم.
نیمکره‎ی راست هدف است و نیمکره‎ی چپ, وسیله. نیمکره‎ی چپ باید در خدمت نیمکره‎ی راست باشد. نیمکره‎ی راست ارباب است ـ زیرا تو پول درمی‎آوری، فقط به این خاطر که می‎خواهی از زندگی‎ات لذت ببری و آن را جشن بگیری. تو می‎خواهی یک ترازنامه‎ی بانکی مشخص داشته باشی که بتوانی فقط عشق کنی. تو کار می‎کنی که فقط بتوانی بازی کرده باشی و یا اینکه فقط بتوانی لحظه‎ای بیارآمی و استراحت کنی. پس این آرامش است که هدف باقی می‎ماند، کار هدف نیست.
موازین اخلاقی کار از بقایای گذشته است و باید آن را دور ریخت و انقلابی حقیقی در دنیای آموزش و پرورش به راه انداخت. مردم را ـ کودکان را ـ نباید به رعایت الگوهای تکراری وادار کرد. واقعاً آموزش شما چیست؟ آیا تا به حال آن را دقیقاً بررسی کرده‌اید؟ آیا هیچ شده درباره‎اش عمیقاً بیندیشید؟
آموزش صرفاً یک پرورش حافظه است, از این راه باهوش نمی‎شویم، بلکه مرتباً بی‎هوش و بی‎هوش‎تر می‎شویم و آخر سر یک احمق تمام‌عیار از کار در می‎آییم! بچه‌ها در بدو ورود به مدرسه بسیار باهوشند, اما بندرت ممکن است کسی پایش را از دانشگاه بیرون بگذارد و هنوز باهوش باشد ـ این اتفاق بسیار نادری است. دانشگاه تقریباً همیشه در کارش موفق است, بله شما با مدرک بیرون می‎آیید، ولی این مدارج تحصیلی را به قیمت گزافی به دست آورده‎اید ـ به قیمت از دست دادن هوش و لذت زندگی. چرا؟ چون کارکرد نیمکره‎ی راست خود را از دست داده‎اید. و چه آموخته‎اید؟ اطلاعات. ذهن شما پر از محفوظات است؛ می‎توانید تکرار کنید، توان آن را دارید که از نو تولید کنید. داستان امتحاناتی هم که می‎دهید همین است ـ در امتحانات هم کسی باهوش تلقی می‎شود که بتواند همه‎ی آن محفوظات بلعیده را استفراغ کند. ابتدا مجبور است همه را ببلعد و بعد در اوراق امتحانی همه را یکجا بالا بیاورد. اگر توانستید به شکل کارآمد و مؤثری استفراغ کنید، خب شکی نیست که باهوش هستید. اگر دقیقاً همان چیزی را که به خوردتان داده‎اند، استفراغ کنید، هوشمندی خود را ثابت کرده‎اید.
ولی واقعیت این است که شما فقط هنگامی می‎توانید عین همان چیز را به صورت اول استفراغ کنید که آن را هضم نکرده باشید. این را فراموش نکنید! شاید چیز دیگری ـ مثلاً خون ـ بالا بیاورید، اما همان لقمه نانی که خورده بودید بالا نخواهد آمد؛ چرا که هضم دیگر ناپدید شده و بنابراین شما باید آن را آن پایین، بدون هضم کردن در معده‌تان نگه‎ دارید ـ آن وقت دیگر خیلی خیلی باهوش قلمداد می‎شوید. احمق‎ترین آدم‎ها کسانی هستند که دیگران آنها را از همه باهوش‎تر می‎دانند. این تأسف‎بارترین حالتی است که می‎تواند وجود داشته باشد.
آدم باهوش با این سیستم آموزشی هماهنگ نمی‌شود. آیا می‎دانید آلبرت انیشتین نتوانست در امتحان ورود به دانشگاه قبول شود؟ آن هم با چنان هوش خلاقی!. البته به خاطر همان هوش خلاق بود که انیشتین نمی‌توانست به همان شیوه‎ی احمقانه‎ی دیگران رفتار کند.
همه‎ی به اصطلاح برندگان مدال طلا در مدارس، کالج‎ها و دانشگاه‎ها کجا هستند؟ آنها‎ هرگز به درد بخور از کار در‌نمی‎آیند. افتخار و سرافرازی آنها به مدال‎های طلای‌شان ختم می‎شود، بعد دیگر هیچ اثری از آنها نیست؛ زندگی هیچ دینی نسبت به آنها ندارد. براستی چه بر سر این‎ گونه آدم‎ها می‎آید؟ ما آنها را نابود کرد‎ه‎ایم. آنها گواهی‌نامه‎هایشان را خریده و همه را گم کرده‎اند و اکنون فقط یدک‎کش همه‎ی گواهی‎‌نامه‎ها و درجه‎ها و مدال‎ها هستند.
این نوع آموزش را باید به کل دگرگون کرد. باید لذت و نشاط بیشتری را به کلاس‎های درس آورد. باید بی‎نظمی بیشتری به دانشگاه‎ها بخشید ـ پایکوبی بیشتر، آواز بیشتر، شعر و شاعری بیشتر، خلاقیت بیشتر و هوش بیشتر. این همه وابستگی به محفوظات را باید کنار گذاشت.
باید به مردم کمک کرد تا باهوش‎تر باشند. وقتی کسی به شیو‎ه‎ی جدیدی پاسخ می‎دهد، باید برایش ارزش قائل شد. هیچ پاسخ صحیحی نباید در بین باشد. چرا که پاسخ صحیح واحدی وجود ندارد. پاسخ فقط یا احمقانه است یا هوشمندانه. دسته‎بندی درست و نادرست خودش اشتباه است، هیچ پاسخ درست و یا نادرستی وجود ندارد. پاسخ یا تکراری و احمقانه است و یا خلاق، مسئولانه و هوشمندانه. حتی اگر پاسخ تکراری ظاهراً صحیح باشد، نباید بهای چندانی به آن داد ـ چون فقط یک چیز تکراری است و بر عکس حتی اگر پاسخ هوشمندانه کاملاً صحیح نبود و با نظرات و اندیشه‎های کهنه جور در نمی‎آمد، باید آن را تحسین کرد، چون تازه است و نشانه‎ی هوشمندی.
برای خلاق بودن باید همه‎ی آن چیزهایی که اجتماع برایتان بافته، رشته کنید. همه‎ی آن کارهایی که پدر و مادر و آموزگارانتان بر سر شما آورده‎اند خنثی کنید. همه‎ی رشته‎های پلیس و سیاستمدارها و تبلیغات‎چی‎ها را پنبه کنید ـ و بعد خواهید دید از نو خلاق می‌شوید و دوباره همان شور و هیجانی که از آن آغاز داشتید، قلب شما را به تپش درخواهد آورد. آن شور و سرمستی سرکوب‌شده هنوز در قلب شما در انتظار است. می‎توانید حلقه‎های درهم‌پیچیده‎ی آن را از هم باز کنید. و وقتی پیچ‎ها و گره‎های آن انرژی خلاق از هم باز شد و به جریان درآمد، آنگاه شما متدین واقعی هستید. خداشناس کسی است که خلاق است. همه خلاق به دنیا می‎آیند، اما فقط عده‎ی معدودی از مردم خلاق باقی می‎مانند.
شما می‌توانید که خود را از دام برهانید. البته شهامت زیادی لازم است زیرا وقتی شروع می‎کنید تا بلاهایی را که اجتماع بر سرتان آورده است نقش بر آب کنید، احترام و اعتبار خود را از دست می‎دهید. دیگر کسی شما را لایق احترام نمی‎داند و از نظر دیگران غول بی‎شاخ و دم و عجیب و غریبی می‌شوید که با دیدنتان پیش خود فکر می‎کنند: « این بیچاره چه بدبختی‌ا‎ی سرش آمده که به این روز افتاده!» این بزرگترین شهامتی است که باید به خرج دهید ـ شهامت پاگذاشتن در زندگی‌‌ای که در آن, مردم شما را موجود عجیب و غریبی تصور ‎کنند.
طبیعتاً باید خطر کنید. چرا که اگر می‎خواهید خلاق باشید، باید خطر کردن پیشه‌ی شما باشد. مطمئن باشید که به زحمتش می‎ارزد. کمی خلاقیت, ارزشمندتر از کل این جهان و قلمرو آن است.

****

منبع : مقاله " کودک درون خود را پرورش بده "- نویسنده: اشو- مترجم: مرجان فرجی-روانشناسی جامعه -شماره 7-6
منبع: www.fekreno.org


کودک درون

سخن گفتن در باره کودک درون یک چیز است و تجربه آ گاهانه اش چیزی دیگر. مادامی که چون طفلی خرد سال نشویم کودک درون گوشه گیر و تنها به جا خواهد ماند. مادامی که در فضای امن، وارد فضای کودک درون خود وارد نشویم کودک درون ما همچنان زخم خورده و تنها خواهد زیست.
وقتی احساسات خود را درک می کنید اجازه می دهید کودک درونتان حضوری موثر و سازنده داشته باشد. هرگاه احساس شادی یا اندوه، خشم یا ترس یا علاقه می کنید، همچنین هرگاه بازیگوش، خلاق یا شهودی هستید کودک درونتان فعال است.
مطالب زیر مه به صورت دنباله دار خواهند آمد به شیوه ای طراحی شده اند که بتوانید در فضایی ایمن تجربه های دست اولی از کودک درون خود به دست آورید. (البته لازم به ذکر است که مطالعه این مطالب جای آموزش حضوری و شرکت در پروسه های عملی کارگاه های استاندارد تحلیل رفتار متقابل را نخواهد گرفت. برای اطلاعات بیشتر در مورد کارگاه های تحلیل رفتار متقابل با مسئول امور اداری موسسه تحلیل رفتار متقابل خاورمیانه تماس حاصل فرمائید)

از طریق نقاشی، نگارش و هنرهای خلاق و بازی، ندای کودکی را که در درون شماست خواهید شنید، نیازها و آرزوهایش را کشف خواهید کرد.

همچنین خواهید آموخت والدین مهرآمیز درونتان را جهت مراقبت و حمایت از کودک درونتان، فعال کنید. اگر نسبت به نحوه حمایت یا مراقبت از کودک درونمان آگاه نباشیم، خود به خود آن شیوه از مراقبت را که در کودکی ستانده ایم تکرار خواهیم کرد؛ یعنی به شیوه ای برای خودمان پدری یا مادری می کنیم که قبلا در حق ما صورت گرفته است.

حالا این حق انتخاب را داریم که آن را تغییر دهیم . یعنی می توانیم میان اعضای خانواده درون خویش، اتصالی مهر آمیز ایجاد کنیم و زخم های دوران کودکیمان را التیام بخشیم. برای برخورداری از یک کودکی شادمانه هیچ گاه دیر نیست.

"ابزار مراقبت از کودک درون"

نقاشی:

با ایجاد محیطی سالم و هدایتِ بزرگسالانی حمایتگر، کودکان به صورت خود انگیخته و از راه هنر، هستی خویش را بیان و عیان می کنند.

کودکان خردسال در یک ویژگی وجه اشتراک دارند و آن زبان، زبانِ هنر است. پس چه جای تعجب اگر به هنگام رشد و پرورش کودک، نقاشی پیش از نوشتن می آید. در واقع هنر درمانی در مورد کودکانی به کار میرود که نمی توانند احساس هایشان را بیان کنند. آنچه را که نمی توان بر زبان آورد می توان به شیوه ای ایمن تر درهنر نمایان ساخت.

