چند توصیه از بزرگان برای توسعه زندگی

توصیه هایی برای توسعه فردی

اگر دیدی مردم از تو خوششان می آید؛ پس بدان آنها از نعمتی که خداوند به تو عطا کرده خوششان آمده؛ واز عیوبی که خداوند آنها را ستر کرده خبر ندارند؛ پس خدا را شکر کن و به خود مغرور نشو.

اگر می خواهی خوشبخت باشی؛ خیلی به خاطرات گذشته توجه نکن؛ ودنبال کسی که به تو نمی اندیشد ندو؛ چون کسی در فراق کسی نمی میرد؛ پس خدا را بر نعمت فراموشی شکر کن.

انتظار نداشته باش که از دیگران بهتر باشی؛ ولی انتظار داشته باش تا از گذشته ی خودت بهتر باشی.

وقتی اندیشه ها به اندیشه دیگران مشغول می شود؛ کوچک می شود؛ ووقتی اندیشه به خود تکیه می کند بزرگ می شود.!!

 سکوت در مواقع سخت وطاقتفرسا احترام می آورد، بر عکس کشمکش و جدال که موجب نفرت وکینه می شود !!

 مردی خوشتیپ وخوش هیکل جلو سقراط ایستاد وبه لباس و قیافه اش افتخار کرد؛ سقراط به او گفت: (حرف بزن تا ببینمت).... پس مواظب حرفهایت باش که حرفهایت شخصیتت است. !!

 از حکیمی پرسیدند:چرا از کسی که اذیتت می کند انتقام نمی گیری؟ با خنده جواب داد: آیا حکیمانه است سگی را که گازت گرفته گاز بگیری؟!

با هر انسانی آنطور رفتار کن که او مهمترین شخص در دنیاست؛ نه بخاطر اینکه احساس خوشبختی خواهی کرد؛ ولی بخاطر اینکه تو دوستان بیشتری را بدست خواهی آورد؛ که همان احساس را با تو رد وبدل می کنند !!

 با انسانهای مثبت معاشرت کن؛ چون آنها بر اندیشه وعقل ورفتارت تأثیر می گذارند؛ وتو بصورت ناخودآگاه به انسانی مثبت تبدیل خواهی شد؛ وآنگاه شروع به تاثیر بر دیگران خواهی کرد !!

اگر کسی با تندی تو را نصیحت کرد، سخنش را قطع نکن، واز ملاحظاتش استفاده کن؛ چون در پشت تندی اش محبت عمیقی قرار دارد، مانند کسی نباش که ساعت زنگدار را می شکند فقط بجرم این که او را بیدار کرده است. !!

لبخند برایت نان نمی خرد..!! ولی برایت دلهایی را می خرد.!" پس آفرین به دینی که لبخند را عبادتی قرار داده که بخاطر آن مأجور می شویم

در باره من هر چه می خواهی بگو؛ ولی به کتف چپت نگاه کن آنجا حق من محفوظ است؛ حال هر چه دلت خواست بگوی.

 وقتی صدقه می دهی پولت را خرج نمی کنی بلکه آنرا برای خودت در وقتی دیگر میفرستی؛ وپس انداز حساب آخرتت را افزایش می دهی در حین اینکه فرصت دستیابی خود به بهشت را افزایش می دهی.

وچه زیباست این آیه:( وَلَسَوفَ یُعطِیکَ رَبکَ فترضى)

اگر می توانستی صدای قلمهای ملائکه را موقعی که نام تو را در لیست ذاکرین می تویسند بشنوی، با گفتن لا اله الا الله از شوق می مردی

ﺑﻪﻋﻘﺐ ﺑﻨﮕﺮﯾﺪ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ .ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﺑﻨﮕﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﯿﺪ .ﺍﻭ ﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍﻣﯽ ﺑﻨﺪﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﮔﺸﻮﺩﻧﺶ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺸﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ

ﺑﺴﺘﻨﺶﻧﯿﺴﺖ

 ﺍﮔﺮ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺨﻨﺪ ﺗﺎ ﻏﻢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﺸﻮﺩ ﻭ ﺍﮔﺮﻏﻤﮕﯿﻦ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ

ﺗﺎﺷﺎﺩﯼ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﻧﮕﺮﺩﺩ.

ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﻣﻮﻓﻖ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻓﺮﺻﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ .

