عیدتان مبارک

پروردگارا در روزهای پایانى سال به خواب دوستانم ، آرامش / به بیداریشان، آسایش / به زندگیشان، عافیت / به عشقشان، ثبات / به مهرشان، وفا / به عمرشان، عزت / به رزقشان، برکت / و به وجودشان، صحت عطا بفرما

 عاشقان عیدتان مبارک

علی اکبر احمدلو ; ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢۸

سال نو پیشاپیش مبارک

سال نو میشود چرا ما نو نشویم؟
 
 
 
 
در  این سال جدید کارهایی کنید تا جلوه ی نویی به شخصیتتان بدهد 
 
 
از مهم ترین کارهایی که به عنوان یک آدم بزرگ می توانید انجام دهید

اینست که:
 
 گهگاه به شادمانی دوران کودکی برگردید.

.
.
اگر مختارید که بین حق به جانب بودن و مهربانی یکی را انتخاب کنید، مهربانی را انتخاب کنید.

.
.
دروغ انفجاریست در اعتماد به نفس تو.

.
.
انتخاب با توست، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان
یا بگوئی : خدا به خیر کنه، صبح شده ...



به دل خود مراجعه کنید و نسبت به تمام کسانی که در گذشته از دست آنها ناراحت شده اید
احساس محبت نمایید. هر جا ناراحت شدید اقدام به بخشش و عفو نمایید.
عفو و گذشت پایه بیداری معنوی است.

.
.
عشقم نثار کسیست که با دستپاچگی در جاده‌ها از من سبقت می‌گیرد. به کسی که در گوشهٔ خیابان به حالت احتیاج افتاده ‌است، کمی پول بیشتری می‌دهم. بین جر و بحثهای مردم در یک سوپر مارکت می‌روم و سعی می‌کنم به آن محیط عشق ببرم. در غالب هزاران راه، هر روز، عبادت معنویم بخشیدن عشق است و نه اینکه یک مسیحی، کلیمی، بودایی یا مسلمان باشم بلکه سعی میکنم شبیه به مسیح، شبیه به بودا، شبیه به موسی، و یا شبیه به محمد باشم.
.
.

آنان که به قضاوت زندگی دیگران می نشینند، از این حقیقت غافلند که با
صرف نیروی خود در این زمینه، خویشتن را از آرامش و صفای باطن محروم می کنند.
.
.

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم
بیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که
بخشیده می شویم و در مردن است که حیات ابدی می یابیم.
 
بهار زندگیتان پربار
آغاز سال 1392 پیشاپیش مبارک
 

علی اکبر احمدلو ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٧

شاد باشید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۷ دلیل اصلی که شما احساس شادی نمی‌کنید
 

نگاهی به اطراف خود بیندازید.

چند نفر از افراد دور و بر شما، شاد نیستند؟

چند نفر از آن‌ها لبخند بر لب دارند و واقعاً شاد هستند؟

اکثر افراد پیرامون ما شاد نیستند. چرا این‌گونه است؟

کجای راه را اشتباه رفته‌ایم که به اینجا رسیده‌ایم؟

من در محله ای بزرگ شدم که در آن هر روز صبح انسان‌ها با چهره ای غمگین از خانه های خود بیرون می آمدند و به سمت ایستگاه اتوبوس می‌رفتند. در ایستگاه به راحتی می‌توانستید جمع زیادی از این افراد را ببینید. بودن در کنار این افراد به من نکات ارزشمندی را آموخت. آموختم که چرا مردم شاد نیستند.

 

۱-نگران بودن.

مادر، با چهره ای درهم روی صندلی نشسته است و نگران امتحان آخر هفتهٔ پسرش است. این امتحان تعیین می‌کند آیا پسرش به یک مدرسهٔ خوب خواهد رفت یا خیر. او همچنین در فکر این است که به محله ای که نزدیک مدرسهٔ پسرش است نقل مکان کنند. او در فکر این است که نکند پسرش با دوستان بدی قاطی شود و کار سطح پایینی گیرش بیاید.

مارک تواین یک‌بار گفت “من سن زیادی دارم و بسیاری از مشکلات بزرگ را می‌شناسم، اما اکثر آن‌ها هیچ گاه اتفاق نمی‌افتند”. وقتی شما نگران هستید، یک تصور غیر واقعی از آینده را در ذهن خود ایجاد می‌کنید؛ و اعتقاد به این تصور، موجب ایجاد احساس منفی در شما می‌شود. به عبارت ساده تر، شما بدون هیچ دلیل قابل قبولی، خودتان را از آینده می‌ترسانید.
 


 

راه حل:شاد باشید، نگرانی را رها کنید. نگرانی برای شما هیچ سودی ندارد. اگر برای مشکل شما هیچ راه حلی وجود ندارد، نگرانی هم کمکی نمی‌کند. اگر راه حلی برای مشکل وجود دارد، پس باید با تمام قدرت به سمت آن بروید.

 

۲-از دست دادن کنترل.

مرد میان‌سالی با ناراحتی بر روی یکی از صندلی‌های مترو نشسته بود. رئیسش او را به خاطر ضرر مالی که پروژهٔ او به شرکت وارد کرده بود، توبیخ کرده و به جایگاه شغلی پایین‌تری تنزل داده بود. او شغلش را برای پرداخت اجاره خانه نیاز دارد، بنابراین چاره ای جز ماندن در این شغل ندارد.

شاد بودن زمانی که شما تصور می‌کنید که همهٔ دنیا علیه شما هستند کار سختی است!! افرادی که همیشه خود را شکست خورده می‌بینند هیچ‌گاه شاد نخواهند بود. دلیل این امر نیز واضح است. آن‌ها هیچ‌گاه نخواسته‌اند تا کنترل زندگی خود را به دست بگیرند. آن‌ها معتقدند دلیل ناراحتیشان شخص دیگر یا چیز دیگری است؛ و همچنین فکر می‌کنند که این ناراحتی را شخص دیگری به جز خودشان می‌تواند بر طرف کند. آن‌ها در دنیای (بهتر است بگوییم جهنم) “ای کاش” زندگی می‌کنند.
 


 

راه حل:قدرت این را در خود ایجاد کنید که هر اتفاقی در زندگی‌تان می‌افتد شما مسئول آن هستید. شما همیشه قدرت تصمیم گیری را در زندگی دارید. هیچ‌گاه این اجازه را به کسی ندهید که برای شما تصمیم بگیرد.

 

۳-کینه‌توزی.

 یک دانش آموز دبیرستانی در اتوبوس ایستاده است. یک دستش به میله و دست دیگرش به موبایلش است. با خشم دندان‌هایش را به هم می سایید. دوست او یک ویدئوی خجالت آور از او را در فیس‌بوک منتشر کرده است. او در فکر انتقام گرفتن از او است.

شما چقدر کینه‌توز هستید؟

با اعضای فامیل؟ با دوستان؟ با افراد دیگر؟

زمانی که شما کینه‌توزی می‌کنید، تنها فردی که تحت تأثیر قرار می‌گیرد خود شمایید. طرف مقابل شما معمولاً به هیچ وجه در جریان نیست که شما چه نفرتی از او دارید و یا چه بلایی می‌خواهید سر او بیاورید. در این وضعیت شما عصبانی، غمگین و ناراحت هستید، طوری که این ذهنیت منفی کل ذهنیت شما را، منفی می‌کند. در این حال شما واقعاً چه چیزی بدست می‌آورید؟

 

راه حل : ببخش و فراموش کن. به یاد داشته باشید که اگر این قضیه را فراموش نکنید، شما آن فرد را واقعاً نبخشیده اید. هرچه سریع‌تر این کار را انجام دهید. چون وقتی شما به کسی اجازه داده‌اید تا شما را عصبانی کند، کنترل خود را به دست او داده‌اید  با این کار شما بسیار شاد تر خواهید بود.

 

۴-داشتن قوانین بی مورد شخصی.

زن ناگهان بر سر زنی دیگری فریاد کشید فقط به این دلیل که نگذاشت آن زن اول از اتوبوس پیاده شود و بعد وی سوار شود. با این مشاجره مشخص است که هر دو زن با ناراحتی ایستگاه را ترک کردنند.

یکی از ساده‌ترین راه‌ها برای اینکه خوشحال نباشید (!) این باور است که همهٔ اطرافیان شما باید بر طبق قوانین شما رفتار کنند. آخرین باری که عصبانی شدید را به خاطر بیاورید. آیا دلیل عصبانیت شما این نبود که کسی یکی از قوانین شما را زیر سؤال برده بود؟

 

راه حل:به خاطر داشته باشید که قوانین شما فقط مخصوص خود شماست، دیگران مجبور نیستند با آن قوانین زندگی کنند. اینکه در قانون شخصی شما این‌گونه است که اول باید افراد از اتوبوس پیاده شوند و بعد مسافران سوار شوند دلیل بر این نیست که شخص دیگر هم این گونه فکر کند. قبول کنید که قوانین و استاندارد های شما ربطی به دیگران ندارد.