چه کسی می تواند معنای دقیق دستخط درشت و سیاه و کج و معوج کودک را به کلام در آورد؟

تماشای کودکی که خشم و غضب یا ترس محبوس خود را با مدادهای گچی یا گل مجسمه سازی بیرون می ریزد، تجربه ای است که بیننده را عمیقاً تحت تاثیر قرار می دهد. پس تصادفی نیست اگر، کودک درون ما نیز، احساس ها و نیاز هایش را از طریق هنر و خیلی ساده تر از روش های دیگر بیرون بریزد.

بخش عمده نقاشی از نیمه کره راست مغز می آید. عملکردِ تخصصیِ این بخش از مغز، ادراک بصری، فضایی و همچنین بیان عاطفی و شهودی است که کودکان خرد سال به دلیل طبیعت شان بسیار معطوف به مغز راست هستند. به همین علت درشت درشت نوشتن و نقاشی برای آنها تا این اندازه طبیعی است. اگر چه کامروایی از مغز راست از طریق مراقبت محدود کننده والدین و نظام آموزشی معطوف به مغز چپ، که به طرزی غیر عادی بر منطق شفاهی و از حفظ کردن مطالب تاکید می ورزد، می تواند فروکش کند. زیرا به استثنای ورزش، برنامه های آموزشی مربوط به فعالیت های مغز راست نخستین چیزی است که از بودجه مدارس، حذف می شوند. هنگامی که هنر از نظام آموزشی حذف شود کودکان یکی از قدرتمندترین و خوشایند ترین ابزار بیان خویستنِ خویش را از دست می دهند و همچنان که در مدرسه پیش می روند پیوسته ناگزیر می شوند که ندای کودک درونِ (احساس ها، بازیگوشی و خویشتن خلاق) خود را انکار کنند.

این انکار ما را با مسئله دیگری نیز مواجه می کند. این باور فراگیر که تنها معدودی ا ز افراد با استعدادند و می توانند از طریق هنر، خویشتنِ خویش را بیان کنند، مابقی حتی حق نداریم به فکر هنر بیافتیم. این والد نکوهشگر درون (نتیجه شستشویِ مغزیِ جامعه) است که می گوید : "اشتباه خواهی کرد، احمق به نظر خواهی رسید، هنرت نازیباست، خدا به تو رحم کند."

اگر همه اینها به طرز دردناکی برایتان آشناست پس دل و جرات به خرج دهید! وقتی به خود اجازه می دهید که به رغم انقاد درونی نقاشی کنید، دیگربار زبان کودک را می آموزید. زیرا اگر می خواهید به پیشواز کودک درونتان بروید، چه بهتر که در نیمه راه او را ملاقات کنید.

وقتی تصویر احساس هایمان را می کشیم، به زبان کودک درون مان پاسخ می گوییم.


فلسفه تحلیل رفتار متقابل ... اطلاعات جسته گریخته در مورد کودک درون (تحلیل رفتار متقابل) این نظریه بر اساس فرضیه های فلسفی خاصی استوار شده است که این پیش فرض ها، درباره انسان، زندگی و اهدافی برای تغییر می باشند:
1- انسان ها ذاتاً خوب هستند.
2- همه توانایی فکر کردن دارند.
3- سرنوشت انسان ها به دست خودشان تصمیم گیری شده ولی این تصمیمات قابل تغییر هستند.
پیامد این 3 فرضیه به دو اصل اساسی می انجامد که عملکرد و بکار گیری تحلیل رفتار متقابل می باشد:
1- روش بستن قرارداد
2- ارتباط باز و نامحدود

انسان ها ذاتاً خوب هستند:
این اساسی ترین نظریه TA است.
این مورد به این معناست که من و شما هر دو ارزشمند، محترم، گرامی و گرانقدر هستیم. من خودم را همانطور که هستی می پذیرم. این حالت از درون انسان بر می خیزد تا به رفتار وی مربوط گردد.
گاهی ممکن است آنچه که انجام می دهی را نه قبول داشته باشم و نه دوست داشته باشم؛ ولی همیشه هر چه که هستی، تو را می پذیرم. وجود تو به عنوان یک انسان در نظر من قرانقدر است حتی اگر رفتار تو مخالف آن را نشان دهد.
از نظر ارزش های انسانی، هر دوی ما در یک سطح قرار داریم و هیچ یک از ما از دیگری بالاتر نیست. این یک واقعیت است حتی اگر در کنش، نژاد، مذهب، جنسیت و سن متفاوت باشیم.

همه توانایی فکر کردن دارند:
همه به جز افرادی که دارای ضایعات مغزی هستند توانایی فکر کردن دارند. به همین دلیل هر کدام از ما مسئولیم که مشخص کنیم چه چیزی از زندگی می خواهیم.
در نهایت، هر فردی با پیامدهای تصمیمات خودش، زندگی خواهد کرد.

الگو های تصمیم گیری:
من و شما خوب هستیم؛ ولی امکان دارد که درگیر رفتارهای غیرخوب کودک خود شده و از تصمیمات دوران کودکی مان، پیروی نمائیم.
اینها بهترین روش هایی بودند که ما عنوان کودکانی نوپا برای زنده ماندن می توانستیم از آنها کمک بگیریم و آنچیزهایی را که می خواستیم، از دنیایی که در نظر ما خشن و بی رحم بود، بگیریم. گاهی ما به عنوان افرادی بزرگسال ممکن است از این روش ها، علی رغم نتایج بی ثمر و دردناک شان استفاده نمائیم.
حتی وقتی کودک نوپایی بیش نبودیم، والدین مان قادر به تربیت ما به روش خاص خود، نبودند. قطعاً فشارهای زیادی را بر ما وارد کرده اند؛ ولی باز هم این ما بودیم که تصمیم به کنار آمدن با این فشارها، طغیان بر علیه آنها یا نادیده گرفتن شان، گرفته ایم.
این قضیه در مورد ما به عنوان یک فرد بزرگسال نیز صادق است. دیگران و محیط اطراف ما قادر نیستند که ما را وادار به شکل خاصی از تفکر و یا احساس خاصی، نمایند. دیگران و محیط اطراف ما ممکن است که فشار زیادی را بر ما وارد کنند؛ ولی این ما هستیم که با تصمیمات خود، با این موارد روبرو می شویم. ما مسئول احساس ها و رفتارهای خود هستیم.
ما همیشه قادر به تغییر تصمیمات خود هستیم حتی اگر این تصمیمات، تصمیماتی باشد که ما در دوران کودکی و یا حتی لحظات اول زندگی خود، درباره خود و دنیای اطراف مان گرفته ایم. ما می توانیم آن تصمیمات اولیه را که هماکنون باعث رنج و ناراحتی مان شده است، ردیابی کرده و با تصمیمات جدید و مناسب جایگزین نمائیم. پس ما می توانیم تغییر کنیم.
این تغییرات، صرفا بر اساس بینش نسبت به "الگوهای رفتاری قدیمی خود"، بدست نمی آید؛ بلکه با یک "تصمیم فعالانه" برای تغییر الگوهاست که بوجود می آید.
با این روش می توانیم با قدرت بگوئیم که:
این تغییرات می توانند واقعی و پابرجا باشند.

روش بستن قرارداد:
فرض می کنیم شما یک متخصص TA و من مراجع شما هستم. برای دستیابی به تغییراتی که من، مایلم در خود بوجود بیاورم، هردوی ما دارای مسئولیتی دو جانبه هستیم.
این پیامد، نظریه ای است که من و شما را به نسبتی کاملاً مساوی، مسئول رابطه خود می نماید. شما مسئول انجام تمامی کارهای من نیستید و من نیز این انتظار را از شما ندارم. از آنجایی که هردوی ما در این روند (روندِ تغییر) شرکت داریم، حائز اهمیت است که به روشنی بدانیم این همکاری به چه صورتی باید انجام پذیرد. به همین دلیل، ما با هم وارد یک قرارداد می شویم.

این موضوع بیانگر مسئولیتی است که هر یک از ما دو نفر به عهده خواهیم داشت.
من به عنوان یک مراجع، از آنچه خواستار تغییرش هستم و آنچه که مایلم برای رخ دادن تغییر انجلم دهم، سخن می گویم و شما به عنوان یک متخصص تایید می کنید که مایل به همکاری با من در این زمینه خواهید بود. شما به عنوان یک متخصص TA متعهد می شوید که از مهارت های حرفه ای تان به بهترین شکل ممکن در این مسیر استفاده کنید و تعیین نمائید که در ازای آن، چه خواسته ای از من دارید.

ارتباط باز و نامحدود:
اریک برن بر این نکته تاکید داشت که مراجع دقیقاً به اندازه درمانگر یا آموزش دهنده باید درباره آنچه در کار مشترک شان پیش می آید، اطلاعات کامل داشته باشد. این موضوع از همان نظریه اساسی که "انسان ها دارای نهادی خوب هستند و همه توانایی فکر کردن دارند"، ناشی می شود.
در شیوه درمانی TA تمامی یادداشت هایی که در مورد مراجع نوشته می شود، در اختیار وی قرار می گیرد. درمانگر، مراجع خود را تشویق به یادگیری نظریات TA می نماید؛ به همین دلیل مراجع در روند تغییرات خویش، نقشی مساوی را عهده دار می شود.
جهت کمک به ارتباط بین مراجع و درمانگر، نظریات TA ، به زبانی ساده بیان می شوند و به جای استفاده از واژه های سخت، لاتین و یونانی مرسوم در شاخه های دیگر روانشناسی، از کلماتی ساده و آشنا مثل: "والد"، "بالغ"، "کودک"، "بازی"، "پیش نویس"، "نوازش" و ... استفاده می گردد.
بعضی از افراد معتقدند که این زبان ساده، بازتاب اندیشه و نظریه ای سطحی می باشد! این افراد کاملاً در اشتباه هستند؛ زیرا با وجود اینکه زبان TA زبانی ساده است ولی نظریات آن عمیق، قدرتمند و مستدل هستند.

(در صورتی که مطالبی مشابه در این زمینه وجود دارد، از مدیریت محترم بخش روانشناسی تقاضا میکنم ادغام یا حذف نمایند).


کودک درون


نخست خودم را به شکل کودکی نو پا و تابان می بینم با گونه هایی گلگون که در آغوش مادر بزرگم نشسته ام.
آنگاه دخترکی خرد سال و هیجان زده در حال اجرای نمایش بر روی صحنه جشنهای مختلف کودکستان اختر.
آنوقت دختری دبیرستانی که روپوش پوشیده و قواعد و احکام محدود صاحب منصبان مدرسه را تاب می آورد و دست آخر نوجوانی که محض کلاسهای هنر، ورزش و فعا لیتهای فرهنگی-اجتماعی خارج از مدرسه زنده است:جایی که استعداد هایم میتوانستند در آن بشکفندو ببالند. گویی هر سال موضوع و رنگ و بوی خاص خود را داشت.سال آخر دبیرستان سال مواجهه با دغدغه کنکور وبالاخره سالهای دل کندن از خانه و تکمیل دانشکده؛ تهران رمق کش! بن بست بحرانهای شخصی. نهایت سالیان تنهایی اشکهای درون ریز وانتظار و جهانی که هیچ با چشمان من سازگار نبود.سلامتم که به طور غم انگیزی در پی هر آنچه بی قراری مورد تهدید بود. در نهایتِ این احساس ضعف و ضربه پذ یری بود که برای نخستین بار به طور ملموسی از حضور کودک درونم آگاه شدم:از کودکی آسیب پذیر و بااحساس و خود انگیخته و خویشتنی خلاق که گریه کنان می خواست صدای خود را به گوشم برساند.کودکی که زیر نقاب "بالغی" که بر چهره نهاده بودم پنهان و محبوس شده بود و می خواست نمایان و آزاد شود.و تنها راهی که برای جلب توجهم می شناخت درد طاقت فرسایی بود تا به درون بروم و به نیاز هایش گوش فرا دهم. پس با نوشتن خاطرات روزانه و گوش دادن به نوارهای قصه دوران کودکی و نقاشی با هر دو دست با این کودک واقعی که در درونم -در جسم و احساسها و شهودم -زندگی می کند و حیاتی تازه را برایم به ارمغان آورده است آشنا شدم .