ﺍﻓﺮﺍﺩﻧﺎﻣﻮﻓﻖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻨﺪ : ” ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ، ﭼﻪ ﺳﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﺩ؟

ﺑﺮﺁﻧﭽﻪ ﮔﺬﺷﺖ ،

ﺁﻧﭽﻪﺷﮑﺴﺖ ،

ﺁﻧﭽﻪﻧﺸﺪ ،

ﺣﺴﺮﺕﻧﺨﻮﺭ ؛

ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﮔﺮ ﺁﺳﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﺁﻏﺎﺯ ﻧﻤﯿﺸﺪ …

علی اکبر احمدلو ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢۸

شفای زندگی

زندگی واقعا بسیار ساده است . از هر دست که بدهیم از همان دست می گیریم.

 

هرگونه درباره ی خود بیندیشیم ، برایمان به واقعیت در می آید و هر اندیشه ای که از ذهن ما می گذرد ، آینده ی ما را می آفریند .  هر کدام از ما با اندیشه ها و احساسهایمان تجربه های خود را می آفرینیم . اندیشه هایی که به ذهن ما راه می یابد و کلماتی که بر زبان می رانیم ، تجربه های ما را می آفریند .
خود ما اوضاع و شرایط را می آفرینینم و بعد برای ناکامی خود ، دیگران را سرزنش می کنیم و اقتدار خویش را از دست می دهیم . هیچ کس و هیچ جا و هیچ چیز بر ما اقتداری ندارد زیرا ما تنها اندیشه ور ذهن خودمان هستیم . ما تجربه ها و واقعیت خویش و همه ی کسانی را که در این واقعیت جا گرفته اند می آفرینیم.
کدامیک از جملات زیر تکیه کلام شماست ؟

((همه منتظرند که سر بزنگاه گیرم بیاورند ))  ((همه منتظرند تا اگر خدمتی از دستشان بر می آید ، لطفی در حقم بکنند))