 

۵-مقایسه با دیگران.

مهندس جوانی در ایستگاه مترو ایستاده بود و عمیقاً در فکر فرو رفته بود. از چهره‌اش می‌شد فهمید که از مسئله ای ناراحت است. ساعتی قبل دوستان دانشگاهی‌اش را دیده بود. آنها پیشرفته خوبی در زمینهٔ شغلی داشتند و به سرعت در حال پیشرفت بودند. او به زندگی خود فکر می‌کند و از خود می‌پرسد کجای راه را اشتباه رفته است.

مقایسهٔ خود با دیگران در صورتی که شما اعتماد به نفس بالایی داشته باشید می‌تواند در شما ایجاد انگیزهٔ قوی بکند، اما متأسفانه بیشتر انسان‌ها این توانایی را ندارند و در نهایت پس از مقایسه دچار نا‌امیدی و احساس حقارت می‌شوند. دلیل این مشکل هم اینجاست که اکثراً در هنگام مقایسه ما فقط خود را با یکی از ویژگی‌های فرد دیگر مقایسه می‌کنیم و اغلب با بهترین ویژگی آن فرد.


 

راه حل:از مقایسهٔ خود با دیگران دست بکشید. اگر می‌خواهید با کسی خود را مقایسه کنید، با خودتان مقایسه کنید. آیا امروز از دیروز بهتر بوده‌اید؟ اگر می‌خواهید خود را با دیگران مقایسه کنید، در تمام جنبه های زندگی مقایسه کنید و نه فقط در یک ویژگی.

 

۶-زندگی را برای خود سخت می‌کنید.

کارآفرینی در گوشه ای از اتوبوس نشسته بود و به رشد کسب و کار خود فکر می‌کرد. او تلاش بسیاری انجام داده بود تا همه چیز درست پیش برود اما رشد کسب و کار او کند بود. او از پیشرفت کارش ناامید شده بود.

«زمانی من خوشحالم که ۱۰ میلیارد تومان پول داشته باشم» یا «من زمانی خوشحال می‌شوم که غذای خوشمزه ای امشب درست کنم» کدامیک از این دو شانس بیشتری برای خوشحالی دارند؟ من در مورد پولداری و یا بی پولی صحبت نمی‌کنم، من در مورد انتظار شما برای خوشحالی صحبت می‌کنم. شادی و خوشحالی را خود شما ایجاد می‌کنید. بسیاری از ما زندگی را برای خود بیش از حد سخت می‌کنیم.


 

راه حل: چرا رسیدن به هدف را برای خود سخت می‌کنید؟ تعریف خود را از موفقیت بگویید و کاری کنید که هر روز به قسمتی از آن برسید. زندگی کوتاه است پس وقت خود را بر سر چیزی بگذارید که از آن لذت می‌برید.

تعریف من از موفقیت این است : مادامی که کاری را که دوست دارم انجام بدهم موفق هستم.

 

۷-بدبین بودن.

زن: طلاها را در خانه بزاریم؟

مرد: نه ممکن است دزد بیاید.

زن:باشه پس همراه خود ببریم مسافرت؟

مرد:نه ممکن است گم شود.

زن:می‌خواهی ان‌ها را در بانک بگذاریم؟

مرد نه ممکن است زلزله بیاید و بانک خراب شود. زن … و این داستان ادامه دارد.

خیلی ساده است، زمانی که ما عمیقاً در فکر چیزی هستیم و یا بر آن تمرکز می‌کنیم، بیشتر آن را می‌بینیم. اگر بخواهیم یک ماشین ۲۰۶ سفید بخریم، خیلی زود متوجه می‌شویم که اکثر ماشین‌هایی که می‌بینید ۲۰۶ سفید است.

این همان چیزی است که در زمان بد بینی برای شما اتفاق می‌افتد. اگر شما فکر می‌کنید بد شانس هستید، در حال جذب این بد شانسی هستید. شاد بودن در حالی که تفکرات شما منفی است بسیار سخت هست.
 


 

راه حل:نیمهٔ پر لیوان را ببینید. خوش بین باشید. حس شوخ طبعی بسیار به شما در خوش بینی کمک می‌کند. اتفاقات خوبی که برای شما می‌افتد را ثبت کنید؛ و به خود بگویید «عالی است. همیشه اتفاقات خوب برای من می‌افتد.».

بسیار خوب. این ۷ دلیل اصلی بود که موجب می‌شوند شما شاد نباشید. البته همراه با ۷ راه حل کوچک برای ان‌ها.

شادی و خوشحالی اهمیت زیادی دارد.

شادی کیفیت زندگی شما را بالا می‌برد.

این حق شماست که کیفیت زندگی‌تان بالا باشد.

اگر شاد نیستید، کدامیک از دلایل بالا موجب این حالت در شما شده است؟

اگر شاد هستید، چگونه به آن رسیده‌اید؟ برای شادی چه راه های دیگری شما پیشنهاد می‌کنید ؟

حتماً شما هم راه های دیگری می‌دانید. آن‌ها را به ما بگویید.

 

 

 

علی اکبر احمدلو ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٦

تغییر خود

سر قبر شخصی نوشته شده بود : کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است من باید کشورم را تغییر بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اینک من در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم

علی اکبر احمدلو ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٦

ویـژگی های مـردانه که هر زنی باید بشنـاسد

ویـژگی های مـردانه که هر زنی باید بشنـاسد

تا به حال فکر کرده اید که به عنوان یک زن چه چیزهایی را در مورد ویژگی های جنسیتی همسرتان باید بدانید؟


نوبتی هم باشد حالا دیگر نوبت آقایان است که بروند زیر ذره بین و در مورد ویژگی های روانشناختی آنها برای خانم ها بگوییم. معمولا خانم ها می گویند ما یک سرزمین ناشناخته ایم که آقایان در مورد ما چیزی نمی دانند اما احتمالا با خواندن این مطلب متوجه می شوید سرزمین ذهن آقایان هم چندان برایتان شناخته شده نبوده است. یادتان باشد دانستن این تفاوت های جنسیتی مانع خیلی از دعواهای بی مورد میان همسران می شود و به آنان کمک می کند اختلاف های شان را بهتر مدیریت کنند. پس این شما و این بعضی چیزهایی که می خواستید در مورد مردان بدانید اما روی آن را نداشتید که آنها را از خودشان بپرسید ...

اقتدارطلبی مردان
روانشناس ها می گویند اگر یک چیز مردها را از زن ها متفاوت کند، آن ویژگی رقابت جویی و اقتدارطلبی مردهاست. مردها از اول بچگی یاد می گیرند رقابت طلب باشند تا موفق شوند. حتما شما هم پسربچه هایی را دیده اید که در بازی همدیگر را هل می دهند و به هم دستور می دهند. حتما هم می دانید تفنگ، ماشین و البته بازی های رایانه ای رقابتی محبوب ترین وسایل بازی پسربچه ها هستند؛ چیزهایی که آنها را برای نشان دادن اقتدارشان و پیروزی بر رقیب آماده می کند. از طرف دیگر هورمون تستستورون یا هورمون مردانه هم آنان را برای این رقابت جویی که گاهی به پرخاشگری تبدیل می شود، آماده می کند.

نصیحت پذیر نبودن مردها
مردها به خاطر ویژگی اقتدارطلبی شان با هر چیزی که نشاندهنده این باشد که توانایی شان زیر سوال رفته است، مقابله می کنند. یکی از چیزهایی که به نظر مردان نشان دهنده زیر سوال رفتن اقتدار است، نصیحت کردن همسرانشان خواهد بود. حتما شما هم تجربه این را داشته اید که اگر روی چیزی بیش از حد اصرار کنید، شوهرتان آن را انجام نمی دهد یا با نق زدن و نارضایتی انجامش می دهد. هدف مردها در این مواقع این نیست که شما را ناراحت کنند یا با حرفتان موافق نباشند، مسئله این است که لحن نصیحت گرانه شما باعث موضع گیری او شده است. کافی است لحن تان را جوری عوض کنید انگار که دارید در زمین او بازی می کنید.

راه حل سریع مردها
وقتی برای مردها مشکلی را تعریف می کنید، بیشتر از هر چیزی در سرشان به فکر راه حل آن مشکل هستند. برای شما به عنوان یک زن احتمالا از همه مهمتر این است که شوهرتان مشکل شما را بشنود و با شما همدردی کند اما برای آنان مهم این است که به عنوان کمک، راه حل مشکل شما را بگویند، ضمن اینکه پیدا کردن راه حل نشاندهنده توانایی آنهاست. به هر حال راه حل دادن سریع اصلا به معنای نادیده گرفتن حس شما و حوصله نداشتن حرف های شما نیست. آنان فکر می کنند شما به این خاطر مشکلتان را تعریف کرده اید تا راه حلی پیدا کنید. گاهی سکوت مردها هم به همین معناست. سکوت می کنند چون راه حلی ندارند!