زندگی سریع و شتابناک فرصتی برایم باقی نگذاشته بود تا به کودک آسیب پذیر درون و به قلبم گوش بسپرم.زندگی پر از خالی مرا به بیرون کشانده بود.برای کودک درون - آن بخش عاطفی وجودمان که نیاز به حمایت و مراقبت دارد- و آرزو مند بازی و اکتشاف و استراحت است و "بودن محض "رابه توفیق ترجیح می دهد زندگی عمومی بسیار دشوار است.

اکنون جان این کودک در سراسر این خطوط با شما سخن می گوید.و همین جان از شما می خواهد که خود راستین خویش را بیابید و حرمتش نهید. خودتان پدر و مادر مهر آمیز خویشتن باشید و همه جنبه های زندگیتان را شفا بخشید. زیرا کلید تندرستی و شادابی و شورو نشاط و خلاقیت در کار جملگی در دست کودک درون است.داشتن یک کودک درون فعال و سالم بهترین نوع پیشگیری از فرسایش و بیماری است.زیرا او منشاء شوخی وبازی و شعف و جوانی است. وقتی به کودک درون اجازه داده شود که خودش باشد میتواند شما را به سوی سرچشمه آرامش و شادمانی نا محدود هدایت کند.


زندگی بدون حضور کودک درون احساس تهی بودن را بر جا مینهد:این احساس را که زندگیمان فاقد چیزی است.آنگاه می کوشیم این احساس خلاء را با سایر انسانهاو اشیا و مکانها و فعالیتها و تجربه هایی بیرون از خویشتن پر کنیم.شاید به درازا بکشد تا به بی تاثیر بودن این راه حل پی ببریم.موثر واقع نمیشود زیرا غیاب آن چیز های بیرونی علت احساس خلاء نبود.کودک درونمان مخفی شده بود. با اتصال به کودک درونمان کار به آخر میرسد یعنی شفا می یابیم و دیگر بار اتصال خود را با خودمان دیگران و خدا به دست می آوریم.

"کشف کودک درون"


کودک درون حضوری قدرتمند دارد و در کانون هستی ما به سر می برد.کودک نوپا یی سالم و شاد را مجسم کنید . سر زندگی او را احساس کنید با شور و شوقی مدام محیطش را کشف می کند از احساسهایش با خبر است و آشکارا آنها را نشان میدهد.وقتی آزار می بیند گریه میکند وقتی خشمگین است فریاد می زند .وقتی خوشحال است لبخند می زند یا از ته دل می خندد.این کودک بسیار حساس و غریزی نیز هست.می داند به چه کس اعتماد کند و به چه کس اعتماد نکند.دوست دارد بازی و کشف کند .هر لحظه اش تازه وسرشار از شگفتی است.وجودش از این بازی گوشی شادمانه می جوشد.

به مرور زمان این کودک به سوی توقعات و جهان افراد بالغ کشیده می شود.صدای بزرگتر ها -با نیازهاوخواسته هایشان -به تدریج ندای درونی احساسها و غرایز را خاموش می کند.والدین و آموزگاران -در واقع- میگویند" به خودت اعتماد نکن.احساسهایت را احساس نکن.این را نگو .آن را بیان نکن.همان را بگو که ما میگوییم.ما بهتر میدانیم."

به مرور زمان ویژگیهای این کودک به ناچار پنهان می شوند .افراد بالغ در فرایند آموزش و پرورش و ایجاد انضباط کودک را به بالغی قابل پیش بینی تبدیل می کنند.کودک احساس برهنگی و سرما می کند. جهان افراد بالغ برای کودکان جای امنی نیست.طفل در حال رشد -به منظور بقا- روح شاد و کودکانه اش را مخفی و محبوس میکند.اما کودک درون هرگز بزرگ نمی شود و از بین نمی رود.مدفون اما زنده و منتظر می ماند .تا روزی آزاد شود.همواره می کوشد توجه ما را به خود جلب کند .اما ما فراموش کرده ایم چگونه گوش بسپاریم.وقتی گواهی دلمان را نادیده می گیریم کودک درون را نادیده می انگاریم.وقتی به خود می گوییم نباید نیاز های بچه گانه داشته باشیم زیرا معقول و عملی نیستند کودک درون را طرد میکنیم. مثلا شاید این تمایل را احساس کنیم که فقط محض تفریح از راه پارک عبور کنیم یا به علت از دست دادن دوستی زار زار گریه سر دهیم.این کودک درون است که می خواهد نمایان شود.اما وقتی بالغ جدی درونمان میگوید :"گریه نکن!پسرهای بزرگ گریه نمیکنند .آدم باید بر خودش مسلط باشد"کودک درون در گنجه محبوس می شود.و شوروشوق زندگی را از دست می دهد.به مرور زمان این امر به کمبود انرژی و بیماری مزمن یا درمان ناپذیر می انجامد.وقتی کودک درون ما پنهان می شود خود را از دیگران نیز جدا می کنیم .آنها هرگز نمی توانند احساسها وآرزوهای راستین ما را در یابند.یا بدانند که به راستی کیستیم.یعنی تجربه صمیمیت راستین با دیگران غیر ممکن میشود.واین دعوت از فاجعه و مصیبت است.برای اینکه کاملا انسان باشیم کودک درون باید پذیرفته و نمایان شود.

"درون هر فرد بالغ کودکی فریاد میزند:"بگذار نمایان شوم"

این کودک که درون انسان زندگی می کند کیست؟چرا در درون انسان به تله افتاده و چه چیز را می تواند پیش کش کند؟چگونه می توان این کودک را آزاد و رها کرد؟
به هنگام انجام تمرینهای این صفحه خودتان به این سوالها پاسخ خواهید داد.تعمداً به جای مطالعه کلمه تمرینها رابه کار برده ام .زیرا نگرش و روش پیش رو بر اساس حرکت دستها است.از طریق تلفیق کلمات و تصاویر و فعالیتهایی هدایت خواهید شد تا کودک درون خویش را کشف واز او مراقبت و حمایت کنید.هدف من این است که کودک درون خود را دوست بداریم و از او دعوت کنیم تا بخشی از زندگیمان باشد.

مفهوم کودک درون مضمون تازه ای نیست.در اساطیر باستان و قصه های پریان ریشه دارد.همه ادیان حکایاتی در باره کودکی دارند که ناجی یا رهنمای انسان شده است.این کودک معمولا طرد شده است یا زندگی اش در معرض خطر و تهدید قرار دارد.موسی را میان کاه گاوان یافتند.عیسی در محقر ترین صحنه به دنیا آمد.زندگی اش در معرض خطر بود زیرا هرود شاه همه نوزادان را گردن می زد.به همین ترتیب تولد کریشنا نیز با خطری عظیم همراه بود.

در اساطیر یونان زئوس خردسال در معرض این خطر بود که پدرش کرونوس او را ببلعد و زئوس در مقام پدر دیونیسوس هنگامی که پسرش به دست تیتان ها تکه تکه شد غایب بود.افسانه های اروپایی نیز لبریز از کودکان قهرمانی است که مورد تهدید غولان و دیوان اند.هانسل و گرتل جادوگر خود را داشتند.سیندرلا زن پدر بد جنس و خواهرخواندگان نا مطبوع خود را داشت و دختر شنل قرمزی گرگ خود را.ما می توانیم با کودکان ناتوانی که در این قصه ها مورد سوء تفاهم و بهره برداری قرار گرفته اند احساس همدلی کنیم.آیا کسی هست که در کودکی به نوعی مورد بد رفتاری جسمی یا عاطفی قرار نگرفته باشد؟

بزرگترهای خشن قطعا می توانند به چشم کودک همچون غولان و جادوگران بنمایند. به همین دلیل قصه های کلاسیک پریان ما را مسحور خود می سازند.وقتی والت دیزنی داستان سفید برفی را برای نخستین فیلم موضوع دار نقاشی متحرک خود انتخاب کرد کاملا به این امر واقف بود .موفقیت او به دلیل این توانایی بود که می توانست با کودکی که درون همه ما هست سخن بگوید.و این کلام کارل گوستاو یونگ در مقاله اش"روانشناسی کهن الگوی کودک" که:" کودک راه دگرگونی آتی شخصیت را هموار میکند و شفا وتمامیت می آورد" یاد آور این پیش گویی کتاب مقدس است که "و کودکی خردسال آنها را هدایت خواهد کرد."

از دهه1960کودک درون موضوع مورد علاقه روانشناسی شد.و این دید که کودک بخش حایز اهمیتی از تحلیل رفتار متقابل است، توسط اریک برن عرضه شد.او تصویری از جهانی درونی متشکل از سه بخش کودک و والد و بالغ را پیش روی ما می نهد.والد آن بخش از وجود ماست که احکام وقواعد (امر ونهی ها)را وضع می کند.کودک درون یکی از بخشهای نفی شده وجودمان است که وقتی به دوران پختگی وبلوغ گام می نهادیم آن را پشت سر گذاشتیم و رها کردیم.از این رواکنون مسئولیم که او را باز یابیم و مورد مراقبت و حمایت قرار دهیم.در دهه 1980 کودک درون به عنوان بخشی از جنبش شفا مورد توجه قرار گرفت.
مادامی که زخمهای کودک درون خود را شفا نبخشیم نمی توانیم مسئله سوءاستفاده از کودکان را در فرهنگ خویش ریشه کن کنیم به این معنا که اگر از سوء استفاده از کودک عالم درون خودمان باز نایستیم هرگز نخواهیم توانست بیماری مسری سوء استفاده از کودکان عالم بیرون را علاج کنیم.اما چگونه مسئله شفای کودک درون به کسی که در کودکی به شدت مورد سوء استفاده قرار نگرفته ارتباط می یابد؟ معتقدم همه ما برای بقا در جهانمان تا حدودی کودک درون خود را نفی کرده ایم.واین سوء استفاده محسوب می شود عملا غیر ممکن است در روزگارما که زمان اعتیاد ها و جنایات و جنگها وحتی تهدید و تخریب محیط زیست است کودک درون در اعماق وجودمان مدفون نشده باشد.جهان ما برای بخش حساس و آسیب پذیر وجودمان جای امنی نیست.

کودک درون ضمیر حسی واحساس کننده ماست. برایمان ذوق وشوق و انرژی به ارمغان می آورد.حال چگونه کودک درون خود را شفا بخشیم؟نخست با یافتن و شناختن وسپس با تجربه آن.واین کاریست که در بخشهای آینده به آن خواهیم پرداخت.وقتی با کودک درون خویش روبرو می شویم اغلب اوقات در می یابیم که نیاز هایش -نیاز به محبت وامنیت واحترام واعتمادوهدایت-برآورده نشده اند.غیاب این اوضاع و شرایط اساسی در کودک درون ما حالت مزمن اضطراب وترس وشرم وخشم ونومیدی ایجاد می کند.بازگشت مکرر مشکلات عاطفی و جسمی در فرد بالغ نشانه آن است که کودک درون می خواهد سخن بگوید.وقتی نیازهای انسان برآورده نشوند فرد در معرض این خطر قرار می گیرد که نسبت به خودش یا دیگران رفتاری آکنده از سوء استفاده در پیش گیرد.واقعیت شناخته شده دیگر این است که خشونت در خانواده نیز سلسله ای از واکنش هارا به وجود می آورد زیرا کودکانی که در چنین خانواده هایی زندگی می کنند معمولا وقتی بزرگ می شوند با فرزندان خود به همین شیوه خشونت آمیز رفتار می کنند آنگاه این تسلسل به همین ترتیب ادامه پیدا می کند که اغلب اوقات فرزندان معتادان نیز معتاد می شوند.