هر یک از این اعتقادات ، تجربه هایی کاملا متفاوت ایجاد می کند. هر اعتقادی که درباره ی خود یا درباره ی زندگی داشته باشیم ، برایمان به واقعیت در می آید.
کاینات ما را در هر اندیشه ای که بر می گزینیم و به آن معتقد باشیم ، کاملا حمایت می کند. به عبارت دیگر ذهن نیمه هوشیار ما هر اعتقادی را که انتخاب کنیم می پذیرد . هر دو عبارت به این معناست که آنچه درباره ی خود و درباره ی زندگی معتقدم برایم به واقعیت در می آید . اکنون که این را دانستیم ، معقول است که به جای  (( همه منتظرند که سر بزنگاه گیرم بیاورند (( فکر کنیم که : (( همه منتظرند تا اگر خدمتی از دستشان بر می آید ، لطفی در حقم بکنند ))
قدرت کاینات هرگز درباره ی ما قضاوت یا انتقاد نمی کند . این قدرت تنها ارزش ما را می پذیرد . آنگاه معتقداتمان را در زندگیمان باز می تاباند . اگر بخواهم فکر کنم که زندگی یعنی تنهایی ، و این که هیچ کس دوستم ندارد ، آنگاه همین را در دنیایم می یابم .همچنین اگر مشتاقانه بخواهم فکر کنم که از این اعتقاد دست بردارم و مؤکدانه به خود بگویم که : (( محبت همه جا هست و من نازنین و دوست داشتنی هستم )) و به این اعتقاد تازه بچسبم و مدام تکرارش کنم ، آنگاه برای من صورت واقعیت می گیرد . بیشتر ما درباره ی اینکه کی هستیم عقاید نابخردانه و درباره ی اینکه زندگی را چگونه باید زیست ، قواعد بسیار بسیار خشکی داریم.
این به معنای سرزنش ما نیست . زیرا در این لحظه به بهترین کاری که از دستمان بر می آید سرگرمیم . اگر دانش و فهم و هوشیاری بهتری داشتیم حتما به کاری دیگر دست می زدیم . و به خاطر داشته باشید که عباراتی نظیر اینکه : (( مرد نباید گریه کند )) یا (( زن نمی تواند پول در آورد )) عقاید محدود کننده ای هستند که باید در زندگی کنارشان گذاشت .
هنگامی که خیلی کوچک هستیم از واکنش های بزرگسالان اطرافمان می آموزیم که درباره ی خود ، زندگی چه احساسی باید داشته باشیم.در این ایام می آموزیم که درباره ی  خود ، و درباره ی دنیایمان چه احساسی باید داشته باشیم . پس اگر شما این ایام را با کسانی بسر برده باشید که بسیار بدبخت و وحشتزده و خشمگین یا سرشار از احساس گناه بودند چه بسیار احساسهای منفی درباره ی خود و دنیای خویش اندوخته اید . اعتقاداتی از این دست که : (( من هیچ وقت نمی توانم کاری را درست انجام دهم )) یا (( تقصیر من است )) یا (( اگر عصبانی بشوم یعنی آدم بدی هستم )) همه یک زندگی لبریز از ناکامی را به بار می آورند.
بزرگ که می شویم تمایل داریم همان محیط عاطفی دوران کودکی را برای خود باز آفرینیم . این نه خوب است و نه بد و نه درست و نه نادرست . زیرا باطن ما تنها آن محیط را به عنوان خانه می شناسد . همچنین تمایل داریم که در روابط شخصی خود ، روابطی را باز آفرینیم که با پدر و مادر خود داشتیم ، یا روابطی را که میان آنها وجود داشت . ضمنا با خودمان به همبن شیوه ای رفتار می کنیم که پدر و مادرمان با ما رفتار می کردند . و باز به همان شیوه خود را سرزنش یا مجازات می کنیم . اگر به ندای درون خود گوش کنید ، همان کلمات را می شنوید . اگر در زمان کودکی دوستمان می داشتند و تشویقمان می کردند می بینیم خود را به شیوه ی آنها دوست می داریم و تشویق می کنیم . همه ی ما قربانیان قربانیان هستیم و این قربانی ها احتمالا نمی توانستند آنچه ار آن بی خبر بودند را به ما بیاموزند . اگر مادر یا پدر شما نمی دانست چگونه خود را دوست بدارد . آنها با در نظر گرفتن آنچه در کودکی خود آموخته بودند ، بهترین کاری را که از دستشان بر می آمد در حق شما کردند . کسانی که (( آن بلاها را سر شما آوردند )) خودشان همان قدر ترسان و وحشتزده بودند که شما هستید .
نقطه اقتدار همواره در لحظه حال است. همه ی رویدادهایی که تا این لحظه ازعمرتان تجربه کرده اید ، آفریده ی اندیشه ها و اعتقادهایی بوده است که در گذشته داشته اید. حاصل اندیشه ها و واژه هایی که دیروز و هفته ی پیش و ماه گذشته و پارسال و بسته به سنی که دارید به کار می بردید. هرچند که این گذشته شما بوده است اما گذشته تمام شده و پی کار خود رفته است . آنچه در این لحظه مهم است این است که اکنون چه چیزی را برای اندیشه و اعتقاد و بیان خود ، انتخاب می کنید . زیرا این اندیشه ها و اعتقادها و سخنها ، آینده شما را خواهند آفرید . نقطه ی اقتدار شما درهمین لحظه ی حال است ، و همین لحظه ی حال ، تجربه های فردا و هفته ها و ماه ها و سالهای آینده ی شما را می آفریند.
اکنون به فکری که در این لحظه، در این لحظه در سر دارید توجه کنید و ببینید که مثبت است یا منفی ؟ تنها چیزی که با آن سر و کار داریم اندیشه است و اندیشه می تواند عوض شود. مسأله ما هر چه باشد تجربه های ما تنها تظاهر بیرونی اندیشه های درونی ماست . حتی نفرت از خود تنها نفرت از اندیشه ای است که درباره ی خود دارید . اندیشه ای در سر دارید که می گوید : (( من آدم بدی هستم )) این اندیشه احساسی می آفریند و شما گرفتار احساس خود می شوید . حال آنکه اگر این اندیشه در سرتان نباشد این احساس را نیز نخواهید داشت . اما نباید از این مسأله به عنوان بهانه ای استفاده کنیم تا در درد و رنج خود باقی بمانیم . اصلا مهم نیست که برای چه مدت زمانی الگویی منفی را با خود نگاه داشته بودیم ، نقطه ی اقتدار لحظه ی حال است .
نهانی ترین اعتقاد کسانی که به درد و رنج و سایر مشکلات گرفتارند همواره این است که : (( آنچنان که باید خوب نیستم )) و معمولا به جمله بالا می افزاییم : (( . آنقدر که باید کار نمی کنم )) یا (( لیاقتش را ندارم )). آیا این جمله ها شبیه جملاتی که شما می گویید نیست ؟ یا دست کم مفهوم ضمنی جملات یا احساس شما را ندارد ؟ آیا احساس می کنید که به اندازه ی کافی خوب نیستید ؟ اما خوب برای چه کسی و طبق کدام معیار ؟ اگر این اعتقاد در شما ریشه گرفته باشد که آنچنان که باید خوب نیستید چگونه ممکن است که برای خود زندگی شیرین و شکوهمند و کامروا و سالمی آفریده باشید ؟ زیرا همیشه اعتقاد اصلی ذهن نیمه هوشیارتان ، به طریقی آن را خنثی کرده است .

نفرت و انتقاد و احساس گناه و ترس ، بیش از هر چیز دیگر مشکل ایجاد می کند.