خونسردی مردان
"مردها اصلا عاطفه حالی شان نمی شود." این اتهامی است که خیلی از خانم ها به آقایان می زنند اما روانشناسان حرف دیگری دارند. آنها می گویند چیزی که خانم ها و آقایان را در این مورد از هم متفاوت می کند این است که آقایان می توانند جنبه های عاطفی و عقلانی یک موضوع را از هم جدا کنند اما برای خانم ها تقریبا همه چیز می تواند عاطفی باشد. به این معنا که خانم ها احساساتشان را در خیلی از چیزها دخیل می کنند اما آقایان می توانند خیلی جاها احساساتشان را کنترل کنند.

عصب شناس ها می گویند دلیل این قضیه این است که مرکز عاطفه در مردها فقط در نیمکره راست مغز است اما در خانم ها مراکز عاطفه در هر دو بخش چپ و راست مغز پراکنده اند. مرکز صحبت کردن و تفکر منطقی سمت چپ مغز است برای همین تفکر منطقی خانم ها با عواطف شان در هم آمیخته است اما مردها می توانند این دو را از هم جدا کنند. این تفاوت جنسیتی، در دعواهای بین خانم ها و آقایان خیلی خوب خودش را نشان می دهد.

وقتی خانم ها وسط بحث با شوهرشان داغ می کنند یا عصبانی می شوند یا گریه می کنند یا هر دو، معمولا همزمان بهت می کنند چطور شوهرشان همچنان خونسرد ایستاده و منطقی بحث را پیش می برد. در واقع آقایان غیرعاطفی نیستند. گواه عاطفی بودن آنها این همه دیوان شعر است که توسط مردها سروده شده است. البته این به معنای این نیست که مردها هرگز در بحث ها احساسی نمی شوند. آنان هر وقت احساس کنند قلمروشان زیر سوال رفته است احساساتی و معمولا عصبانی می شوند.

سکوت مردان
مردها کم حرف تر از زن ها هستند. این را هم عامه مردم قبول دارند و هم تحقیق های روانشناس ها آن را ثابت کرده است. روانشناس ها می گویند زن ها روزانه 6 هزار تا 8 هزار لغت به کار می برند اما مردها یک سوم این تعداد کلمات را می گویند. دلیل این پدیده آن جور که عصب شناس ها می گویند این است که مرکز تکلم در مردها فقط در سمت چپ مغزشان واقع شده است اما مرکز تکلم در زن ها هم در سمت راست و هم در سمت چپ مغز وجود دارد. البته روانشناس های تکاملی می گویند مردها در طول هزاران سال یاد گرفته اند کم حرف باشند. آنها می گویند هزاران سال پیش مردها برای شکار باید ساکت کمین می کردند وگرنه شکار در می رفت و بقای خانواده به خطر می افتاد.

از آن طرف زن ها باید با همگروهی های خانم خودشان حرف می زدند و از بچه های شان مراقبت می کردند. بقای آنها به همین رابطه داشتن بر می گشت. مردها در طول رشد هم دیرتر زبان باز می کنند و مهارت های کلامی شان از زن ها کمتر است. در ادامه به این شکل های متفاوت حرف زدن مردان و زنان می پردازیم.

تیتروار حرف زدن مردها
اگر صحبت کردن د ر مورد مسائل روزمره را به دو شیوه گزارش توصیفی وگزارش علمی تقسیم کنیم، زن ها به شیوه توصیفی و مردها به شیوه علمی حرف می زنند. در واقع خانم ها، بیشتر در مورد جزئیات حرف می زنند اما حرف زدن مردها بیشتر منطقی و علمی است. آنها آن چیزی که فکر می کنند گفتنش لازم است را می گویند. برای همین به نظر می رسد مردها فقط تیتر اتفاق ها را می گویند و نه شرح آنها را. این اصلا به این معنا نیست که شوهرتان نمی خواهد شما از اتفاقات روزمره خبردار شوید، یا شما را لایق دانستن آنها نمی داند. مردها به طبیعت خودشان رفتار می کنند و شما نباید با دید زنانه خودتان حرف های آنها را تفسیر کنید.

صراحت مردان
زن ها معمولا غیرمستقیم حرف خودشان را می زنند و گلایه دارند چرا مردها حرف های شان را نمی فهمند. مثلا ممکن است شما به همسرتان بگویید چایی نمی خوری و منظورتان این باشد که بیا با هم چایی بخوریم اما مردها معمولا به درون خودشان مراجعه می کنند و اگر چایی میل نداشته باشند با صراحت این را می گویند. این صراحت نشانه بی ادبی یا بی توجهی همسرتان نسبت به شما نیست. او فقط طبق طبیعت مردانه اش به شما گوش می دهد.

دستور دادن مردان
مردها از بچگی به امری حرف زدن عادت می کنند و دخترها به پیشنهادی حرف زدن. پسرها در بازی های شان می گویند: "توپ را بنداز برای من!" اما دخترها می گویند: "می یاین با هم خاله بازی کنیم؟" هم دخترها و هم پسرها به خاطر شیوه خاص حرف زدن خودشان تشویق می شوند و این نوع حرف زدن در آنها نهادینه می شود. اگر مردی از جمله های امری زیادی استفاده می کند به این معنا نیست که صبح تا شب دستور می دهد و قصدش ریاست کردن است، فقط طبق طبیعت مردانه اش رفتار می کند. اینکه در دنیای زنانه و ظریف خودتان که همه جمله ها را ترجیحا به صورت پیشنهاد می گویید تا به صورت امر، جملات مردانه را تفسیر کنید چیزی را حل نمی کند.

کج بودن دوزاری مردان
زن ها راحت تر می توانند ذهن دیگران را بخوانند. مردها در این مورد خیلی ضعیف تر عمل می کنند. آنها کمتر از زن ها از روی چهره به قصد یا احساس پشت آن پی می برند. شما به عنوان یک زن احتمالا از این ناتوانی مردها خیلی شاکی هستید و آن را به پای بی توجهی می گذارید اما واقعا این شم زنانه شما را ندارند و بهتر است احساسات تان را به زبان بیاورید تا آنها متوجه شوند.
منبع:پرشین استار

علی اکبر احمدلو ; ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٢

پنج مورد پشیمانی قبل از مرگ

پرستاری در یکی از بیمارستان های استرالیا که ویژه نگهداری از بیماران در شرف مرگ بوده، بر اساس گفته های بیماران در آخرین لحظات عمر عمده ترین موارد پشیمانی و حسرت آنان را جمع آوری و دسته بندی کرده است.


به گفته وی متداول ترین مورد پشیمانی افراد این بوده « ای کاش آنقدر سخت و طولانی کار نکرده بودم.»

این پرستار به نام «برونی ویر» آخرین گفته ها، آرزوهای بربادرفته و حسرت های این افراد را ابتدا در وبلاگ خود منتشر کرد. مطالب این وبلاگ چنان مورد توجه قرار گرفت که وی براساس آن کتابی نوشته است به نام «پنج پشیمانی عمده در لحظه مرگ».

«برونی ویر» در کتاب خود اشاره می کند که اکثر افراد در لحظاتی که در انتظار مرگ هستند، دید بسیار دقیق و روشنی راجع به زندگی خود و زندگی به طور کلی پیدا می کنند و کسانی که هنوز عمری برای آنها باقی مانده با توجه به این مطالب شاید بتوانند از تجارب دیگران بیاموزند.

وی می گوید که وقتی از این افراد در مورد اشتباهات، آرزوهای برباد رفته و یا موارد پشیمانی سئوال می شد اکثر آنها به موارد مشابهی اشاره می کردند.

روزنامه گاردین چاپ لندن، برمبنای گفتگو با نویسنده این کتاب فهرست پنج مورد عمده از پشیمانی در لحظه مرگ را به طور خلاصه منتشر کرده است:

۱- ای کاش من شهامت آن را داشتم که زندگی خود را به شکلی سپری می کردم که حقیقتا تمایل من بود و نه به شیوه ای که دیگران از من انتظار داشتند. این موضوع یکی از عمده ترین موارد پشیمانی درمیان اکثر افراد بوده است . وقتی که لحظات پایانی زندگی فرا می رسد بسیاری از افراد به خوبی درمی یابند که بخش عمده ای از آمال و آرزوهای خود را عملی نکرده اند. آنها در می یابند که دلیل مرگ آنها تا حد زیادی به تصمیم هایی که در طول زندگی گرفته اند بستگی داشته است. سلامت شاید بزرگترین منبع آزادی و آزادی انتخاب است و معمولا افراد تا زمانیکه زندگی آنها به خطر نیافتاده  قدر این نعمت را نمی دانند.