به عنوان افرادی بالغ چگونه می توانیم جهان خود را برپایه واساس متزلزل کودکی وحشت زده و منزوی بنا کنیم که نیاز های اساسی اش هیچ گاه برآورده نشده است؟این امر ممکن نیست دیر یا زود بحرانی روی می دهد-یک بیماری یا طلاق یا ازدست دادن ناگهانی کار یا مشکل مالی -وآنگاه کل ساختار از هم فرو می پاشد. آنوقت نقابی که فرد بالغ به چهره زده ترک می خورد ودراینجاست که بعضی از افراد به درون خویش رو می کنند تا زندگی خود را بیازمایند و دیگر بار مورد ارزیابی قرار دهند.شاید این افراد از درمان گران و کتابهای خود یاری جویند.یا به گروههای حمایتگری بپیوندند که بتوانند درآنجا تصدیق یا نمایان ساختن کودک درون خود را که آسیب دیده است ایمن بیابند.اگر آنچه خواندید داستان زندگی شما نیز هست پیشنهاد می کنم شفای کودک درون را بخشی از برنامه روزانه تان سازیدودر کنار مشاوری ماهر و گروهی حمایتگر به انجام تمرینهای آن بپردازید.در تنهایی و انزوا نمی توان به شفای کودک درون پرداخت زیرا کودک درون به اندازه کافی تنها مانده است .لازم است که همه ما در طول این راه همراهانی بیابیم :افرادی که متعهد شده اند از کودک درون خویش مراقبت کنند.البته به یادآورید که فقط خودتان می توانید دیگر بار پدر ومادراین کودک باشید.و هیچ کس دیگر نمی تواند مراقبت از اورا به عهده گیرد فقط خودتان مسئول تشخیص نیازهای کودک درونتان و برآورده ساختن آنها هستید.پس اگر در همه جایگاههای نادرست مهرو محبت را جسته اید -مثلا اگر خواسته اید به جای خودتان یک نفر دیگر از کودک درونتان مراقبت کند -اطلاعات این صفحه می تواند کمکتان کند ضمنا می تواند به شما کمک کند تا از نجات دادن کودک درون وانهاده و سوء استفاده شده دیگران باز ایستید .زیرا
هر فرد مسئول مراقبت از کودک درون خویش است.


تعریف " من کودک "

بسیاری از افکار، احساسات و رفتارهای ما در دوران بزرگسالی، دقیقاً تکرار افکار، احساسات و رفتارهای ما در زمان کودکی هستند. برای کشف این حالت نفسانی، لحظه‌ای چشمان خود را ببندید، چند نفس عمیق بکشید، و سعی کنید یکی از عکس‌های دوران کودکی خود را به یاد آورید. به دست و پای کوچک خود نگاه کنید. سعی کنید به این سؤال پاسخ دهید که در زمان کودکی در اندیشه‌های خود چه چیزی می‌گفتید؟ چه دریافتی از سایر افراد و جهان پیرامون خود داشتید؟ زمانی که خسته هستید، در حال لذت بردن از کامل کردن یک پازل هستید، از خوردن یک غذای خوشمزه لذت می‌برید، ... احساسات و رفتارهایی مشابه احساسات و رفتارهای دوران کودکی خود دارید و در حالت نفسانی کودک قرار گرفته‌اید. دو خصوصیت عمده‌ی "کودک" این است که ریشه در گذشته و اتفاقات درونی ما دارد. مانند "والد" در مورد کودک هم تقسیم‌بندی کنشی مورد توجه قرار گرفته است.




تقسیم‌بندی کنشی

"کودک" هم مانند "والد" دو نمود متفاوت دارد. گاهی اوقات کودکان از انتظارات و فرامین والدین خود مطلع می‌شوند و با توجه به این اطلاع، واکنش نشان می‌دهند. یا این فرامین را اجرا می‌کنند و یا به شورش در مقابل این دستورات می‌پردازند. برای مثال، اکثر والدین از کودکان خود می‌خواهند که با دیگران رفتار مؤدبی داشته باشند. یا ممکن است والدی از فرزندش انتظار داشته باشد که در حضور او ساکت باشد. یا برای صحبت در کلاس باید از معلم اجازه می‌گرفتیم. در تمام این حالات ما در "کودک" قرار داشته‌ایم و از پیام‌های "والدی" نیز مطلع بودیم. چنین "کودکی"، "کودک سازگار" نامیده می‌شود. اما همانطور که گفتم، واکنش به این پیام‌های "والدی" می‌تواند به صورت اطاعت یا شورش باشد. در گذشته طغیان در برابر پیام‌های "والدی" را به "کودک طغیانگر" نسبت می‌دادند. اما با گذشت زمان، اکثر اهالی TA "کودک طغیانگر" را هم جزئی از "کودک سازگار" تشخیص دادند. زمانی که دور از چشم والدین، یکی از دستورات آن‌ها را زیر پا می‌گذاریم، و برای مثال برای پسر همسایه زبان درازی می‌کنیم، در "کودک طغیانگر" هستیم.

"کودک سازگار" هم بخش‌های مثبت و منفی دارد. اگر به این دستور والدین خود که "با دیگران مؤدب باش" عمل نکنیم، احتمالاً از جامعه طرد شده و با مشکلات بسیاری روبرو خواهیم شد. به همین دلیل زمانی که برای ورود به اتاق استاد دانشگاه مانند زمان کودکی خود، در می‌زنیم و خیلی مؤدبانه وارد اتاق می‌شویم، در بخش مثبت "کودک سازگار" قرار داریم. اما گاهی اوقات ما به تکرار برخی از رفتارهای دوران کودکی خود، که تناسبی با وضعیت بزرگسالی ما ندارند، می‌پردازیم. من در خانه معمولاً وقتی از کسی ناراحت می‌شدم، اخم می‌کردم و این باعث می‌شد که مورد توجه قرار بگیرم. اما مطمئناً چنین رفتاری برای یک انسان بالغ رفتار مناسبی نیست. هر چند که من تا همین چند سال پیش، هر وقت از کسی ناراحت می‌شدم، اخم می‌کردم. در آن لحظات من در بخش منفی "کودک سازگار" قرار داشتم. مثال دیگری از جنبه‌ی منفی "کودک سازگار" عدم تسلط و آرامش بسیاری از ما هنگام صحبت برای یک جمع است. بسیاری از ما، به شیوه‌های گوناگون، هنگام کودکی به این نتیجه رسیدیم که ابراز وجود کار امنی نیست! به همین دلیل هم اکنون با اینکه می‌دانیم که به عنوان یک انسان بالغ توانایی صحبت در یک جمع را داریم، اما به طور ناخودآگاه دچار استرس و فشار می‌شویم. در این لحظات دقیقاً همان احساساتی را تجربه می‌کنیم که در کودکی در شرایط مشابه تجربه کرده‌ایم. در این زمان‌ها در بخش منفی "کودک سازگار" قرار داریم.

نمود دوم "کودک" با نام "کودک طبیعی" ("کودک آزاد") شناخته می‌شود. زمان‌هایی که بدون اطلاع از پیام‌های "والد" عمل کرده‌ایم، وقتی که خسته بودیم، خوابیده‌ایم. زمانی که اسباب بازی مورد علاقه‌ی خود را از دست داده‌ایم، گریه کرده‌ایم. زمانی که گرسنه بوده‌ایم، غذا خورده‌ایم. در این زمان‌ها در "کودک طبیعی" قرار داریم. "کودک طبیعی" هم جنبه‌های مثبت و منفی دارد. زمانی که تصمیم می‌گیریم که برای شنا به استخر برویم، و این شنا زیانی برای ما ندارد، در بخش مثبت "کودک طبیعی" هستیم. اما اگر من امروز امتحان داشته باشم و به خاطر خستگی، از خواب بلند نشوم و امتحان را از دست بدهم، در بخش منفی "کودک طبیعی" قرار گرفته‌ام.

با توجه به اینکه قصد دارم در مورد عشق صحبت کنم، باید همینجا اشاره کنم که عشق و جذابیت جنسی بخشی از احساسات "کودک طبیعی" به حساب می‌آیند. همانطور که گفتم زمانی که در "کودک" قرار داریم، افکار، احساسات و رفتارهای دوران کودکی خود را تکرار می‌کنیم. ممکن است اعتراض کنید که: "با توجه با اینکه بلوغ جنسی در سنین بالاتر اتفاق می‌افتد، چگونه عشق و جذابیت جنسی را به "کودک" نسبت می‌دهید؟" در پاسخ به این اعتراض باید بگویم، درست است که بلوغ جنسی در سنین بالاتر اتفاق می‌افتد، اما شناخت هویت جنسی در سنین کودکی اتفاق می‌افتد، یک کودک 4 ساله به خوبی متوجه هویت جنسی خود و تفاوت آن با جنس مخالف خود هست. و می‌داند که دو انسان با جنس مخالف با هم ازدواج می‌کنند، مثل مامان و بابا. و بر همین اساس نوعی گرایش نسبت به جنس مخالف را در درون خود تجربه می‌کند. مطمئنم که اگر در خاطرات دوران کودکی خود بگردید، چنین حالتی را کشف خواهید کرد. و حتی می‌بینید اینکه در زمان دیدار با محبوبتان ضربان قلبتان افزایش پیدا می‌کند را، دقیقاً در دوران کودکی و زمان دیدار محبوب تجربه کرده‌اید!

حتی برخی روانشناسان خارج از پارادایم TA (هم قبل و هم بعد از اریک برن) معتقدند عمل جنسی، نوعی بازنواخت احساسات زمان کودکی در آغوش پدر و مادر است.

تحلیل رفتار متقابل


یک تئوری روان‌شناسی است که توسط دکتر اریک برن در سال 1950 میلادی ارایه گردید و به لحاظ کاربرد آن در حل مشکلات احساسی و رفتاری، مورد قبول جامعه روان‌شناسی قرار گرفته و تدریجاً در زمینه‌های مشاوره، روان‌کاوی، گروه درمانی، مدیریت، جامعه‌شناسی، توسعه سازمانی و آموزش، نظریه‌های جدیدی ارایه نموده و گسترش پیدا کرده است. ابهام و پیچیدگی در مفاهیم، تخصصی بودن و زمان طولانی درمان در دیگر روش‌های روان درمانی باعث شد تا تحلیل رفتار متقابل با مفاهیم اساسی و واژه‌های ساده سریعاً جایگزین روش‌های روان درمانی قدیمی گردید.

به همین جهت تحلیل رفتار متقابل عمومیت یافته و هر جا که انسان‌ها حضور داشته و با یکدیگر ایجاد رابطه می‌نمودند کاربرد عملی پیدا کرد و ابزاری برای تغییر و حل مشکلات قرارگرفت. تحلیل رفتار یک مکتب علمی کاربردی می‌باشد که در آن از به کار بردن مفاهیم پیچیده اجتناب شده است و نظریات آن به صورتی مطرح شده‌اند که به راحتی می‌توان آنها را مشاهده و تجربه نمود.

در تحلیل رفتار متقابل نقش محیط و ارتباط اجتماعی از اهمیت فراوانی برخوردار است با این حال نهایتاً افراد خود مسؤول زندگی و رفتار خود هستند و فرد باید این مسؤولیت را پذیرا باشد و به نقش خود در زندگی بیشتر از هر عامل دیگری توجه نماید.

تحلیل رفتار متقابل به روابط و مشکلات درونی شخص و رابطه انسان‌ها با یکدیگر توجه خاصی دارد و اعتقاد بر این است که اگر افراد با یکدیگر روابط سالم، صمیمانه و صادقانه داشته باشند و آن را جایگزین روابط مخرب، منفی و تحقیر‌آمیز نمایند قادر خواهند بود که از فشار‌های روانی خود و دیگران بکاهند و از زندگی لذت بیشتری ببرند.