این چهار چیز در تن و زندگیمان مسایل عمده ایجاد می کند. این احساس حاصل سرزنش دیگران ، و شانه خالی کردن از زیر بار مسؤولیت برای تجربه های خویش است . هر رویدادی که در زندگی ما پیش می آید بازتاب تفکر درونی ماست . من رفتار ناپسند دیگران را تأیید نمی کنم اما اعتقادات ما است که مردمانی را که آنگونه رفتار می کنند به سوی ما جذب می کند. اگر میبینید که مدام می گویید : (( همه با من چنین و چنان می کنند ، از من انتقاد می کنند ، هرگز مطابق خواسته ام رفتار نمی کنند و ... )) همین الگوی شماست . در شما اندیشه ای هست که مردمانی را به سوی شما می کشاند که چنین رفتاری از خود نشان می دهند. هرگاه که دیگر اینگونه نیندیشید ، آنها به جایی دیگر می روند و این کارها را با کس دیگری می کنند زیرا شما دیگر آنها را جذب نمی کنید.
اکنون چند الگو را نام می برم که به جسم صدمه می زند : نفرت طولانی چنان بدن را می خورد که به مرضی می انجامد که آن را سرطان می خوانیم . اگر انتقاد به صورت عادت در آید اغلب آرتروز یا ورم مفاصل می آورد . ترس و فشار ناشی از آن می تواند بیماری هایی چون کچلی و ریزش مو ، زخم معده ، و پاهای دردناک به وجود آورد . ولی عفو و بخشش و دست کشیدن از نفرت می تواند حتی سرطان را معالجه کند . اگرچه ممکن است این حرف ساده لوحانه به نظر برسد ، اما افراد بسیاری شاهد آن بوده اند و تجربه اش کرده اند ( مثل خانم لوییز هی که سرطان خود را اینگونه درمان کرد ).

)) برگرفته از کتاب شفای زندگی.نوشته ی لوییز ال.هی ترجمه لیلا آزادی ((

علی اکبر احمدلو ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳

گابریل گارسیا مارکز

گابریل گارسیا مارکز، نویسنده برجسته کلمبیایی و برنده جایزه نوبل ادبیات در سن ۸۷ سالگی درگذشت.

آقای مارکز در ماههای گذشته بیمار بود و مدتی در بیمارستانی در مکزیکو سیتی بستری شده بود.
او برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۸۲ را بیش از سایر آثارش به خاطر رمان صد سال تنهایی چاپ ۱۹۶۷ می شناسند که یکی از پر فروش ترین کتابهای جهان است.
این نویسنده برجسته اسپانیایی زبان از حدود ۳۰ سال پیش در مکزیک زندگی می‌کرد.
دو سال پیش، برادر گابریل گارسیا مارکز اعلام کرد او از بیماری فراموشی (دمانس) رنج می‌برد و دیگر نمی‌نویسد.
او گفته بود برادرش گاهی به او زنگ می‌زند و سوال های بدیهی می‌پرسد. به گفته او "گابو (نام خودمانی گابریل) مشکل حافظه دارد؛ گاهی گریه می‌کنم چون فکر می کنم که دارم از دستش می دهم."
عشق سالهای وبا،‌ گزارش یک مرگ و ژنرال در هزارتوی خود از دیگر آثار گابریل گارسیا مارکز است.

به مناسبت درگذشت "گابریل گارسیا مارکز" نویسنده فقید کلمبیایی

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می‌کند.
در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می‌سازد.
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می‌دهند.
در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می‌توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت‌های خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت‌های بد است.
در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می‌کند نارس است، به رشد و کمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.
در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست...

سخنان گابریل گارسیا مارکز

انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین بنگرد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.
رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم
ترسوی حقیقی از پرواز نمیترسد ،بلکه آن کس که با ترس پرواز را یاد میگیرد ، ترسو است . مرگ از پیری نمی آید ، بلکه با فراموشی می آید !
برای عشق مبارزه کن ولی هرگز گدایی نکن.
دوستت دارم نه بخاطر شخصیت تو، بلکه بخاطر شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا میکنم.
اگر کسی آنطور که میخواهی دوستت ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی، چون هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود آن را می سازد .
انسانها همه میخواهند در قله کوه زندگی کنند ، بی آنکه به خوشبختی آرمیده در دست خود نگاهی انداخته باشند.
خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی، قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند .
کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.
تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .
بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .
زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است .
انسان تا وقتی فکر می کند نارس است به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود .
دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .
هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین لیاقتی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود .
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ،با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

 

علی اکبر احمدلو ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