۲- ای کاش من اینقدر سخت و طولانی کار نکرده بودم. معمولا بیماران مرد از این نکته شکایت داشتند. آنها دوران کودکی فرزندان و همدهمی با همسر خود را به خاطر ساعات کار طولانی از دست داده بودند. ولی در مورد نسل قدیم که درصد کمتری از زنان شاغل بوده اند این موضوع کمتر در میان بیماران زن رایج بود. تمام مردانی که در بستر مرگ با آنها صحبت شده از سپری کردن ساعات و روزهای طولانی در محیط کار پشیمان بودند.

۳- ای کاش من شهامت بیان احساسات خود را داشتم. بسیاری از افراد درمقاطع مختلف زندگی و یا در شرایط گوناگون برای حفظ مناسبات مسالمت آمیز با دیگران از بیان صریح احساسات خود طفره می روند. به همین خاطر زندگی آنها از آن چیزی که واقعا باید باشد فاصله می گیرد و یا آنها هیچگاه آن کسی نخواهند شد که آرزو و یا توانایی آن را داشته اند. بسیاری از افراد تحت تاثیر تلخکامی و یا ناکامی های ناشی از مماشات با دیگران و محیط ، به بیماری های جدی مبتلا می شوند.

۴- ای کاش تماس با دوستان را حفظ کرده بودم. خیلی از افراد تا لحظات پایانی عمر قدر دوستان خوب و یا حفظ تماس با دوستان قدیمی را نمی دانند و معمولا در فرصت کوتاه قبل از مرگ امکان جستجو و پیدا کردن این دوستان قدیمی فراهم نیست. بسیاری از افراد چنان در زندگی خود غرق می شوند که به سادگی تماس با دوستان را فراموش کرده و یا کلا حذف می کنند. بسیاری در لحظات پایان عمر خود از اینکه برای دوستی و روابط خود ارزش کافی قایل نبوده اند دچار پشیمانی می شوند.

۵- ای کاش به خودم اجازه می دادم که شادتر باشم. این مورد از پشیمانی در کمال تعجب بسیار عمومیت دارد. بسیاری از افراد تا لحظات پایانی عمر خود متوجه نشده بودند که شاد بودن در حقیقت یک انتخاب است. بسیاری سالیان عمر خود را با تکرار عادات و الگوهای همیشگی زندگی خود طی کرده بودند. بسیاری به اصطلاح « آرامش» ناشی از تکرار الگو و عادات همیشگی را بر تغییر ترجیح داده بودند. و این هراس از تغییر هم جنبه های فیزیکی و هم جنبه های احساسی و عاطفی زندگی را شامل می شود.

روزنامه «گاردین» در پایان این فهرست خلاصه از پنج مورد پشیمانی بزرگ در لحظات پایانی زندگی، از خوانندگان خود می خواهد تا عمده ترین مورد پشیمانی خود را بازگو کرده و بگویند برای تغییر روند زندگی و پرهیز از پشیمانی های بزرگ در آخر راه، چه تدبیر و چه تغییری را در نظر خواهند گرفت.

 

علی اکبر احمدلو ; ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٢

داستان کوتاه

 

 

داستان گلف و قهوه

 

 

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: “بله”.

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. “در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!” همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: ” حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان،سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل تحصیتان، کارتان، خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.”

پروفسور ادامه داد: “اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

اول مواظب توپ های گلف باشین، چیز هایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند،موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.”

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت: ” خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! 

 

این را برای همه دوستای خوبتون ….. تا بدونند که اونا توپهای گلف هستند نه ماسه.

   برگرفته از سایت موفقیت برای شما: http://succes.ir

علی اکبر احمدلو ; ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢۱

آهسته

نهضت آهستگی**

 

 

 

١٨ سال پیش من در شرکت سوئدى ولوو Volvo

استخدام شدم. کار کردن در این شرکت تجربه جالبى

براى من به وجود آورده است.   اینجا هر پروژه‌اى

حداقل ٢ سال طول می‌کشد تا نهایى شود، حتى اگر

ایده ساده و واضحى باشد. این قانون اینجاست.

جهانى شدن ( Globalization)   باعث شده است

که همه ما در جستجوى نتایج فورى و آنى باشیم.

و این مشخصاً با حرکت کند سوئدی‌ها در تناقض است.

آن‌ها معمولاً تعداد زیادى جلسه برگزار می‌کنند،

بحث می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند و خیلى به

آرامى کارى را پیش می‌برند. ولى در انتها، این شیوه

همیشه به نتایج بهترى می‌انجامد. به عبارت دیگر:
1- سوئد در حدود  450000  کیلومتر مربع وسعت دارد.
2- سوئد حدود 9 میلیون جمعیت دارد. 
3- استکهلم، پایتخت سوئد که به پایتخت اسکاندیناوی

نیز مشهور است حدود  78000 نفر جمعیت دارد. 
4- ولوو، اسکانیا، ساب، الکترولوکس و اریکسون

برخى از شرکت‌هاى تولیدى سوئد هستند.

اولین روزهایی که در سوئد بودم، یکى از همکارانم

هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل برمی‌داشت و

به محل کار می‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى

سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسیدیم

و همکارم ماشینش را در نقطه دورى نسبت به ورودى

ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند

ولوو با ماشین شخصى به سر کار می‌آمدند.

روز اول، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم.

روز چهارم به همکارم گفتم:  آیا جاى پارک ثابتى داری؟

چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى

در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟

او در جواب گفت: براى این که ما زود می‌رسیم و وقت

براى پیاده‌رفتن داریم. این جاها را باید براى کسانى

بگذاریم که دیرتر می‌رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک‌تر

به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند.

تو این طور فکر نمی‌کنی؟

" میزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنید! "

این روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى

آهسته ( Slow Food ). این جنبش می‌گوید که

مردم باید به آهستگى بخورند و بیاشامند ، وقت کافى

براى چشیدن غذایشان داشته باشند، و بدون

هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان

وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى

سریع (Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى

به همراه دارد قرار می‌گیرد. غذاى آهسته پایه جنبش

بزرگترى است که توسط مجله بیزنس طرح شده و

یک "اروپاى آهسته" نامیده شده است. این جنبش

اساساً حس شتاب و دیوانگی به وجود آمده بر اثر

نهضت جهانى شدن را زیر سوال می‌برد. نهضتى که

کمیّت را جایگزین کیفیت در همه شئون زندگى ما کرده است.

مردم فرانسه با وجودى که ٣۵ ساعت در هفته کار

می‌کنند امّا از آمریکائی‌ها و انگلیسی‌ها مولّدترند .

آلمانی‌ها ساعت کار هفتگى را به 28/8 ساعت

تقلیل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت

تولیدشان ٢٠%   افزایش یافته است. این گرایش به

آهستگى و کندکردن جریان شتاب آلود زندگى، حتى

نظر آمریکائی‌ها را هم جلب کرده است.

البته این گرایش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار

کردن یا بهره‌ورى کمتر نیست. بلکه به معنى انجام

کارها با کیفیت، بهره‌ورى و کمال بیشتر، با توجه

بیشتر به جزئیات و با استرس کمتر است. به معنى

برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن

زمان آزاد و فراغت بیشتر است. به معنى چسبیدن به

حال در مقابل آینده نامعلوم و تعریف نشده است. به معنى

بها دادن به یکى از اساسی‌ترین ارزش‌هاى انسانى یعنى

ساده زندگى کردن است.

هدف جنبش آهستگى، محیط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر

و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى

که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت می‌برند.

اکنون زمان آن فرا رسیده است که توقف کنیم و درباره

این که چگونه شرکت‌ها به تولید محصولاتى با کیفیت بهتر،

در یک محیط آرامتر و بی‌شتاب و با بهره‌ورى بیشتر

نیاز دارند، فکر کنیم.

 × بسیارى از ما زندگى خود را به دویدن در پشت سر

زمان می‌گذرانیم امّا تنها هنگامى به آن می‌رسیم که بر

اثر سکته قلبى یا در یک تصادف رانندگى به خاطر

عجله براى سر وقت رسیدن به سر قرارى، بمیریم.

× بسیارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود

در آینده هستیم که زندگى خود در حال حاضر، یعنى

تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش می‌کنیم.

× همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختیار

داریم. هیچکس بیشتر یا کمتر ندارد. تفاوت در این است

که هر یک از ما با زمانى که در اختیار داریم چکار

می‌کنیم. ما نیاز    داریم که هر لحظه را زندگى کنیم.