تحلیل رفتار متقابل در عین سادگی این توانایی را دارد تا افکار و احساسات پیچیده، سردرگم و پریشان شخص را سامان بخشد تا فرد با تفکیک و سازماندهی افکار و احساسات، شناخت بهتری از خود به دست آورد و در نتیجه با آگاهی بیشتر به نقاط ضعف و قدرت خود، رفتارهای سالم و سازنده‌ای را اختیار نمایند، انسان را توانمند می‌سازد که در بحران‌های روحی- روانی خود قادر به تجزیه و تحلیل مشکل و حل آن باشد. همچنین تحلیل رفتار متقابل این امکان را فراهم می‌آورد که ساختار شخصیت را به صورت نمودارهای شخصیتی ترسیم نمود، به طوری‌که هر فرد آشنا با این روش با دیدن نمودار می‌تواند به ساختار شخصیتی و روابط متقابل فردی که نمودار آن ثبت شده پی‌ببرد.

امروزه متخصصین تحلیل رفتار متقابل می‌توانند ادعا کنند که با استفاده از روش‌های کاربردی و زبان تازه‌ای که برای روان‌شناسی ابداع شده دامنه آن به علوم اجتماعی، آموزشی، مدیریت منابع انسانی، ساختارهای سازمانی، روانکاوی و گروه درمانی کشیده شده است. بدین ترتیب پویایی تئوری تحلیل رفتار آن را متمایز از دیگر مکاتب قرار داده است.

اساس نظریه اولیه تحلیل رفتار متقابل، بر پایه حالت‌های شخصیتی ارایه گردیده، اریک برن این حالت‌های شخصیتی را در سه بخش «والد»، «بالغ»و «کودک» معرفی نمود که شامل نوعی نظام به هم پیوسته فکر کردن، احساس کردن و رفتار کردن است؛ در مرحله دوم و در تکامل نظریه، تحلیل رفتار متقابل یعنی رابطه بین افراد مورد توجه و بررسی قرار گرفت و براساس واکنش‌های همزمان روانی و اجتماعی و تبادل رابطه‌های متقابل طبقه بندی و ارایه گردید.

در مرحله سوم با مشاهده رابطه‌های پنهان و دو سطحی در ارتباط‌های متقابل، بازی‌های روانی که بین افراد در جریان است کشف گردید و پیش بینی نتیجه نهایی این گونه بازی‌های روانی مشخص و تعریف شد.

چهارمین مرحله رشد و تکمیل نظریه تحلیل رفتار متقابل، تحلیل زندگی نامه یا نمایش‌نامه زندگی است که به بازی‌های روانی مشابهی که مردم بارها آن را تکرار می‌کنند می‌پردازد. این طرح کلی، شیوه زندگی افراد را تعیین می‌نماید و ساختار نمایش‌نامه زندگی هر کس را مشخص می‌کند.

با دستیابی به نظریه تحلیل رفتار متقابل می‌توان به شناخت مشکلاتی که در افراد موجب عدم تعادل در ساختار شخصیت و ارتباط با دیگران و تکرار بازی‌های روانی و نمایش‌نامه زندگی می‌گردد دست یافت و راه کارهای تغییر و درمان آنها را کشف و ارایه نمود.

درمانگرهای نوگرا در تحلیل رفتار متقابل، با ارایه نظریه‌ها و روش‌های جدید و اقتباس از نظریه‌های دیگر، به نوعی مکتب روانی درمانی اقتضایی دست یافتند که در درمان و تغییر رفتار بسیار مؤثر و کار آمد بوده است.

اصلی‌ترین کاربرد تحلیل رفتار متقابل در انسان‌ها، ایجاد شناخت رفتاری، احساسی و ذهنی است که سه جنبه مهم شخصیت است. با کمک تحلیل رفتار و به منظور کسب معرفت از شخصیت بالقوه و کشف جایگاه واقعی خویشتن، تغییر در ساختار شخصیتی کاملاً امکان پذیر می‌گردد.

در تحلیل رفتار متقابل هرتغییر رفتاری یا احساسی در مرحله اول با بینش منطقی شروع می‌گردد که در واقع شناخت مجموعه نقاط ضعف و قوت رفتار، تفکر و یا احساس فرد است و پس از پذیرش منطقی آن، توسط حالت‌های شخصیتی، درک احساسی جهت تغییر نهایی حاصل می‌شود. مهم‌ترین عوامل کمک کننده برای قبول و پذیرش تغییر در نظریه تحلیل رفتار متقابل شفاف بودن، عامل بودن؛ و انعقاد قرار داد برای تغییر در خویشتن است که قرار داد توسط خود درمان جو و یا بین او و درمانگر تعیین می‌شود.


کاشف کودک درون

( Eric Berne 1910-1970 )

اریک لنارد برتشتاین (که بعدا که تبعه آمریکا شد خودش اسمش را کرد اریک برن)سال ۱۹۱۰ در مونترال کانادا به دنیا آمد .وقتی پدرش مرد به توصیه مادرش رفت و راه پدر را در امریکا ادامه داد و پزشک شد و خیلی دقیق تر روانپزشک .

اریک وارد ارتش آمریکا شد تا بعنوان روانپزشک در ارتش این کشور خدمت کند.اولش او هم مثل تمام همدوره ای هایش از روانکاوی فروید خوشش آمد و بعد کم کم مثل تمام روانشناسانی که بعد از فروید نظریه دادند , یک نظریه ساده و جمع و جور در مورد آدمها ارائه داد و اسمش را گذاشت " نظریه تحلیل متقابل رفتار" "TA یا Analysis Transactional" .او ۶ سال قبل از مرگش یعنی در ۱۹۶۴ کاری کرد کارستان و کتابی نوشت به عنوان " بازی ها " و هرچه را که می خواست بگوید ریخت توی این کتاب .کتابش مثل اسب فروخت و به خیلی از زبانهای دنیا از جمله فارسی ترجمه شد.

کودک درون , بالغ درون و والد درون مفاهیمی بودند که اولین بار اریک برن در کتابهایش آنها آفرید و در موردشان حرف زد.

حالا دیگر افتاده توی زبون همه مردم کلمه کودک درون رو می گویم.خیلی ها بی هوا این کلمه رو به کار می برند.حتی با این کلمه ها فیلم آتش بس ساخته می شود و ملت می بینند و حالش رو می برند اما واقعا این کودک درون چی هست و از کجا اومده و به چه درد میخوره؟ بالغ درون و والد درون دیگر چه صیغه ای هستند چرا این کلمه ها افتاد توی دهن مردم؟

کودک درون:

اسمش روش است آن بخش از وجود ماست که دوست دارد بچگی کنه .یعنی اینکه مثل یک بچه سرزنده و با هیجان باشد.کودک درون ماست که ما را وا میدارد از خودمان خلاقیت در کنیم.

شعر بگوییم , شوخی کنیم , در هپروت تخیلاتمان سر کنیم و بچه بازی در بیاوریم .کودک درون ماست که قهر می کند , ناز می کشد و یکهویی بهانه کوه و دشت می کند.اماچیزی که مهمتر از خود کودک درون است انواع ان است. ما دو نوع کودک درون داریم:کودک سازگار و کودک طبیعی.انکه هی می گویند کودک درونت را دریاب منظورشان کودک طبیعی درون است.اما کودک سازگار اصلا چیز خوبی نیست چون که کاملا تحت تاثیر والد است یعنی نوعی از کودکی کردن که که والدین ادم دوست دارندو کاملا تحت سلطه است.یادتان باشد که کودک طبیعی کاملا شاد .و سرحال و بشاش است و اگر هم پرخاشگری می کند به هر حال خودش است اما کودک سازگار فقط دارد دیکته والدین خودش و جانشینان والدینش در اجتماع (از معلم گرفته تا همسر)را اجرا می کندو فقط هدفش مقبول بودن است.هنرمندها و انها که به قول معروف اهل عشق و حال هستند به کودک طبیعی درونشان حسابی راه می دهند.

بالغ درون:

بالغ بخش به اصطلاح عاقل شخصیت ماست بخشی که تصمیمهای منطقی می گیرد.اطلاعات را پردازش می کند با دیگران رابطه محترمانه برقرار می کند و کلا واقع گراست.ما اوقاتی که داریم مثل بچه ادم یه بحث منطقی را با دیگران راه می اندازیم به بخش بالغ درونمان راه داده ایم.ادمهایی که به منطقی بودن مشهور هستند به بالغ درونشان خیلی راه می دهند.

والد درون:

هر چه پیش داوری تعصبات و باورهای خشک در کله مبارک شماست برای همین والد درونتان است.تمام بایدها و نبایدها و دستورالعملهای بی چون و چرای وجودتان از جانب والد درون صادر می شود.والد درون هم در رابطه با دیگران دو تا کار می تواند انجام دهداولی این استکه کنترل کند یعنی این که هی به ادم سخت بگیرداذیت کند و گیر بدهد.اما والد دوم برعکس است یعنی اینکه از تو و تصمیمات ات حمایت کرده و تو را نوازش می کند.این دو تا کار دقیقا کارهایی هستند که همزمان والدین ما در زندگی واقعی مان در مورد ما انجام می دهندو برای همین اریک برن اسمش را گذاشته والد درون.یادتان باشد ادمهایی که عزت نفس پایینی دارند و از خودشان هم بدشان می اید به این والد کنترل کننده شان خیلی راه داده اند.

کودک بالغ و والد در رابطه های اجتماعی

اریک برن می گوید وقتی که ۲ تا آدم روبروی هم قرار می گیرند انگار ۲ شخصیت ۳ بخشی روبروی هم قرار گرفته اند.هر کسی یک جنبه از این ۳ بخش را وارد رابطه می کند.ما در ساده ترین شکل می توانیم ۶ رابطه اجتماعی داشته باشیم:


کودک-کودک1:

وقتی که شما دارید با دوستان اب بازی می کنید وقتی که شروع می کنید به تعریف جوک و اس ام اس خواندن برای همدیگر و وقتی باهم شوخی های پاستوریزه می فرمایید دارید وارد یک رابطه کودک-کودک می شوید.

بالغ-کودک2:

این هم وقتی است که یک طرف رابطه دارد با منطقش حرف می زند و می خواهد تصمیمات منطقی بگیرد اما طرف مقابل هی می خواهد قضیه را عاطفی کند و با گریه کردن و لوس بازی و ناز کشیدن بازی را به نفع خودش تمام کند. مثلا تصور کنید که اقای شوهر دارد یک قضیه را برای زنش توضیح می دهد و از او می خواهد که در این راه کمکش کند اما یک دفعه زن می زند زیر گریه و می گوید که تو اصلا به فکر من نیستی و به توجه نمی کنی و الی اخر.

بالغ-بالغ3:

در این رابطه هم ما و هم طرف مقابلمان منطقی هستیم و همه چیز مطابق منطق پیش می رود و عاطفه دخالتی در رابطه ندارد.مثلا وقتی که ما با استادمان در مورد یک مفهوم اماری حرف می زنیم احتمال دارد این بازی را راه انداخته باشیم.

والد-کودک4:

تا حالا هر دو طرف بخش های مشابه شخصیتشان را می گذاشتند وسط اما امان از وقتی که یک نفر یک بخش از شخصیت اش و دیگری یک بخش دیگر را می اورد توی میدان.در رابطه والد-کودک یک طرف رابطه نقش پدر و مادر را بازی می کند و نفر دیگر می رود در لاک کودکی اش.در بدترین حالتش (و متاسفانه رایج ترینش)والد جنبه سختگیرش را می اوردوسط و هی امر و نهی می کند و کودک بخش سازگارش را و هی می گوید :چشم چشم شما درست می فرمایید.اما رابطه والد-کودک همیشه اینقدر هم وحشتناک نیست کافی است که والد جنبه حمایت گرش را وارد کند و کودک طرف مقابل خودش را لوس کند.در این حالت چیزی شکل می گیرد که اریک برن اسمش را گذاشته نوازش و معتقد است که همه ما ادمها به نوازش کردن و نوازش شدن احتیاج داریم.