به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چیزى

است که براى تو اتفاق می‌افتد، در حالى که تو سرگرم

برنامه‌ریزی‌هاى دیگرى هستى.

دراین دنیا همه ما در حال دویدن هسیتم و عده بسیار کمی می دانند به کجا می دوند بقیه نمی دانند به کجا می دوند فقط می دوند........

علی اکبر احمدلو ; ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢۱

حکایت عاشق واقعی

حکایت عاشق واقعی

 

حضرت سلیمان(ع) از مسیری عبور میکردند. در مسیر گنجشک نری با گنجشک ماده صحبت میکرد و بهش ابراز علاقه میکرد!

میگفت: من اگه بخوام میتونم تخت سلیمان رو با منقارم بگیرم و داخل دریا بندازم!!!


 

حضرت سلیمان این حرف رو شنید و خندید و دو گنجشک رو فرا خوند و به گنجشک نر فرمود: آیا میتونی ادعات رو عملی کنی؟

گنجشک نر گفت: نه ای نبی خدا! ولی هر مردی جلوی همسرش، خودش رو بزرگ جلوه میده و عاشق ملامت نمیشه!


 

حضرت سلیمان رو به گنجشک ماده کردند سئوال فرمودند: تو چرا جواب رد میدی در حالیکه این گنجشک تو رو دوست داره؟؟

گنجشک ماده جواب داد که ای رسول خدا ، او عاشق واقعی نیست چرا که همراه من گنجشک دیگری رو هم دوست داره.


 

امام صادق علیه السلام میفرمایند: فَأَثَّرَ کَلَامُ الْعُصْفُورَةِ فِی قَلْبِ سُلَیْمَانَ وَ بَکَى بُکَاءً شَدِیداً وَ احْتَجَبَ عَنِ النَّاسِ أَرْبَعِینَ یَوْماً

این کلام گنجشک در قلب حضرت سلیمان اثر کرد و سخت گریست و 40 روز از مردم کناره گرفت و خدا را خواند که قلبش را از محبت غیر از خودش پاک کند و قلبش را با محبت دیگری مخلوط ننماید. (بحارالانوار جلد14 صفحه 94)

علی اکبر احمدلو ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٤

ده قانون زندگی

ده قانون زندگی


قانون یکم

به شما جسمی داده شده. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.

قانون دوم

در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی کرده‌اید که "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی کنید.

قانون سوم

اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناکام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.

قانون چهارم

درس آنقدر تکرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشکال مختلف آنقدر تکرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع کنید، بنابراین بهتر است زودتر درس‌هایتان را بیاموزید.

قانون پنجم

آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست که در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید.

قانون ششم

قضاوت نکنید، غیبت نکنید، ادعا نکنید، سرزنش نکنید، تحقیر و مسخره نکنید، وگرنه سرتان می آید. خداوند شما را در همان شرایط قرار می‌دهد تا ببیند شما چکار می‌کنید.

قانون هفتم

دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.

قانون هشتم

انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این که با آنها چه می‌کنید، بستگی به خودتان دارد.

قانون نهم

جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید، گوش بدهید و اعتماد کنید.

قانون دهم

خیرخواه همه باشید تا به شما نیز خیر برسد.

منبع:پرشین استار

 

علی اکبر احمدلو ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٤

کشیش

کشیش سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.  در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.

هواپیما از زمین برخاست.  اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند.  پاسی گذشت.  همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت.  ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!"  همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند.  اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."  

موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.

طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست  و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت.  سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت.  همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.

نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد.  ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود.  گاهی  چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگربار به خواندن ادامه میداد.  پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.

هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند.  هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد.

  امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد.

کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند.  بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد.  مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست.  او میخواست راز این آرامش را بداند.  همه رفتند؛ او ماند و دخترک.  کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد.  سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.

دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است."  گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!

-----------------------------------------

بسا از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه میکند و به مبارزه میطلبد.  طوفانهای ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار میسازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی میسازد، آنچنان که هیچ ارادهای از خود نداریم و نمیتوانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفانها بدهیم.  همه اینگونه اوقات را تجربه کردهایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسانتر از آن است که روی هوا، در پهنهء آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم.

امّا، به خاطر داشته باشیم، که پدر ما که در آسمان است، خلبانی هواپیما را به عهده دارد و با دست‌های آزموده و ماهر خویش آن را در پهنهء بیکران زندگی هدایت میکند.  او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک میداند و هواپیمای زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند.  نگران نباشید.

علی اکبر احمدلو ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٤

خدا

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی می دانستم

که دنبال شناسایی خطاهایی است که من انجام داده ام

و بدین طریق خداوند می داند وقتی که من مردم ، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...!


وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک می کند...


نمی دانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم...

از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد ،

وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود

ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم...


اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت ، او بلد بود...

از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوه ها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند

و به من پیوسته می گفت :

« تو فقط پا بزن »


من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »

او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !


وقتی می گفتم : « می ترسم » ، او به عقب بر می گشت و دستم را می گرفت و می فشرد و من آرام می شدم ...


من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم ، فکر می کردم او زندگی ام را متلاشی می کند ،

اما او اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد

خدا می دانست چگونه از راه های باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد

و برای عبور از معبرهای ترسناک ، پرواز کند...

 

و من دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم....

علی اکبر احمدلو ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٤

چارلی چاپلین


آموختـه هایی تاثیـرگذار از چـارلی چاپلیـن



چارلی چاپلین می گوید آموخته ام که :

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه را نه،

می توان رختخواب خرید ولی خواب را نه،

می توان ساعت خرید ولی زمان را نه،

می توان مقام خرید ولی احترام را نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش را نه،

می توان دارو خرید ولی سلامتی را نه،

می توان خانه خرید ولی زندگی را نه،

می توان قلب خرید، ولی عشق را نه ...

 

 

 

 


آموخته ام که ... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.

آموخته ام که ... مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.

آموخته ام که ... هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.

آموخته ام که ... همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.

آموخته ام که ... مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم.

آموخته ام که ... گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی.

آموخته ام که ... راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.

آموخته ام که ... زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هرچه به انتهایش نزدیکتر میشویم سریعتر حرکت میکند.

آموخته ام که ... پول شخصیت نمی خرد.

آموخته ام که ... تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.

آموخته ام که ... خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

آموخته ام که ... چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.

آموخته ام که ... این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.

آموخته ام که ... وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.

آموخته ام که ... هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.

آموخته ام که ... زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.

آموخته ام که ... فرصتها هیچگاه از بین نمی
روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب میکند.

آموخته ام که ... لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.

 

 

 

 

 

 

 

علی اکبر احمدلو ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٩

حرکت کنید....

حرکت کنید …..........لذت ببرید.....خدا را در همه حال و همه جا احساس کنید.....

تنها یک راه واقعی برای رسیدن به عشق ورزی اصیل به خود وجود دارد و آن این است که بدانید هرگز نمی توانید به لحاظ روانشناختی به رضایت کامل دست یابید. تصویر دوست داشتن خود دو وجه دارد: در وجه احساسی :شناخت خویشتن یعنی پذیرفتن و قبول شخصیت خود، یعنی همان گونه که هستید، کسی که در راه زندگی خود دچار خطا می شود، ناشیانه رفتار می کند ولی راهش را گرامی می دارد، در وجه روحانی و متعالی دوست داشتن خویش یعنی دوست داشتن وجود خویش و برای آن باید به آگاهی فراتر از خویش نائل آیید. خود فراتر یعنی وجودی ورای خودتان، خودتان ورای فردیت تان، ذات ابدی که در کالبد شما مدتی روی زمین ظهور کرده است. در ارتباط بودن با این تصویر که ما جزئی از کل هستیم.

در متن جاودانگی، شما دارای جایگاهی هستید، ارزشی بی نهایت دارید و برگزیده شده اید.باید در راه جدید گام بگذارید در سطحی بالاتر،جایی که معنایی والاتر دارد.برای عزیمت باید تصدیق کنید جایی ورای این جایگاه شما وجود دارد که این سفر ارزش رسیدن به آن را دارد.همه چیز را در مورد آن نمی دانید. مهم تر این است که در مسیری حرکت کنید که در اطرافتان هر چیزی یادآور این باشد که شما بخشی از یک کل هستید، نه کل خود بلکه کل جهان هستی.

روش هایی مانند مراقبه ، تمرینات روحی، خدمت به دیگران و...(باید روح خود را تغذیه کنیم)

هدف زندگی شما در درون خودتان نهفته است چیزی است که بسیار با آلام شما مرتبط است.به طرف هر چیزی که به طور طبیعی در خود کشش احساس می کنید، آنجاست که انرژی شما به آسان ترین نحو جریان خواهد یافت تا بهترین خدمات خود را ارائه دهید.