بالغ-والد5:

این رابطه هم خیلی رایج است یعنی وقتی یک طرف دارد با منطق رفتار می کند یا حرف می زند اما طرف مقابل شروع می کند به انتقادهای سخت گیرانه خندیدن و مسخره کردن و هره بازی. مثلا تصور کنید یک نفر دارد سخنرانی می کند که یکدفعه یک نفر از وسط جمع شروع می کند به بلند بلند خندیدن و انتقاد کردن و مسخره کردن سخنران.

والد-والد6:

در بازی والد-والد هر دو طرفمان می خواهیم ژست یک بزرگسال چیز فهم را بگیریماگر والد حمایت کننده مان وسط باشد,مثالش می شود حرف زدن در مورد آب و هوا و تایید همدیگر و گفتن " به به ! به به!" به هم.اما خدا نکند والد کنترل کننده بیاد وسط ; آن وقت است که دعوا شروع می شود و هر کس می خواهد حرف های خودش را به کرسی بنشاند.همه می روند در نقش پدر و مادر سختگیر گذشته...


تقسیم بندی های "من کودک"

می‌خواهم کمی به عقب برگردم و درباره‌ی حالات نفسانی بیشتر صحبت کنم. به یاد دارید ویژگی‌های هریک از حالات نفسانی ما ـ کودک، بالغ، والد ـ چه بود؟ وقتی در مسیر تغییر رفتار و ایجاد خویشتنی جدید قرار می‌گیریم، یکی از مهمترین مراحل "مشاهده" است. مشاهده در واقع مسأله را در پیش روی ما قرار می‌دهد. اگر از آنچه که هست مطلع نباشم، نمی‌توانم تصمیم بگیرم می‌خواهم چگونه بشوم. ابتدا باید بدانم کدام بخش از رفتارهای من مرا ناراحت می‌کند. اگر رفتاری را یک مرتبه تغییر دهید باعث ایجاد ناراحتی‌می‌شود. ابتدا باید به مشاهده‌ی دقیق و مستمر پرداخت. با این مشاهده شناخت حاصل می‌شود. سپس باید پیام‌ها و احساسات بد را دسته بندی کنید. ببینید جنس پیام‌هایی که شما را ناراحت می‌کند چیست. بیشتر در مورد سلامتی‌تان است یا ترس از صمیمیت و نزدیکی به انسان‌ها یا نگرانی برای موفقیت و یا هر چیز دیگری. حتی در مورد خودتان، بیشتر نگران چه چیز خود هستید؟ یکی از بزرگترین صدمات و آفت‌های خودشناسی، قضاوت و توجه بیش از حد به دیگران است. چرا؟ همانگونه که سیستم دفاعی بدن از بدن ما محافظت می‌کند، اصطلاحاً می‌گویند ما یک سیستم دفاعی روانی نیز داریم. یعنی ذهن ما نیز مراقب ماست. وقتی از نظر احساسی یا رفتاری مورد تهدید واقع می‌شویم ـ مثلاً می‌فهمم که چون من به نوازش بدنی نیاز فراوانی دارم اما نتوانسته‌ام آنرا دریافت کنم، احساس بدی دارم ـ ذهن من شروع به مقصر دانستن اطرافیانم می‌کند که چرا به من نوازش نداده‌اند. اما در واقع راه‌هایی وجود دارد که من می‌توانم نوازش بگیرم. این من هستم که به گونه‌ای رفتار کرده‌ام که در نتیجه‌ی آن از دریافت آن نوازش‌ها محروم شده‌ام. پس ابتدا باید خودم تغییر کنم. برچسب زدن به دیگران و محکوم کردن آنها صحیح نیست.

از همین امروز مشاهده را آغاز می‌کنیم.

می‌خواهم عملی تر به تحلیل رفتار متقابل نگاه کنیم. به شما کمک خواهم کرد تا آنچه را که باید مشاهده کنید بشناسید. اما ابتدا باید مفاهیمی از شناخت حالات نفسانی را که نگفته بودم بیاموزیم. کوتاه است و جالب.

تقسیم بندی کودک

انسان دارای یک هسته‌ی مرکزی می‌باشد که با او به دنیا می‌آید. این هسته‌ی مرکزی تحت هیچ آموزشی قرار ندارد و به طور طبیعی، نیازها و خواسته‌هایش را بیان می‌کند. در الگوی حالات نفسانی، بخش کودک به دو قسمت تقسیم می‌شود. یک قسمت «کودک طبیعی» نام دارد. کودک طبیعی نزدیکترین بخش به هسته‌ی مرکزی می‌باشد. اما در زمان بعد از تولد اتفاقی می‌افتد. کودک طبیعی گاهی با بیان ساده و طبیعی نیازهایش به آنها دست نمی‌یابد. او به تدریج و به تجربه راه‌هایی را برای بیان نیاز و دریافت آنها از والدینش می‌یابد که با صورت طبیعی نیازها متفاوت است. در واقع کودک خود را با شرایط وفق می‌دهد. به این کودک «کودک انطباق‌یافته» می‌گویند که بخش دوم دایره‌ی کودک را تشکیل می‌دهد.

در این انطباق دو اتفاق می‌افتد:

1- کودک نتیجه می‌گیرد که دائم باید با شرایط بجنگد. در این صورت به «کودک شر» تبدیل می‌شود.

یا

2- کودک نتیجه می‌گیرد که همیشه بگوید چشم و فرمانبردار باشد. در این صورت به «کودک مطیع» تبدیل می‌گردد.

برای تشخیص کودک مطیع، شر و طبیعی یک مثال ساده می‌زنند:

دوستت دارم -----> کودک طبیعی

دوستم داشته باش ----> کودک شر

دوستم داری؟ ----> کودک مطیع

باید به کودک طبیعی اعتماد کردن را یاد دهید. سرش را شیره نمالید. گاهی می‌بینید بچه‌ای از مادرش تقاضا می‌کند او را به پارک ببرد. مادر می‌گوید نه، فردا می‌رویم. و بچه شر می‌کند. کودک این بچه دیگر به حرف مادر اعتماد ندارد. مطمئناً دفعه اول و دومی که مادر وعده‌ی پارک روز بعد را به بچه داده او شر نکرده است. فقط ناراحت شده و تا فردا صبر کرده است. اما فردا هم از پارک خبری نبوده و کودک بچه می‌داند که نمی‌تواند به این حرف اعتماد کند. پس راهی دیگر را برمی‌گزیند. یا شر می‌کند یا التماس می‌کند. به هر حال به نوعی در نقش کودک انطباق یافته ظاهر می‌شود.

در بسیاری از موارد این بی اعتمادی کودک به خود ما برمی‌گردد. یعنی کودک درون ما به والد خود ما اعتماد ندارد. این امر موجب نارضایتی‌های بسیاری خواهد شد.

نیازهای کودک طبیعی با روندی طبیعی و از پایین به بالا ایجاد می‌شود. کسانی که به جای مهمی می‌رسند ولی می‌گویند حالا بعدش چی؟ و احساس بدی دارند، احتمالاً به این دلیل است که خواسته‌های زیادی در زیر این موفقیت قرار دارد که برآورده نشده است. این خواسته شاید به سادگی نیاز به خوردن چند شیرینی بدون عذاب وجدان باشد. چرا که همیشه با برداشتن اولین شیرینی به او می‌گفتند: "چاق می‌شی ها!".

حس حسادت مربوط به کودک انطباق یافته است. کودک طبیعی دلش می‌خواهد، ولی حسادت نمی‌کند. حسادت مربوط به زمان‌هایی است که گاهی کودک دلش چیزی را می‌خواسته ولی به آن نداده‌اید و یا حتی از او گرفته‌اید.

به چیزهای معمولی که همیشه دلتان می‌خواسته، حتی اگر کم و بی‌ارزش به نظر برسند توجه کنید. اصطلاحاً باید جاهایی به سن های قبل برگردید تا با بعضی از لذت‌ها آشنا شوید.

فیلم "آتش بس" را دیده‌اید؟ بر اساس تحلیل رفتار متقابل نوشته شده است. نمود‌های کاملی از کودک طبیعی و انطباق یافته را در این فیلم می‌توانید ببینید. توضیحاتی که در این فیلم داده می‌شوند به کسی نمی‌آموزند که تحلیل رفتار متقابل چیست. اما شما که با این علم آشنایی دارید حتماً با نگاه دقیق تری به آن توجه می‌کنید.

در نوشتار بعد تقسیم بندی‌های والد را می‌گویم و سپس با آلودگی‌ها آشنا می‌شویم. فعلاً بحث پیش‌نویس را ادامه نخواهم داد.


کودک پنهان ما

تحلیل‌گران رفتار متقابل می‌گویند: «هر کس در واقع سه نفر است.» منظور تحلیل‌گران رفتار متقابل، این است که مردم به سه شیوه می‌توانند عمل کنند، به شیوه والد، به شیوه بالغ و به شیوه کودک. این سه شیوه رفتار ساختار رفتاری فرد را تشکیل می‌دهند.

والد: مجموعه‌ای از عقاید ضبط شده و پیشداوری‌هاست. کسی که در حالت والد بسر می‌برد مثل پدر و مادرش یا اطرافیانش مسائل را می‌بیند و مثل آنها احساس و رفتار می‌کند.

بالغ: کامپیوتر انسان است و بر مبنای اطلاعاتی که در خود اندوخته است، عمل می‌کند و طبق برنامه منطقی خویش، محاسبات را انجام می‌دهد. بالغ، عاری از هیجان است و کاملا منطقی است.

کودک: وقتی در این حالت هستیم نه تنها بچه گانه رفتار می‌کنیم بلکه واقعا بچه می‌شویم. در این حالت درست مثل بچه‌‌ها رفتار می‌کنیم و دنیا را مثل بچه‌ها می‌بینیم و به دنیا همچون کودکان واکنش نشان می‌دهیم. در حالت مذکور مثل بچه سه، پنج یا هشت ساله‌ای می‌شویم که فقط عضلات و استخوان‌هایش بزرگ شده‌اند.





وقتی کودک درون ما متنفر، عاشق، بازی‌گوش و خود انگیخته است، به آن کودک طبیعی یا شازده کوچولو می‌گویند. اما وقتی که متفکر و خلاق و خیال‌پرداز است به او کودک شهود گرا یا پروفسور کوچولو می‌گویند. وقتی هم ترسو، گناهکار یا خجول است، به او کودک سر به راه می‌گویند.در مجموع کودک، در تحلیل رفتار متقابل منبع خیر است و یگانه منبع خلاقیت، سرگرمی و تولید و یگانه منبع تجدید و نوسازی زندگی است.

گرچه نمی‌توان گفت که یکی از جنبه‌های شخصیت مهم‌تر از دیگری است، چون هر سه حالت فوق لازم و ضروری هستند،
اما کودک، آن بخش از شخصیت است که واپس زدن و خفه کردن آن نه تنها نشاط و شادابی را از فرد می‌گیرد بلکه فرد را در معرض انواع اختلالات جسمانی و روان پزشکی قرار می‌دهد.

در قسمت زیر با تکنیک‌هایی آشنا می‌شوید که می‌توانید به کمک آن، کودک درون خود را زنده و سرحال نگه دارید و بدین ترتیب شادابی، طراوت و خودانگیختگی خود را حفظ نمایید.