قلبم مرا به چه چیزی دعوت می کند؟

اگر نیرویی که به شما حیات داده است، شما را دوست داشته که به شما زندگی بخشیده است، چگونه می توانید خود را دوست نداشته باشید؟

در مسیر عشق ورزیدن به خود بی پروا صحبت کنید،عمل کنید،پاکسازی کنید و حرکت کنید، این سفری است که ارزش رفتن را دارد.

خود را دوست بدارید، بدن زیبای شگفت انگیز خود را دوست بدارید، ذهن پیچیده و خارق العاده ی خود را دوست بدارید، قلب خود و همه ی احساسات دوست داشتنی اش را دوست بدارید، روح جاودانه و نامتنهای خویش را دوست بدارید.

هر دقیقه و هر روز از خود مراقبت کنید،با عشق از قلب خوب خود مراقبت کنید، هر شب که می خوابید گویی در اغوش خود به خواب می روید و صبح در نور روح زیبای خویش از خواب برمی خیزید.

 

هیچ وقت نگو وقت نداری. به تو همان مقدار زمان داده شده که به هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ، توماس جفرسون و آلبرت انیشتین داده شده است.

 

هرگز چیزی تغییر نیافته این ماییم که عوض می شویم.

 

ماه را هدف قرار بده تا اگر هم به خطا رفتی جایی میان ستارگان سر در آوری . (لس براون)

 

 

 

خداوندا کمکم کن تا چشمهایم را از کدورت پاک کنم تا تورا آنگونه که هستی ببینم.

شادی را هدیه کن ، حتی به کسانیکه آن را از تو گرفتند، عشق بورز به آنانکه دلت را شکستند، دعا کن برای آنانکه نفرینت کردند.و درخت باش بر غم تبرها، پرواز کن به کوری چشم خفاشها، بهارشو بخند که خدا با توست .

 

سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بکوشیم نسبت به خودمان

بهترین باشیم.

 

علی اکبر احمدلو ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٧

حل مسئله

داستان حل مسئله:

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند...

چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که:  «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید»...

پادشاه بیرون رفت و در را بست...

سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.

نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود!

 آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بیرون رفت!!!  

و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته!

وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته و من نخست وزیرم را انتخاب کردم».  

آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟»  

مرد گفت: «مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نکته ی اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای که این احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟
نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛
هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است».


پادشاه گفت: «آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، می داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد».  

 


جمله روز :  به نتیجه رسیدن امور مهم ، اغلب به انجام یافتن یا نیافتن امری به ظاهر کوچک بستگی دارد. (چاردینی)

 

 

علی اکبر احمدلو ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٧

مطالب کوتاه

چند مطلب کوتاه .....

 

خیلــــی وقــــتا بهــم میگن :چرا میخنــــدی بگو ما هــــم بخنـــدیم

 

اما هرگــــز نگفتــن:چرا غصــــه میخوری بگـــو ماهــم بخــوریم

 

 

عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی عشق آن است که پیوسته به یادش باشی

 

 

 

 

اینگـــــونه نگاه کنید...

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم

دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم

که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود

به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او  را هم نخواستم

چون زیبا نبود ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم

دوستش کنجکاوانه پرسید : چرا ؟

ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم

 

 

 

 

 

 

 

هیچ کس کامل نیست

اینگونه نگاه کنید...

 

مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفایش نه به جمالش

دوست را به محبتش نه به کلامش

عاشق را به صبرش نه به ادعایش

مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش

غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

درس را به استادش نه به سختیش

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش

دل را به پاکیش نه به صاحبش

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

 

 

 

 

... طور باشیم    
همانقدر که مسخره می کنیم احترام نمی گذاریم

همانقدر که اشتباه میکنیم تفکر نمیکنیم

همانقدر که عیب میبینیم برطرف نمی کنیم

همانقدر که از رونق می اندازیم رونق نمی بخشیم

همانقدر که کینه به دل می گیریم محبت نمی کنیم

همانقدر که حرف میزنیم عمل نمی کنیم

همانقدر که می گریانیم شاد نمیکنیم

همانقدر که ویران میکنیم آباد نمیکنیم

همانقدر که کهنه میکنیم تازگی نمی بخشیم

همانقدر که دور میشویم نزدیک نمی کنیم

همانقدر که آلوده میکنیم  پاک نمیکنیم

همیشه دیگران مقصرند ما گناه نمیکنیم!!

 

 

 

لاک پشت ها

 

 

یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تابرای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.

در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیزکردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه اوسریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره.

خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت… و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال … شش سال … سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،«

دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!

 

نتیجه اخلاقی:

 

بعضی از ما ،زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدهند هستیم که خودمون عملا هیچ کاری انجام نمی دهیم

 

 

 

 

 

بیمارستان روانـــــی

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی ، از روان پزشک پرسیدم شما چطور می فهمید که یک بیمار روانی به  بستری شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخوری، یک فنجان و یک سطل جلوی میگذاریم و  از او میخواهیم که وان را خالی کند.

من گفتم:آهان! فهمیدم. آدم عادی سطل را بر می دارد چون بزرگتر است.

روان پزشک گفت: نه! آدم عادی درپوش زیر آب وان را بر می دارد. شما می خواهید تخت تان کنار پنجره باشد؟

 

زندگی

 

زندگی همیشه پرواز کردن نیست

                                             گاهی باید قفس را هم تحمل کرد

زندگی چیزی نیست

                                   که لب طاقچه عادت از یاد تو و من برود....

         تا شقایق هست 

                           زندگی باید کرد (✿◠‿◠)

 

 

شانس خود را امتحان کنید!

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو  نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .

باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می  کوبید  و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که  کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .
جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش  جنگیدن  ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در  تمام  عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم  نداشت!!!!


زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ چیز نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که  همیشه اولین شانس را دریابی.

 

 

اسرار امضا

 

کسانی که به طرف عقربهای ساعت امضاء می‌کنند انسان‌های منطقی هستند

 

کسانی که بر عکس عقربه‌های ساعت امضاء میکنند دیر منطق را قبول می‌کنند و بیشتر غیر منطقی هستند


کسانی که از خطوط عمودی استفاده میکنند لجاجت و پافشاری در امور دارند


کسانی که از خطوط افقی استفاده میکنند انسان‌های منظّم هستند


کسانی که با فشار امضاء می‌کنند در کودکی سختی کشیده‌اند


کسانی که پیچیده امضاء می‌کنند شکّاک هستند


کسانی که در امضای خود اسم و فامیل می‌نویسند خودشان را در فامیل

 

 برتر می دانند

 

کسانی که در امضای خود فامیل می‌نویسند دارای منزلت هستند

کسانی که اسمشان را می‌نویسند و روی اسمشان خط می‌زنند شخصیت

 

 خود را نشناخته‌اند


کسانی که به حالت دایره و بیضی امضاء می‌کنند ، کسانی هستند که

 

 میخواهند به قله برسند

 

کسانی که الان دارن روی برگه امضا میکنند خیلی ..... هستند که

 یادشون نیست امضا شون چه شکلیه!

علی اکبر احمدلو ; ۸:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٧

زندگی باید کرد....

 

گرمای وجود

 

در عصر یخ بندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.

خارپشت هاوخامت اوضاع رادریافتندتصمیم گرفتنددورهم جمع شوندوبدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند.

 

وقتی نزدیک تر بودند گرم تر می شدند ولی خارهایشان یک دیگررا زخمی می کرد به خاطر همین

تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ‫ولی به همین دلیل از سرما یخ زده و می مردند.ازاین رو مجبور بودند

برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین کنده شود. دریافتند که باز گردند

و گردهم آیند. آموختند که، با زخم های کوچکی که هم زیستی با کسی بسیار نزدیک به وجود می آورد، زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهم تراست.

و این چنین توانستند زنده بمانند.

------------------------

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه

آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنان را تحسین نماید.

 

 

 

علی اکبر احمدلو ; ۸:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٦

خواندن قرآن

مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.

 

مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.

 

سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه‌ی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.

 

سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.

 

پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم! پسر گفت : نه . پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت .

پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟ پسر گفت :نه ... مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او بدبخت است. پدر با تأثر گفت : او هم نامه‌ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ...

به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...! رفتار من با کلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است! من هم قرآن را می‌بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی نمی برم، در حالی که تمام آن روش زندگی من است

 

.
.
.
ای کاش فکر می کردیم
.
.
 

 


 

قرآن کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن هم حج و نماز!

کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست...

این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند.

و بالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد

علی اکبر احمدلو ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٥

آیه ای از قرآن

قَالَ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنزِلْ عَلَیْنَا مَآئِدَةً مِّنَ السَّمَاء تَکُونُ لَنَا عِیداً لِّأَوَّلِنَا وَآخِرِنَا وَآیَةً مِّنکَ وَارْزُقْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ.