کودک درون کیست؟

کودک درون، کودک خردسالی است درون شما، که مایل است مراقبت شود، تغذیه شود و دوست داشته شود. این کودک خردسال که از دوران کودکی با شما بوده هنوز هم به عنوان یک کودک درون شما باقی مانده است. کودک کوچولو و شیطون درون شما رام و کنترل شده است. او مجموعه‌ای از هیجانات و احساساتی است که شما درونتان دارید و آنها را کنترل می‌کنید. همه این هیجانات و احساسات خوشایند و ناخوشایند، کودک درون شما را تشکیل می‌دهند.

کودک خلاق، احساساتی، هنری و خیالپرور درونتان که در طول زمان توسط شما و محیط شکل گرفته، و کنترل شده است، همچنان به حالت اولیه خود که کودکی سرشار از انرژی، هیجان و شیطنت است وجود دارد و نیازمند آزاد شدن است. وقتی کودک درونتان مورد بی‌توجهی غفلت و بدرفتاری قرار می‌گیرد، وقتی از ارضای خواسته‌هایش جلوگیری می‌شود، وقتی صدمه می‌بیند، وقتی خود را در لایه‌ای از نقاب می‌پوشاند و از دید دیگران مخفی می‌سازد، وقتی وجود او را انکار می‌کنید و نادیده می‌گیرید (احساسات خود را انکار می‌کنید و نادیده می‌گیرید)، این کودک خردسال جایی در زیر سطح روان شما پنهان می‌شود و با این کار احساسات نگرانی، اضطراب، ترس و افسردگی را در شما ایجاد می‌کند.

گرچه ممکن است آن را فراموش کرده باشید و نسبت به وی بی‌توجه باشید، ولی او درونتان حضور دارد و بی‌توجهی و کم محلی شما را با لجبازی پاسخ می‌دهد. اگر به او توجه کنید و با او مهربان باشید، می‌داند چگونه شما را سرگرم کند، از زندگی لذت ببرید و بازی کنید.
اگر او را دنبال کنید، می‌تواند به شما کمک کند تا از خستگی روانی در زندگی پیشگیری و استرس را در زندگی‌تان کنترل کنید.

اگر توجه و مراقبت لازم از او به عمل آید، می‌تواند دوست واقعیتان باشد و مانند یک بزرگسال در کنارتان قرار گیرد.

خشکی و جدیت بیش از اندازه را از شما بگیرد و شما را لطیف‌تر کند. به شما کمک کند تا بر ترس‌هایتان غلبه کنید، انعطاف‌پذیر باشید و تغییرات لازم را در زندگی‌تان ایجاد کنید. شخص کوچولوی درون شما نیازمند مراقبت، حمایت، تایید و شفاست و شما برای این‌کار به ابزار زیادی احتیاج دارید. اگر آنچه می‌خواهید، به او بدهید می‌توانید زندگی جدید و سالمی را آغاز کنید و امکان رشد شخص خودتان را فراهم آورید.



نشانه‌های مناسب کودک درون

وقتی کودک درون شما فعال می‌شود، بی‌تردید احساسات و هیجانات را تجربه می‌کنید:

زمانی که در بازی یا سرگرمی غرق شده‌اید، زمانی است که کودک درونتان در شما فعال شده است. همچنین است وقتی...

- زمانی که با تماشای یک فیلم یا دیدن یک نمایش تلویزیونی گریه می‌کنید.

- زمانی که با کودکان خوش‌و یش و بازی می‌کنید.

- وقتی از بازی کردن با اسباب‌بازی کودکان لذت می‌برید.

- زمانی که برنامه‌های کودکان و کارتون‌هایی را که برای آنها ساخته شده است نگاه می‌کنید، مجذوب می‌شوید و لذت می‌برید.

- زمانی که برای چیزهایی که در گذشته داشته‌اید و آنها را از دست داده‌اید، گریه می‌کنید و دچار سوگ می‌شوید.

- زمانی که می‌خواهید توجه بزرگترهای خانواده یا فامیل را جلب کنید و از محبت آنان برخوردار شوید.

- زمانی که به خواندن کتاب‌های کودکان می‌پردازید، فیلم تماشا می‌کنید و یا آلبوم عکس‌های دوران کودکی‌تان را نگاه می‌کنید.

- زمانی که ادای دختر یا پسر کوچولویی را در می‌آورید، مانند آنها حرف می‌زنید و احساسات شدیدی را مانند گذشته تجربه می‌کنید.
منبع: ماهنامه آموزشی اطلاع رسانی کودک


شفای کودک درون

کودک درون، خردسال پنهان ماست که نیاز به مراقبت و محبت دارد و با برآورده شدن این نیازاو ، استرس و غم درون ما کاهش می یابد. در مقاله قبل به توضیح در باره شیوه های عملکرد افراد در سه سطح والد، بالغ، و کودک پرداختیم، ویزگی های کودک درون و نیاز های او را بررسی کردیم و طریقه شناخت آن را در مواقع مختلف زندگی ذکر نمودیم. در ادامه چگونگی مراقبت و پرورش مناسب او را شرح می دهیم.


کودک درونتان علاقه‌مند به شنیدن چه چیزهایی است؟

او مایل است که به او بگویید:

دوستت دارم، مواظبت هستم و تو را همان‌طور که هستی می‌پذیرم، از این که تو را دارم بسیار مغرور و مفتخرم، تو همه چیزی هستی که دارم، تو بسیار زیبا و جذاب هستی عزیزم، تو هنرمند و خلاقی، تو تواتمند و پرتلاشی، متاسفم از اینکه به تو آسیب رساندم، متاسفم از اینکه فراموشت کردم، متاسفم از اینکه تو را به عنوان یک کودک آن‌طور که بودی نپذیرفتم و انتظار داشتم به سرعت رشد کنی و بزرگ شوی، می‌توانی به من اعتماد کنی و هر طور دلت می‌خواهد باشی (خودت باشی)، ما برای رسیدن به سلامتی ، رشد، شادی و لذت با هم همکاری خواهیم کرد.

پیامدهای منفی سرکوب کردن کودک درون

وقتی در مقام یک بزرگسال، تمایلات، خواسته‌ها و نیازهای کودک درون را سرکوب می‌کنید، در معرض خطرات زیر قرار می‌گیرید:

- هرگز یاد نمی‌گیرید چگونه احساس طبیعی داشته باشید، بازی کنید و لذت ببرید.

- هرگز یاد نمی‌گیرید چگونه آرام باشید و استرس‌های خود را کنترل کنید.

- از اینکه به اندازه کافی «خوب نیستید» احساس گناه می‌کنید و از بودن در کنار خانواده و کودکتان لذت نمی‌برید.

- نسبت به افرادی که از زندگی لذت می‌برند، بدبین می‌شوید.

- از صمیمی شدن با دیگران می‌ترسید، منزوی می‌شویدو می‌ترسید که در ارتباط با مردم بی‌کفایت ارزیابی شوید.

مراحل شفای کودک درون

مرحله 1: به منظور آشنایی با کودک درونتان ابتدا چشم‌هایتان را ببندید و آرام باشید، سعی کنید حداقل به مدت نیم ساعت خودتان را در نقش کودکی خردسال (3 تا 8 ساله) مجسم کنید و خودتان را ببینید که با اعضای خانواده در تعاملید و به واکنش‌های کودکانه خود دقت کنید.

- خودتان را با هم بازی‌هایتان مجسم کنید. توجه کنید که در کنار آنان چه احساسی دارید و چقدر لذت می‌برید.

- خودتان را در کلاس درس مجسم نمایید و دقت کنید که با معلم چگونه ارتباط برقرار می‌کنید.

اگر احساس کردید در آن حالت، کودکی ناراحت و ناراضی هستید، سعی کنید به یادآورید، آخرین بار در کودکی چه زمانی شاد و خوشحال بودید. این آخرین خاطره شما از کودک شاد همان «کودک درون» است که در حال حاضر به منظور مقابله با استرس درونتان مخفی شده است.

مرحله 2: اکنون که با کودک درونتان آشنا شدید، سعی کنید به پرسش‌های زیر پاسخ دهید:

الف) کودک درونتان را چگونه وصف می‌کنید؟

ب) چه زمانی کودک درونتان تصمیم گرفت در درون شما مخفی شود؟

ج) چگونه می‌توانید پیام‌های مثبت را به او انتقال دهید؟

د) عقاید غیرمنطقی درباره کودک درونتان، در زندگی چیست؟ و چگونه با آن مقابله می کنید؟

مرحله 3: در حال حاضر، برای برنامه‌ریزی عملی در جهت مراقبت از کودک درونتان آماده‌اید. سه فعالیت زیر می‌تواند در برنامه‌ریزی شما و مراقبت از کودک درونتان موثر باشد.

فعالیت اول: یادبگیرید چگونه از چیزهای کوچک در زندگی لذت ببرید.
چشم‌هایتان را به روی زیبایی‌های طبیعت بگشایید و از آنها لذت ببرید، دایره لغات «حسی» خود را گسترش دهید. سعی کنید زندگی را با تمام وجود و با تمام حس‌هایتان تجربه کنید. با طبیعت ارتباط برقرار کنید.

برای مثال در ساحل رودخانه قدم بزنید، نور مهتاب را تماشا کنید و در زیر آسمان پرستاره پیاده روی کنید. خود را با کودکان و حیوانات مشغول کنید، در یک کلاس سرگرم کننده و شادی‌آور شرکت کنید و حسی از شوخ طبعی را در خودتان ایجاد کنید و از آن لذت ببرید.
شادی کودکانه

فعالیت دوم: یاد بگیرید چگونه احساس کنید و چگونه احساسات خود را با دیگران تقسیم کنید. به این منظور نیز باید گام‌هایی بردارید:

احساسات خود را همه روزه دردفترچه یادداشت بنویسید.

یک داستان فانتزی در دفترچه یادداشت خود بنویسید، داستانی که تجربه شما را حداقل در 10 احساس مثبت متفاوت، وصف می‌کند.

آرام باشید و خودتان را مجسم کنید که احساسات مثبتی را تجربه می‌کنید. تجربه حاصل را در دفترچه یادداشت خود ثبت کنید.

فعالیت سوم: یاد بگیرید چگونه کودکانه بازی کنید.

سعی کنید «خشک بودن» و جدیت را کنار بگذارید و خود انگیخته باشید و بگذارید «کودک درونتان» خود را رها سازد.

سعی نکنید حالت‌ها و رفتارهای کودک گونه را در حین بازی در خود خفه کنید، راحت باشید.

بازی، مستلزم استفاده از تخیل است پس در بازی کردن از تخلیه و خیال کمک بگیرید.

برای خودتان چشن تولد بگیرید.

در مجموع، همه فعالیت‌های ارائه شده، به منظور آزاد سازی بخش‌نبستاً مهمی از روان شماست. با آزاد شدن این بخش از روان، از انرژی و قدرت لازم برای رشد و کمال شخصی برخوردار خواهید شد. به‌علاوه زخم‌های احساسی شما زودتر بهبود می‌یابند، انرژی بیشتری برای کار و فعالیت دارید و دردها و ناراحتی‌های جسمانی، شما را ترک خواهند کرد.