عیسی بن مریم گفت : خداوندا، پروردگارا! مائده ای از آسمان بر ما فرو فرست که برای نسل کنونی و آیندگان ما عید و نشانه ای از تو باشد و ما را روزی ده ، که تو بهترین روزی دهندگانی

 معمولا دعاهای قرآن با اسم ((رب ّ)) آغاز می شود، ولی در این آیه با دو کلمه ی ((الّلهم ربّنا)) آمده است . شاید به خاطر اهمیّت این حادثه و پیامدهای آن باشد.

 -1       توسّل به اولیای خداوند برای قضای حوائج ، جایز است . (قال الحواریّون یا عیسی .... قال عیسی ابن مریم اللّهم ....))
2- برای پیامبران ، مردم تاریخ و نسل ها مطرح اند. (لاوّلنا و آخرنا)
3- از نشانه های الهی ، باید برای همیشه درس گرفت . (و آیه منک )
4-  عید وجشن مذهبی از نظر قرآن کار صحیحی است . (تکون لنا عیدا لاوّلنا و آخرنا) (میلاد اولیای خدا وبعثت پیامبر، کمتر از نزول مائده آسمانی نیست (
5- حضرت عیسی ، در دعا به جای مسأله ی خوردن ، به الهی بودن مائده توجّه می کند. (آیه منک (
6-  تعبیرات موهن دیگران را به صورت اصلاح شده نقل کنیم . (سؤال آنان چنین بود که (هل یستطیع ربّک )? ولی در دعا حضرت عیسی (ع)قاطعانه و برای هدفی والاتر مائده خواست و آنچه را نشانه ی شک و وهن بود، حذف کرد)
7-  در دعا، خدا را با ادب کامل و با صفت مناسب با خواسته ، صدا بزنیم . ابتدای آیه ((الّلهم ربّنا)) و آخر آیه ((خیر الرّازقین ))
8- به درخواست های مادی جهت معنوی دهیم . (حواریّون اوّلین هدف خود را خوردن و سپس اطمینان داشتن (نأکل منها و تطمئن ) بیان کردند، ولی حضرت عیسی ابتدا برجا گذاشتن نشانه سرور برای تاریخ (عیدا لاوّلنا و آخرنا) سپس نشانه قدرت خداوند (وآیه منک )و در مرحله سوّم مسئله رزق را مطرح فرمود(وارزقنا و انت خیر الرّازقین ) و بدین گونه به همه فهماند که مسائل معنوی و اجتماعی بر مسائل گروهی و اقتصادی مقدّم است .
9-  به خدا توجّه کنیم و به سراغ دیگران نرویم . (و انت خیر الرّازقین )

 

 

و اما این یکی از دعا های قرآنی است که بیشتر برای رفع حوائج استفاده میشود ، توصیه من این هست که این آیه از سوره مائده (114)را  در قنوت نماز صبح بخوانید و از خداوند بخواهید که آن روز شما را عید قرار دهد .در بعضی از کتب معنی عید در این آیه روز بدون گناه نوشته شده در عین حال این آیه رو از قسمت اللهم ،ربنا حفظ کنید ،درک کنید بعد بخوانید به رحمت نا منتهی الهی گره از مشکلاتتون بخیریت باز میشود انشاء الله .

 

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند...

لباس پوشید و راهی مسجد شد اما در راه زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد.

در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد از او تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند.

همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد !!!

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید !

مرد اول تعجب کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند!!!

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.))

مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد:

من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم!وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.

من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه با جدیت بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم...!

  کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید.

 

علی اکبر احمدلو ; ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢

راهنمایان

ائمه اهل بیت  علیهم السلام

أئمتی وسادتی اثناعشر   سفینة فیها النجاة للبشر

قال الرسول إن رکبتمو بها   نجوتم یوم الحساب من سقر

یکی از بهترین سرودهای اسلامی است که شنیده ام و توسط چند نفر از شیعیان لبنانی اجرا می شود. موضوع این سرود  فضایل ائمه اهل بیت (علیهم السلام) می باشد و در آن حوادث مهم حیات امامان بصورتی جذاب به تصویر کشیده می شود.

 

أئمتی وسادتی اثنا عشر *** سفینة فیها النجاة للبشر
قال الرسول إن رکبتمُ بها *** نجوتم یوم الحساب من سقر

«ائمه و سروران من 12 [نفر] هستند. [آنان] کشتی ای هستند که نجات بشریت در آن است.

پیامبر (ص) فرمودند: اگر سوار آن [کشتی] شدید روز حساب از [آتش] جهنم نجات می یابید.»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

یا فوزَ مَن والى علیًا وارتضى *** قول النبی فی علی المرتضى
من کنت مولاه فمولاه علی *** فسلموا للــه فیمـا قــد قضى


چقدر خوشبخت است کسی که دوستدار علی (ع) باشد! و از گفته ی پیامبر (ص) در مورد علی مرتضی (ع) راضی باشد.

«هرکس که من مولای او هستم پس علی مولای اوست.» پس تسلیم آنچه خداوند مقرر داشته باشید.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ثانی الائمة الإمام المجتبى *** خیــر الورى جــدًا وأمــًـا وأبـــا
هو الإمام العدل والفعل الحسن *** وواحد من خمسة تحت العبا

دومین ائمه، امام مجتبی(ع) است که بهترین مردم از نظر جدّ، مادر و پدر است.

او امام عادل و کار[های] نیک است. ویکی از پنج [نفری] است که زیر عبا[ی حدیث کساء] بوده است.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

وثالث الأئمة هو الحسین *** فی کربلا تبکی علیه کل عین
ذاک الذی قد افتدت دماؤه *** دین النبی المصطفى والحرمین

سومین ائمه، [امام] حسین (ع) است که در کربلاست و هر چشمی بر او می گرید.

همان کسی که خونش فدای دین پیامبر مصطفی (ص) و حرمَین شد.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

والرابع السجاد زین العابدین *** أعظم به فی الراکعین الساجدین
کم من مناجاة له فی لیله *** أبکت عیون الشاکرین الحامدین

وچهارم، [امام] سجاد زین العابدین (ع) است که در میان رکوع کنندگان و سجده کنندگان چقدر بزرگ است!

در شبهایش چه بسیار مناجات ]هایی] دارد که چشم شکر گزاران و حمدگویان را به گریه آورده است.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

والخامس من آل طه یُذکرُ *** محمدٌ ذاک الإمام الباقر
إلیه تعرج العلوم کلها *** فبثّها لکل قلب یبصر

و پنجمین [امام] که از آل طه نام برده می شود، محمد که همان امام باقر است.

تمامی علوم به سوی او بالا می رود؛ پس [آن حضرت] آن [علوم] را برای تمامی دلهای بیدار پخش نمود.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

وسادسٌ هو الإمام الصادق *** فی الفقه وکر یافع ومورق
إذ شیّد العلم الرفیع جعفر *** العالم البر التقی الأوثق

و ششم، امام صادق (ع) است که در فقه، شاخه ای برنا و پربرگ است.

چراکه [امام] جعفر علم والا را بنیان نهاد؛ عالم، نیکوکار، پرهیزگار وقابل اعتمادترین است. 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

وسابع موسى الإمام الکاظم *** الصابر المظلوم من لا یبرم
باب الحوائج التی تقضى به *** تعزى إلیه فی الدنا المکارم

و هفتم، امام موسی کاظم (ع) است که صابر، مظلوم و کسی است که خسته نمی شود.

باب الحوائج (درِ حاجت ها) است که [حاجت ها] بوسیله ی ایشان برآورده می شود و در دنیا مکارم به او نسبت داده می شود.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

وثامن الأئمة السید الرضا *** ذاک الذی فی أرض طوس قد قضى
سلطان فخر لا یجارى صیتُه *** قد صدَّ عن زیف الحیاة معرضا

و هشتمین ائمه، [امام]سرور رضا (ع) است؛ همان کسی که در سرزمین طوس وفات یافته است.

سلطان فخری است که آوازه اش همتایی ندارد، [ایشان] از پوچی های زندگی رویگردان شد.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

وتاسعٌ محمدٌ ذاک الجواد *** ذو الفضل والعلم الذی به الرشاد
قد احتوى علم النبی صدره *** وکان نورا یهتدی به العباد

نهم، [امام] محمد جواد(ع) است که دارای فضل و علمی است که هدایت بوسیله ی او صورت می گیرد.

سینه اش علم پیامبر(ص) را در برگرفته است؛ نوری بود که بندگان [خدا] بوسیله ی وی هدایت می یابند.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

وعاشر إمامنا الهادی النقی ** ذاکم علی المرتضی والمتقی
فشعشعت أنواره فی مغرب *** وأرشدت علومه فی مشرق

نهم، امامِ ما هادی نقی است همان که [نامش] علی است مورد رضایت و پرهیزگار است.