منبع: ماهنامه آموزشی اطلاع رسانی کودک


نوازش


انسان در هر ارتباط متقابلی به دنبال کسب نوازش و توجه می‌گردد. نوازش عبارت است از «توجه به حضور دیگری که ممکن است به صورت تماس جسمانی، نگاه و یا کلامی باشد و نیاز انسان به توجه و تأیید را ارضا می‌نماید.» در واقع نوازش، واحدی از توجه است که در فرد انگیزه ایجاد می‌کند. بارها مشاهده شده، که نوزادان محروم از تحریک جسمانی، مستعد ابتلاء به انواع مختلف بیماری هستند و گاه حتی فقدان تحریک جسمانی، موجب مرگ آنان می‌شود. تحقیقات حاکی از این است که «محرومیت از محرک، موجب آسیب‌های ذهنی و واکنش‌های هیجانی از جمله روان‌پریشی می‌گردد.» نوازش چه مثبت و چه منفی مورد نیاز بشر است و اگر از آن محروم باشد احساس طرد‌شدگی به وجود می‌آید، به طوری که نوازش منفی به نوازش نشدن ترجیح داده می‌شود.


انواع نوازش
تبادل نوازش شکل‌های مختلفی دارد و میل به نوازش در هر فرد با دیگری اندکی متفاوت است. اما نیاز افراد به نوازش در تمام انسان‌ها وجود دارد. بعضی از افراد فعال‌تر و پرتوقع‌تر از دیگران می‌باشند و به هر حال برای رفع نیاز خود به نوازش به حمایت «والد» و یا نوازش‌های «کودک طبیعی» نیاز دارند. انواع گوناگون نیاز به نوازش و شیوه‌های مختلف آن وجود دارد. تنوع نیاز به نوازش و شیوه‌های مختلف ابراز آن در دنیا، احتمالاً از تفاوت در ثروت، آداب و رسوم فرهنگی و روش‌های والدانه ناشی می‌شود. نوازش به طریق مختلفی ارائه می‌شود که در زیر به آن می‌پردازیم:

1ـ نوازش مثبت
نوازش مثبت، موجب رشد عواطف سالم فرد می‌شود و احساس مطبوعی را در فرد برمی‌انگیزد که از ارتباط صمیمانه سرچشمه می‌گردد.

2ـ نوازش منفی
نوازش منفی، احساس نامطلوبی در فرد به وجود می‌آورد مثل طرد شدن یا مورد کنایه قرار گرفتن که منجر به تحقیر شده و پیام تو «خوب نیستی» را به فرد القا می‌نماید.
دیوید کوپفر، از مجموعه نوازش‌های مثبت تحت عنوان «بانک اعتباری» یاد می‌کند. حفظ بانک اعتباری یا بانک نوازش با ذخیره کردن تمبرهای طلایی تفاوت دارد. تمبرها برای توجیه رفتار، استفاده می‌شوند مانند گذراندن یک تعطیلی، در حالی‌که بانک نوازش تماماً به خاطر لذت آن، مورد استفاده قرار می‌گیرد. گرچه نوازش‌های موجود در بانک نوازشی، می‌توانند لذت زیادی ببخشند، اما نوازش‌های اندوخته شده نمی‌توانند جای نوازش‌های جدید مثلاً نوازش از جانب یک دوست را بگیرند. دلگرمی به بازدید از گنجینه نوازش‌های قدیمی، ممکن است سرانجام به احساس تقلیل آن گنجینه و احساس نیاز به نوازش‌های جدید بینجامد در حالی‌که همه ما، به وجود برنامه ثابت و مناسبی در مورد نوازش‌های بیرونی جهت عملکرد مطلوب در زندگی نیازمندیم.

نوازش شرطی
توجهی که مشروط به انجام کاری به شخص داده شود، نوازش شرطی نام می‌گیرد مانند «تو را دوست دارم اگر....»

نوازش غیرشرطی
توجه به آنچه که واقعاً در یک فرد وجود دارد مانند «چشم‌های تو خیلی زیبا هستند» نوازش غیرشرطی نامیده می‌شود.

نوازش‌های شرطی و غیرشرطی، به دو گروه مثبت و منفی تقسیم می‌شوند، که قبلاً آن‌ها را بررسی نمودیم.

نوازش کلامی
هر گونه صحبت و توجه کلامی از یک «سلام» ساده تا صحبت‌های طولانی و درازمدت جزو نوازش‌های کلامی محسوب می‌شوند.

نوازش غیرکلامی (رفتاری)
هر نوع توجه غیرکلامی از نگاه گرفته تا در آغوش گرفتن در شمار نوازش‌های رفتاری به حساب می‌آیند.

نوازش هدف‌دار
به منظور این نوع نوازش در ارتباط با دیگران، با آگاهی از نوع احساس‌ها و ارزش‌ها، نوازش را از پیش تهیه و ارائه می‌نماییم؛ مثل خرید هدیه برای کسی.

نوازش‌های تملق‌آمیز
هنگامی که به صورت اغراق‌آمیزی صفات دیگران را مورد توجه قرار می‌دهیم، از نوازش‌های تملق‌آمیز استفاده کرده‌ایم.

نوازش از طبیعت
پرورش گل و گیاه نیز لذت‌بخش است، اما اغلب جایگزین رضایت‌بخشی برای نوازش گرفتن از انسان نیست.

نوازش از حیوانات
نگهداری و آموزش حیوانات، خود به نوعی امکان کسب نوازش از آن‌ها را فراهم می‌آورد که در این مورد هم جایگزین کاملاً مناسبی به‌جای نوازش‌های انسانی نیست.

نوازش از اشیاء
انسان با تهیه یا خرید اشیاء و لوازم، کسب نوازش می‌نماید. این اشیاء می‌تواند یک خانه، اتومبیل و حتی آلبوم تمبر، عکس، یا یک لباس باشد.

نوازش بیرونی
نوازش گرفتن از طرف شخص دیگر، برای رفتار سالم و سلامت روانی فرد لازم است و به این طریق نیاز شدید انسان به انگیزه و محرک برطرف می‌شود. نمونه اصلی و منشأ اولیه اصطلاح «نوازش»، نوازش‌های کودک توسط والدین است. نیاز شدید ابتدایی و اصلی وی به تماس جسمانی، همان گرسنگی تحریکی کودکانه به حالتی می‌باشد که ممکن است اصطلاحاً گرسنگی شناسایی شدن خوانده شود. طلب نوازش به جستجو برای توجه تبدیل و سبب می‌شود فرد در خود احساس سرزندگی و نیرومندی بنماید. به عبارت دیگر، کمبود نوازش به وخیم شدن وضعیت روحی، هیجانی و جسمی فرد منتهی می‌شود، اصطلاحاً می‌گویند «اگر فردی به اندازه کافی نوازش نشود، نخاع شوکی او پژمرده می‌گردد.» تحریک و نوازش سبب تأیید وجود شخص توسط دیگران می‌شود.

به نمونه‌هایی از نوازش بیرونی توجه کنید:
ـ وقتی دوستی شما را می‌بیند، لبخند بزند.
ـ همسر شما از عطری استفاده کند، که شما دوست دارید.
ـ دوست شما روز تولدتان را تبریک بگوید.

نوازش درونی
منشأهای درونی همچون خاطرات قدیمی، تخیلات و عقاید جدید، تحرک و اشکال دیگری از خودانگیختگی را به همراه دارد که نوازش‌های درونی نامیده می‌شوند. با توجه به اینکه افراد به این دسته از محرک‌های ناشی از روابط غیراجتماعی واکنش نشان می‌دهند، ما اصطلاح «نوازش‌های درونی» را اساساً برای روش‌های منحصر به فرد و درونی ارضای گرسنگی محرک و تأیید وجود خود به کار می‌بریم. هر چند لغت عامیانه نوازش، تشابهات و به هم پیوستگی نوازش‌های درونی و بیرونی را نشان می‌دهد، اما باید بین این دو تمایز قایل شد.
بخش مهمی از نوازش درونی، مجموعه‌ای از نوازش‌هایی است که ما در ذهن خود ذخیره کرده‌ایم. همه ما گنجینه‌ای از نوازش‌های مثبت و منفی مورد علاقه‌مان را در ذهن نگهداری می‌کنیم. بعضی از افراد فقط به نوازش‌های منفی توجه می‌کنند و اغلب خاطرات خود را در مورد نوازش‌های منفی بازنگری می‌نمایند. بعضی افراد دیگر، این گنجینه را به نوازش‌های مثبت اختصاص می‌دهند. بنابراین مانند این است که یک ذخیره ارزشمند در اختیار دارند و آن را در روزهایی که ذخیره نوازش‌های بیرونی آنان اندک است، استفاده می‌نمایند.

نوازش خویشتن
نوازش خویشتن، نوعی از نوازش درونی است که شامل تعریف و تمجید از موفقیت‌های خود، تشویق و رضایت از خود بوده، که به ما احساس خوبی می‌دهد و سبب رشد عاطفی ـ هیجانی ما می‌شود. در کودکی به ما آموخته‌اند که «خودت را نوازش نده» و ما را از این منبع نوازشی مهم و همیشه در دسترس محروم ساخته‌اند.

نوازش مستقیم
اگر در یک ارتباط متقابل و بدون واسطه نوازش مبادله گردد، مانند سلام، و احوال‌پرسی و فشردن دست یکدیگر، نوازش مبادله شده از نوع مستقیم است.

نوازش غیرمستقیم (پیک نوازش)
چنانچه تبادل نوازش از طریق واسطه قرار دادن یک فرد یا یک شیء انجام پذیرد، مانند ارسال دسته‌گلی برای یک دوست، گفته می‌شود که نوازش غیرمستقیم صورت گرفته است.

نوازش نمایشی
افرادی که از طریق لباس یا رفتارهایی خاص به کسب توجه می‌پردازند، از نوازش‌های نمایشی بهره می‌برند؛ مانند استفاده از جواهراتی غیرمعمول و یا صحبت از پرداخت‌ها و هزینه‌های بالای زندگی.

نوازش‌های مازاد
بخشش چیزی که مورد استفاده خود شخص نیست و آن را به فردی دیگر می‌دهد و یا شرکت در انجام امور خیریه به نوازش‌های مازاد مشهور است.

نوازش‌های مهارتی
یادگیری و به کارگیری هر نوع مهارت مانند کارهای دستی، مهارت‌های ورزشی و غیره سبب کسب نوازش می‌گردد و افرادی که چنین مهارت‌هایی را کسب می‌نمایند، از تأیید و نوازش‌های اطرافیان برخوردار می‌شوند.

نوازش‌های هنری
یادگیری مهارت‌های هنری مانند نواختن ابزار موسیقی، خواندن آواز، نقاشی و دیگر هنرهای اجرایی، منبع بسیار غنی برای گرفتن نوازش هستند. وقتی فردی، هنری مانند موسیقی را اجرا می‌نماید از شرکت‌کنندگان نوازش بسیار بالایی را دریافت می‌کند. در هنگام تنهایی و نیاز به توجه، نواختن ساز و یا کشیدن نقاشی می‌تواند بخشی از نیاز به نوازش را به صورت خویشتن‌نوازی در شخص برآورده سازد.

نوازش‌های سنی
کودکان با گریه و خنده موجب توجه و کسب نوازش از دیگران می‌شوند. جوانان برای کسب توجه و نوازش، ظاهر خود را به شکل‌های مختلف درمی‌آورتد. بزرگ‌سالان با کسب شهرت، ثروت و پست و مقام به دنبال نوازش هستند.

بی‌تفاوتی
به همان اندازه که نوازش مثبت محرک است، نوازش منفی هم ایجاد تحرک می‌کند، ولی در بی‌تفاوتی هیچ‌گونه ایجاد انگیزه مثبت یا منفی وجود ندارد. بنابراین بی‌تفاوتی نوعی نادیده گرفتن است. انسان‌ها مایل هستند نوازش مثبت دریافت دارند و اگر موفق نشوند نوازش منفی را به نوازش نداشتن ترجیح می‌دهند؛ در واقع بی‌تفاوتی حتی از نوازش منفی دردناک‌تر است.

برگرفته از سایت دانشجویان به آدرس ذیل در تاریخ  11/10/1391

http://www.daneshju.ir/forum/sitemap/t-113985.html