نور ایشان در مغرب متجلی گشته است. و علوم ایشان در مشرق باعث هدایت شده است.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

العسکریُّ بعدهم والمؤتمن *** فی السر ذاع صیته وفی العلن
نعم الإمام فی التقى الحادی عشر*** أکرم به أبو محمد الحسن

بعد از ایشان [امام حسن] عسکری است که شخصی مؤمن است و آوازه اش در پنهان و آشکار پراکنده شده است.

چه خوب پیشوایی در پرهیزگاری است. [او] یازدهمین [امام] است؛ ابومحمد حسن چه بزرگواری است!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

وآخر الأئمة الطهر الکرام *** العائذ الموعود بالبیت الحرام
ذاک الذی عیسى یصلی خلفه *** مهدی آل البیت من یجلی الظلام

آخرین ائمه ی مطهر و بزرگوار کسی است که وعده داده شده و پناهنده ی بیت [الله] الحرام است.

همان کسی که [حضرت] عیسی (ع) پشت سر ایشان نماز می خواند؛ مهدی اهل بیت، کسی که تاریکی [ها] را می زداید.

إلى أئمتی الاثنی عشر ....

علی اکبر احمدلو ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱

10 روش تقویت حافظه

10 روش تقویت حافظه

 



بسیاری از افراد به محض آن که نمی‌توانند مطلبی را که مطالعه می‌کنند به ذهن بسپارند به خود انگ می‌زنند و خود را کودن و کم‌هوش می‌دانند، اما به یاد‌نیاوردن مطالبی که یک دانشجو یا دانش‌آموز به خاطر سپرده است، می‌تواند دلایل متـــعددی داشته باشد.

یکی از مهم‌ترین این دلایل رعایت نکردن مواردی
است که می‌تواند حافظه و یادسپاری مطالب را بهبود بخشد.

روان‌شناسان در زمینه بهبود حافظه مطالعات
فراوانی کرده‌اند تا بتوانند به دغدغه‌های افرادی که نگران افت عملکرد حافظه‌شان هستند، پاسخ مناسبی بدهند. ده نکته‌ای که در ذیل ارائه می‌شود، نتیجه تحقیقات روان‌شناسان است که می‌تواند حافظه‌تان را تقویت کند.

1ـ توجهتان را بر مواردی که مطالعه می‌کنید،
متمرکز کنید.

توجه، یکی از مولفه‌های مهم حافظه است. برای
انتقال حافظه از حافظه کوتاه‌مدت به بلندمدت نیاز است که شما به ‌صورت فعال به اطلاعاتی که مطالعه می‌کنید، توجه کنید. سعی کنید در مکانی مطالعه کنید که چیزهایی مثل تلویزیون،‌موسیقی و تفریحات دیگر وجود نداشته باشد که بتواند حواس شما را پرت کند.

2ـ با در نظر گرفتن ساعت‌های منظم برای مطالعه
از باشتاب یادگرفتن اجتناب کنید.

به گفته ژورک، روان‌شناس تربیتی، مطالعه در
چند جلسه به شما زمان کافی برای پردازش اطلاعات می‌دهد. محققان نشان داده‌اند دانشجویانی که به صورت منظم مطالعه می‌کنند بهتر از دانشجویانی که در یک جلسه طولانی و ماراتنی مطالعه می‌کنند، اطلاعات را به خاطر می‌آورند.

3ـ اطلاعات مورد مطالعه را سازماندهی کنید
.

سعی کنید مفاهیم و اصطلاحات مشابه را با هم
گروه‌بندی کنید یا طرح کلی از یادداشت‌هایتان و آنچه خوانده‌اید داشته باشید تا به گروه‌بندی‌کردن مفاهیم مرتبط کمک کنید.

4ـ از شیوه‌های حفظ‌کردن برای یادآوری اطلاعات
استفاده کنید.

شیوه‌های حفظی تکنیکی هستند که اغلب توسط
دانشجویان و دانش‌آموزان برای کمک به یادآوری اطلاعات استفاده می‌شوند. این شیوه صرفا روشی برای یادآوری اطلاعات هستند. برای مثال، ممکن است اصطلاحی که نیاز دارید یادتان باشد، به یک مورد رایج که برایتان بسیار آشناست ارتباط دهید. بهترین روش‌های حفظی‌آنهایی هستند که از تصویرسازی، شوخی یا ابتکار مثبت استفاده شده باشد.

5ـ‌اطلاعاتی که مطالعه می‌کنید تکرار کنید و
آن را برای خودتان شرح دهید.

برای یادآوری اطلاعات نیاز دارید آنچه مطالعه
می‌کنید در حافظه بلندمدت‌تان رمزگذاری کنید. یکی از سودمندترین روش‌های رمزگذاری مرور ذهنی مشروح است. یک نمونه از این روش وقتی است که بخواهید تعریف یک اصطلاح کلیدی را بخوانید، ابتدا تعریف آن اصطلاح را مطالعه کنید و سپس یک توصیف مفصل‌تر از آنچه آن اصطلاح معنی می‌دهد بخوانید. بعد از تکرار این فرآیند در چند دفعه، بهتر می‌توانید اطلاعاتی که خوانده‌اید به یاد بیاورید.

6ـ اطلاعات جدید را به چیزهایی که قبلا می‌دانسته‌اید
ارتباط دهید.

موقعی که اطلاعات ناآشنایی را مطالعه می‌کنید،
زمانی را صرف این کنید که چگونه این اطلاعات به چیزهایی که در حال حاضر می‌دانید ارتباط دارد. با ایجاد روابط بین ایده‌های جدید و ایده‌های قبلی می‌توانید احتمال یادآوری اطلاعاتی که بتازگی آموخته‌اید، افزایش خیره‌کننده‌ای دهید.

7ـ مفاهیم را تجسم کنید
.

بسیاری از افراد معمولا از تصویرسازی اطلاعاتی
که مطالعه می‌کنند سود می‌برند. به شکل‌ها، نمودارها و دیگر طرح‌ها در کتاب یا مقاله‌ای که مطالعه می‌کنید، توجه کنید. اگر مطلبی که می‌خوانید اشاره‌های تصویری که کمکتان کند، نداشته باشد، سعی کنید خودتان شکلی را بکشید. نمودارها یا شکل‌هایی را در حاشیه یادداشت‌تان ترسیم کنید یا از ماژیک‌های برجسته‌کننده در رنگ‌های مختلف استفاده کنید تا بتوانید ایده‌های مرتبط با هم را گروه‌بندی کنید.

8 ـ مفاهیم جدید را با شخص دیگری بیاموزید
.

تحقیقات نشان داده‌اند که خواندن موارد مختلف
با صدای بلند به طرز معناداری به یادسپردن آن مواد را افزایش می‌دهد. متخصصان علوم تربیتی و روان‌شناسان همچنین در یافته‌اند دانشجویانی که واقعامفاهیم جدید را به دیگران یاد می‌دهند فهم‌شان و یادآوری‌شان را افزایش می‌دهند. شما می‌توانید از این رویکرد با آموزش مفاهیم و اطلاعات جدید به یک دوست یا همکلاسی استفاده کنید.

9ـ بر اطلاعات دشوار توجه مضاعف داشته باشید
.

آیا تا به حال ملاحظه کرده‌اید چگونه گاهی
اوقات در آغاز یا پایان یک فصل، یادآوری اطلاعات ساده‌تر است؟ محققان دریافته‌اند که نوع اطلاعات می‌تواند در یادآوری آن نقش داشته باشد. هنگام مطالعه اطلاعات دشوار ‌می‌توانید با صرف زمان بیشتری برای تکرار اطلاعات بر آن غلبه کنید. راهکار دیگر دوباره سازماندهی کردن اطلاعات است؛ به صورتی که برای یادآوری ساده‌تر شود.

10ـ شیوه عادی مطالعه‌تان را تغییر دهید
.

روش مهم دیگر برای افزایش یادآوری این است که
گاهی اوقات شیوه مرسوم مطالعه‌تان را تغییر دهید. اگر به مطالعه در یک مکان خاص عادت کرده‌اید، سعی کنید به یک جای دیگر برای مطالعه بروید. اگر در غروب مطالعه می‌کنید، سعی کنید هر صبح چند دقیقه را صرف مرور اطلاعاتی کنید که شب قبل مطالعه کرده‌اید. با افزودن یک عنصر تازه به دوره‌های مطالعه‌تان می‌توانید سودمندی تلاش‌هایتان را افزایش دهید و به طرز معناداری یادآوری بلندمدت‌تان را ارتقا دهید.

 

 

علی اکبر احمدلو ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